با محرمان خلوت انس                                                          

 

با محرمان خلوت انس

 

20/ 3/ 1386

اگر بشود راهی جست و بر مبنای آن، به فرضیاتی برای تاریخگذاری غزلیات حافظ دست یافت، برای فهم بسیاری نکته ها در باب اندیشۀ وی مفید فایده است. به عبارت بهتر، اگر بشود به طریقی ترتیب سرایش اشعار او را کشف کرد، با کنار هم نهادن اشعار مختلف در بردارندۀ یک مضمون و توجه پردازشهای مختلف آن اندیشه در هر یکی، موفق خواهیم شد که به ذهن حافظ راهی جوییم. آنچه هم اکنون قصد کرده ام، بیان طرحی قدیمی برای انجام چنین مطالعه است؛ امری که تا کنون بدان توفیق نیافته ام.

صد البته این معیارها نقصهای فراوانی خواهد داشت، ولی به نظر من می توان با کنار هم نهادن چند معیار و دست یافتن به شواهد و قراین بیشتر، گامهای بعدی را مؤثرتر برداشت. مطمئنا هیچ یک از این معیارها به تنهایی قطعیتی همراه نخواهد آورد، مخصوصا آن که عمدۀ این معیارها، ناظر به اشارات حافظ در شعر خود اوست؛ اشاراتی که گاه ممکن است با انواع و اقسام محدودیتها و هنرنماییهای شاعرانه، کمرنگ تر، یا پررنگ تر از هست، ظاهر شده باشد.

نقطۀ ضعف دیگر طرح، امکان دستکاریهای فراوان خود حافظ در هر شعر در خلال زمان، و تغییر آن است. به این ترتیب، نمی توان مطمئن شد که محتوای شعر، با گذشت زمان تحول نپذیرفته باشد و یک شعر، در آن واحد محصول دوره هایی دو سه از حیات شاعر نباشد.

با همۀ اینها من معتقدم این راه، ارزش آزمودن دارد و نباید بیش از حد، به حاصل آن بدبین بود. چه بسا پس از استخراج یک قرینه، شاهد بودیم که قراین دیگری نیز دال بر همان معنا در شعر مورد بحث ما هست که مدعا را تقویت می کند. آن گاه خواهیم توانست خود را کامرواتر ببینیم.

برخی راهکارهای محتمل برای کشف ترتیب نزول اشعار، بدین قرار است:

١. توجه به اشاراتی که خود او به سالهای عمرش دارد، مثلا: «چل سال بیش رفت که من لاف می زنم...».

٢. توجه به اشاراتی که به شاهان معاصر خویش دارد: «توران شه خجسته که در من یزید فضل...».

٣. اشاراتی که به سفرهایش دارد، یا اشاراتی که نشان از مهیا شدن وی برای یک سفر است، یا اشارات حاکی از انشاد شعر در بازگشت...، مثل:

ـ چرا نه در پی عزم دیار خود باشم...

ـ ...بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

٤. اشاراتی که به وقایع زمان خویش دارد، وقایعی مثل حضورش در مسجد، خانقاه، مدرسه، میخانه، و برون شدنش از هریک، مثل: «در میخانه ببستند، خدایا مپسند...».

٥. نشانه های صریح حاکی از پیری، جوانی، میانسالی، و...: «گر چه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر...».

٦. اشاراتی که ناشی از روح آدمی تازه به میدان درآمده اند و نشان از جوانی حافظ، شور و شوق و سادگی بی پیرایگی او در بیان عقاید، خامی، بساطت اندیشه ها و ذوق یک جوان دارند؛ اموری همچون دعوا با رقیبان، تعصبها در برابر مخالفان، کاربردهای نارسا و تنقیح نشدۀ اصطلاحات خودساختۀ او، اشارات پرشور به تغییر افکار که معمولا در جوانی و دوران تحول و رشد شخصیتی فرد روی می دهند....

٧. نگاههای پیرانه و از افق بالاتر به هستی، زندگی، و گذشته.زیاد به گذشته اندیشیدن، و چندان به آینده چشم نداشتن....

٨. پی گرفتن چند مفهوم خاص و کلیدی در اشعار مختلف، و توجه به سیر تحول آن مفهوم در اشعار مختلف حافظ، آن گاه، تلاش در جهت کشف رابطۀ تحول هر مفهوم، با تحول دیگر مفاهیم و در نهایت، لایه شناسی دیوان حافظ.

 

 

 

 

15/ 2/ 1386

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

یعنی چه در مسجد باشم و چه در میخانه، هر گاه خیال تو در ذهنم نشیمن کند، با او در خواهم آویخت. اگر در مسجد باشم، از ابروی تو محراب می سازم و چون در میخانه باشم، کمانچه ای از ابروی تو خواهم ساخت.

حسن یار یکی بیش نیست و جلوه های آن صدهاست. هر گاه یار در مسجد جلوه کند، از حسن او محرابی می کنند و چون میخانه را به وجود خویش بیاراید، از حسن او کمانچه می سازند. محراب، نماد معنویتی متدینانه، و کمانچه، نماد معنویتی فارغ از قالبهای معهود دینی است و در این میان، حافظ هر دو را به رسمیت شناخته، و هر دو را جلوه هایی متفاوت از یک اصل واحد شمرده است.

حافظ گاه از این هم فراتر رفته است و مردمان مختلف را نیز با همۀ تفاوتهاشان در کردار و رفتار، باز جلوه گاههای مختلف یک حقیقت شناخت

ه است؛ آنجا که می گوید:

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

سخن هر کس، تفسیر او از هستی است؛ آری، هر کسی در سخنانش، نگرش خود را نسبت به هستی و زشت و زیبای آن به خوبی بروز می دهد. برخی در دنیا همواره نابسامانیها و رنجها و ننگها را می بینند و برخی دایم به زیباییها نظر می دوزند. برخی به رنجهای مردمان دنیا که اندک هم نیست نظر دارند و همیشه نیمۀ خالی لیوان را می بینند و برخی دیگر، همیشه به زیباییها و لذتها و کامیابیهای دنیا می نگرند.

در این میان، حافظ که به حق سخن خود را سراسر لطف و خوبی می خواند، بنا دارد سبب این تفسیر لطیف از هستی را باز گوید.  او معتقد است خداوند صد ها جلوه دارد و بر هر کس به نحوی جلوه می کند. در این میان، خدا بر او با لطف خویش تجلی کرده است و روی خوبش آیتی از لطف را بر حافظ مکشوف گردانیده است و از همین روست که سخن حافظ همه لطف و خوبی است.

همۀ ما مظهر خداییم و در اصل این که مظهر خدا باشیم یا نه، هیچ انتخاب و اختیاری نداریم؛ اختیاری اگر باشد ـ از دید حافظ در آن است که مظهر چه چیز خدا باشیم؛ لطف یا قهر. او مظهر لطف بودن را پسندیده است و از همین رو سخنش سراسر لطف است.

 

 

 

 

۹/ ۱/ ۱۳۸۶

اولین آشنایی جدی من با حافظ به سال اول راهنمایی برمی گردد، زمانی که به تشویق دبیر ادبیاتمان، چندین غزل از حافظ را از بر کردم. آن زمان هنوز تنها آهنگ دلنشین این غزلیات برایم جاذبه داشت. خیلی به معانی غزلها راه نبرده بودم. شاید زمانی به عمق و ارزش محفوظات خود پی بردم که برای اولین بار تلخکامی عشق را در حدود سالهای اول دبیرستان تجربه کردم. به هر روی، قدیم ترین ابیاتی را که در خاطرم نشست، هنوز می پسندم و گاه زمزمه می کنم. توضیحاتی که دبیر ادبیات فرزانۀ ما جناب آقای نیک پرست به این بیت ضمیمه کردند، از بزرگترین درسها زندگی من شدند. آن چند بیت، به غزل مشهور «سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی...» تعلق دارند:

همایی چون تو عالی قدر، حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایۀ همت که بر نااهل افکندی

هما پرنده ای افسانه است. معتقد بوده اند: «سایه اش بر سر هر که اوفتد، به تخت شاهی خواهد نشست. این پرنده جز استخوان هیچ نمی خورده است». حافظ در این بیت، انسان را «همایی عالیقدر» می شناساند که سایۀ همتش بر بام هر سر که نشیند، سعادت آورد؛ و در عین حال، هنوز بی آن که التفاتی جوید، استخوان خوار و نگران این روزی حقیر خویش است. می خواهد بگوید که حیف از تو ای انسان که با آن همه ارزش و مقام، هنوز در حرص استخوان (روزیهای بی ارزش دنیوی) هستی! آری، دریغ آن سایۀ همت که بر نااهل افکندی! معنای ظاهری مصراع این است که «حیف از آن که نااهل را به پادشاهی رساندی»؛ و بواقع، می خواهد بگوید «حیف از تو ای انسان، ای جانشین خدا و ای والامقام که سایۀ همت خود را بر نااهل افکندی و به جای التفات به امور مهم، خود را به بی هوده مشغول داشتی».

در این بازار اگر سودی است، با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

این دو بیت بازتابانندۀ اندیشۀ کهنی است که از دورانهای دور و حتی پیش تر از عصر ظهور بودا رواج داشته است. بر پایۀ این طرز فکر، انسان به حکم انسان بودن، آماج فتنه ها و بلاهاست و نمی تواند برای تأمین سعادت و خوشی، همۀ موانع را از میان راه بردارد. عموم این موانع، دستاورد تمایلات و خواسته های انسان است. پس اگر انسان خواسته های خود را بکاهد، احساس خوشی و سعادتمندی خواهد کرد. بدین سان، پیروان این مکتب توصیه می کرده اند که: «نداشته باش و نخواسته باش»؛ یعنی: نه مال و منالی برای خود فراهم کن و نه حتی آرزوی رسیدن به آن را در سر بپرور. این بیت حافظ دقیقا همین اندیشه را منعکس می کند. او از خدا می طلبد که با درویشی و فقر از یک سو، و از دیگر سو با خرسند و راضی نگه داشتن حافظ بدین فقر، وی را اکرام کند و اِنعام دهد. در جای دیگر می گوید:

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

یا حتی معتقد است که بالاترین ایده آل بهشت گونۀ زندگی دنیوی، تنها با نشیمن در خلوت درویشان و فراغت آنها حاصل است:

روضۀ خلد برین خلوت درویشان است

مایۀ محتشمی خدمت درویشان است.

در کنار تأکید حافظ بر «عشق» و «رندی» همچون دو بعد از کمال انسانی، تأکید وی بر فقر نیز در خور تأمل است؛ آن سان که شاید بتوان فقر ورزی را نیز همانند دو دیگر، از مشخصه های مکتب حافظ دانست.

به هر روی، بودا در این میان توصیه ای دیگر دارد. در برابر شعار «نداشته باش و نخواسته باش» که در عصر وی رواج داشت، مکتب وی بر این آموزه تأکید کرد که «داشته باش، ولی وابسته نباش». شاید حافظ حداقل در دوره ای از عمر خویش بدین شعار نیز پابند بوده، که سروده است:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

یا مثلا در جای دیگر:

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 

 

20/ ١٢/ ١٣٨٥

تأکید حافظ بر «دَرد» در جایجای اشعارش ـ به عنوان لازمۀ عشق ـ در خور تأمل است. از نگاه حافظ، عاشقی با درد پیوندی دیرینه دارد، «شیوۀ رندان بلاکش» است و از همین روی نازپروردان را بدان راه نیست:

نازپرورد تنعم نبـــَرَد راه به دوست

عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد

نوع دردی نیز که مد نظر اوست با دردهای ما متفاوت است. مثلا می گوید:

در این صوفی وشان دردی ندیدم

که صافی باد عیش دُرد نوشان

دُرد، به ته ماندۀ غلیظ جام شراب می گویند که علی القاعده به اقتضای غلظت، بیش از شراب عادی سکرآور است و خوردنش هم تنها کار شرابخواران حرفه ای است. می فرد را از خود بیخود می کند و دردنوشان به اقتضای می نوشی باید بی درد باشند. بااینحال حافظ معتقد است می نوشان از صوفی وشان دردمندترند.

دلیل امر یک چیز بیش نیست و آن این که دردی که مد نظر حافظ است ـ غم و درد عشق ـ ، جایگاهی جز دلهای شاد ندارد. انسانهایی به غم عشق راه می برند که آزاد و رها از هر قید و بندی باشند. همان که خود به زیبایی گفته است:

فاش می گویم و از گفتۀ خود دلشادم

بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

کسی بندۀ عشق تواند بود که از هر دو جهان آزاد باشد. غم عشق را به دلهای گرفتگان راه نیست:

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امّید غمت، خاطر شادی طلبیم

از همین روست که التزام حافظ به عشق، همچون تنها ره سعادت، سبب می شود ما را به شادی و آرامش و گره از جبین گشادن بخواند و از فروبسته بودن و عبوسی پرهیز دهد:

چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان

تو همچو باد بهاری، گره گشا می باش

 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سرّ می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

حتی از همین روست که با برخی زاهدان خودبین درمی افتد. از دید او برخی زاهدان به جای آن که با زهد از تعلقات وارهند، خودبین شده اند و همین خودبینی آنها را به عبوسی و گرفتگی کشانده است. عبوسان زهد گرفته اند و عاشق نمی شوند و از کمال به دورند:

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

مرید فرقۀ دردی کشان خوشخویم

و از همین روست که حافظ دایما توصیه می کند که افراد لحظه ای به خود آیند و «غریق بحر خدا» شوند  تشویش و اضطرابهای بی دلیل و بی حاصل را رها کنند:

یک دم غریق بحر خدا شو، گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

کسی که دایم درگیر این اضطرابهاست، هرگز نخواهد توانست ره کمال بپوید و پا در وادی عشق نهد. عاشقی کار کسانی است که از خود رها باشند و هر چه حاصل تعلقات فرد به خود اوست، مانع عشق است. آن که برای کلاس کار خویش بیش از حد ارزش قایل است از عشق دور است؛ آن که به لباس و غذای خویش وابسته است از راه به دور مانده است و هکذا.

خاطرت کی رقم فیض پذیرد، هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

هر گونه تشویش و درد، حاصل امری جز تعلق خاطر به نقوش پراکنده نیست و برای عاشقی لوح دلی ساده و خالی از «نقش پراکنده» لازم است. آدمهایی که نقش پراکنده دارند، دایما به این در و آن در می زنند و لحظه ای فرصت نکرده اند به خود بیندیشند، همواره از خود فراری بوده، و همواره در اضطراب زیسته اند. رقم فیض بدانها نخواهد رسید. اول باید ورق ساده کنند؛ ساده باشند و خالی از غل و غش. بودها و نمودهایشان یکی باشد و کار جهان را بر خود سخت نگیرند.

 

 

 

٢/ ١٢/ ١٣٨٥

در این بخش برخی دست نوشته های ادبی قدیم خود را خواهم آورد؛ مکتوباتی که در خلال روزهای دانش آموزی و دانشجویی و به هنگام دلمشغولی با آثار بزرگ ادبی حاصل شده است. به دنبال ارایۀ نتایج تحقیقاتی دامنه دار و مفصل نیستم. تنها خلوتی برای خویش دست و پا کرده ام، خلوتی در محضر بزرگان ادب.

به این بهانه دست نوشته هایی را که به مرور ایام لا به لای دیوان کهنۀ حافظم جمع کرده ام، سامان می دهم. همان دیوان حافظ کهنه و قدیمی، یادگار مرحوم پدرم، که چین و شکنج کاغذهای فرسوده اش، گواه دلدادگیها و سرسپردگیها من در دوره ای نسبتا طولانی از عمری نسبتا کوتاه است. بسیاری از این قبیل نوشتارها شاید برای جز خودم ارزشمند نباشند. بسیاری از این تأملات، پیش از این در سخن دیگران هم آمده است. باز می خواهم بنویسم. اصلا این بخش از پایگاه را خلوتکده ای برای خود می بینم. برای خودم و برای دلم خواهم نوشت، خواه دیگری را نیز خوش آید یا نه. به همین ترتیب، از دیگران هم خواهم گفت و خواهم نوشت، از سعدی، عبید زاکانی، رهی معیری، اسماعیل بلخی... .

نمی پندارم چنین تلاشی با آرمانهای آموزشی پایگاه ناهمخوان باشد. این بخش لبالب خواهد شد از تأملات تاریخی و تجربه های آموزندۀ اخلاقی. کمینه حاصل خوانندۀ ناآشنا، دست یافتن به بهانه ای و محملی برای راهیابی به حریم ادب فارسی است؛ سراپرده ای که «تا نگردی آشنا» از آن رمزی نخواهی شنید.  

آشنایی با سخن بزرگانی چون حافظ، مولوی، سعدی، خیام، عبید زاکانی، شهریار، ملک الشعرای بهار،  اسماعیل بلخی، رهی معیری، و بسیاری دیگر، اگر با همراهی کسی نباشد که خود بدانها خو گرفته است، به احتمال قوی زدگی خواهد آورد. فراوان دیده ام افرادی را که چون سر خود سراغ ادب فارسی رفته اند، دست خالی و سرخورده باز گشته اند. شاید بتوانم برای همکلاسیهایم در دانشگاه، و دیگر دوستانم در این زمینه کاری بکنم. شاید آنها سلیقه ام را در انتخاب اشعار و توضیحاتی مختصر بپسندند و از این راه، آنها هم دست به دامان ادب فارسی گیرند؛ و در نگاه کلان تر، با فرهنگ کهن این مرز و بوم آشناتر شوند. بزرگی می گفت: «حافظ، حافظۀ تاریخی ماست» و چه زیبا می گفت. بر همین قیاس، آشنایی با بزرگان ادب پارسی، دست یافتن به آیینه ای تمام نما از فرهنگ کهن این سرزمین را به همراه خواهد آورد. هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف ما در این آیینه تابیده است و اگر بخواهیم گامی به جلو برداریم، راهی جز شناخت خویش نداریم. به همان دلایلی که باید با تاریخ آشنا شویم، لازم است ادبیات را هم جدی بگیریم.

 آخرين بازنگری: ٢٠/ ١١/ ١٣٨٦