|
تأملات و تألمات
نقش دانشگاه
آزاد اسلامی در توسعۀ فرهنگی کشور
متن تهیه شده برای سخنرانی در
جلسۀ مورخۀ ۱/ ۳/ ۱۳۸۶، به
مناسبت تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی
مقدمه (لزوم توجه به هویت
خویش، توجه به جایگاهمان در فرهنگ کشور)
.......................................... ۱۰
دقیقه
1ـ
ایضاح مفاهیم
....................................................................................................................
۳۰ دقیقه
1ـ1ـ
فرهنگ {کثرت
تعاریف آن در حدود (۱۰۰۰ و اندی)؛ تعریف ما:
آموختههای اکتسابی فرد از محیط}
1ـ1ـ1ـ
شاخههای
عمدۀ فرهنگ: زبان، دین، روابط اقتصادی و سیاسی،
قشربندی اجتماعی...
1ـ2ـ
توسعه
1ـ2ـ1ـ
مفهوم
پیشرفت و نبود آن در زندگی و فرهنگ قدما
(کندی تغییر اجتماعی و شباهت تام
زندگیها در هزاران سال)
1ـ2ـ2ـ
ظهور
تدریجی مفهوم در اروپای دوران مدرن و پس از عصر
رنسانس
1ـ2ـ3ـ
رواج در
ایران
1ـ2ـ3ـ1ـ
بومی
شدن مفهوم در عصر مشروطیت (اروپاییان بروغره دارند
و ما نداریم)
1ـ2ـ3ـ2ـ
توضیح
آن با ارزشهای دینی (اصطناع بالمعروف، من تساوی
یوماه فهو مغبون...)
1ـ2ـ4ـ
اصلیترین پرسشهای ایرانیان در باب آن
1ـ2ـ4ـ1ـ
آیا
توسعه تنها به شکل غربی ممکن است، یا روشهای دیگری
نیز هست؟ (نظریۀ تکامل خطی/ بومی)
1ـ2ـ4ـ2ـ
آیا
برای دستیابی به تکنولوژی غرب، فرهنگ غربی لازم
است؟ (غرب کل/ کلی است)
2ـ
اهمّ موانع فرهنگی توسعه در
کشورهای جهان سوم..............................................................۳۰
دقیقه
2ـ1ـ
نبود
عقلانیت در فرهنگ عمومی
(عقلانیت: تناسب وسیله با
هدف، با کمترین هزینه و بالاترین سود)
2ـ1ـ1ـ
برخوردهای عاطفی با مسایلی کاری و اداری، مثلا در
کشورهای توسعه یافته:
2ـ1ـ1ـ1ـ
حتی
روابط خانوادگی عقلانی است.
2ـ1ـ1ـ2ـ
قطار
رأس ساعت میرود و اگر نرسیدی و جا ماندی، اخراج
میشوی.
2ـ1ـ2ـ
محوریت
نداشتن علم و دانش فنی
2ـ1ـ2ـ1ـ
کشاورزیها
و دامداریهای غیر صنعتی و باور عمومی به غیر ضروری
بودن آنها
2ـ1ـ2ـ2ـ
تصمیمات
غیر کارشناسی و احساسی و بیبرنامهریزی
2ـ1ـ2ـ3ـ
تقسیم
کارها با خویشاوندان، و نه شایستهسالاری
2ـ1ـ3ـ
بیتوجهی
به روابط مادی و علت و معلولی (و نسبت دادن هر
مشکلی به عوامل ماورایی)
2ـ2ـ
بیارزش
دانستن زندگی
2ـ2ـ1ـ
از بعد
تئوریک، نبود فرهنگ کار برای آبادانی دنیا به آباد
ساختن آن منجر نمیشود.
2ـ2ـ1ـ1ـ
در
جهان سوم، دنیا همچون کاروانسرایی است که باید
گذاشت و گذشت.
2ـ2ـ1ـ2ـ
بیارزش
دانستن مطامع انسانی، شهوات، تجملات...
2ـ2ـ1ـ3ـ
داستان
شهر زنبوران برنارد ماندویل
2ـ2ـ2ـ
بیارزش بودن زمان و
عمر انسان
2ـ2ـ3ـ
پایین
بودن سطح انتظار و آرزوهای دنیوی
2ـ2ـ3ـ1ـ
اثرات
سیاسی
2ـ2ـ3ـ1ـ1ـ
کس
نمیداند با صد ملیارد پول چه کند. طالب آن نیست و
ارزشها نیز خلاف اخلاقش میشمرد.
2ـ2ـ3ـ1ـ2ـ
فقدان
همدلی با صاحبان قدرت و سرمایه، افزایش فاصلۀ حاکم
و محکوم، و در نتیجه استبداد
2ـ2ـ3ـ1ـ3ـ
گاه آن
قدر قدرتمند سیاسی را بزرگ میدانند که به ساعتها
در آفتاب دنبال ماشینش میدوند.
2ـ2ـ3ـ2ـ
اثرات
اقتصادی: وجود فرهنگ قناعت و تعارض آن با تولید
انبوه، اشتغال، و تراکم سرمایه
2ـ2ـ4ـ
اثر بی
ارزش دیدن وجود مادی انسان، در تلاش نکردن برای به
حد اکثر رساندن آسایش و احترامات او
2ـ3ـ
محلی گرایی
2ـ3ـ1ـ
میپندارند که دنیا در محیط کوچک اطرافشان خلاصه
شده است و دید کلان ندارند.
2ـ3ـ2ـ
مثال:
جوکها و انگهایی که برای شهرهای نزدیک خود
ساختهاند (بر یزید و بر نراقی لعنت...)
3ـ
تأثیر دانشگاه آزاد در توسعۀ
فرهنگی کشور
......................................................................
۳۰ دقیقه
3ـ1ـ
دانشگاه و
ترویج عقلانیت
3ـ1ـ1ـ
از طریق
تعلیم علوم مختلف
3ـ1ـ2ـ
از طریق
تشویق به انضباط عقلانی
3ـ1ـ3ـ
ترویج
نوآوریهای علمی و تشویق تحقیق و پژوهش در سطح کلان
3ـ2ـ
دانشگاه
آزاد و رواج فرهنگ پاسخگو دانستن مسئولان
3ـ2ـ1ـ
دانشگاه
آزاد و بالا بردن سطح توقع اجتماعی افراد و افزایش
انتظارات از مسئولان
3ـ2ـ2ـ
دانشگاه
آزاد و کاهش فاصلۀ حاکمان و مردم (از سبب دانی
تحیر کم شود)
3ـ3ـ
دانشگاه
آزاد و نفی محلیگرایی از طریق ایجاد امکان تحصیل
و تدریس در مناطق دیگر و تغییر تفکرات بومی
3ـ4ـ
دانشگاه
آزاد و عمومی کردن علم و تغییر فضای فرهنگی
روستاها
3ـ4ـ1ـ
ایجاد
امکان و فرهنگ تفاهم با علم و فناوری ـ از طریق
گروههای مرجع ـ با نخبگان محلی
3ـ4ـ2ـ
مثلا در
ترویج کشاورزی علمی، نقش دانشجویانی که به پدران
خود میآموختند زیاد بود.
{18/
2/ 1386}
امسال، روز معلم،
مقام معظم رهبری هنگام سخنرانی در جمع معلمان
مطلبی بیان کردند که دلنشین و عالمانه بود. گر چه
عین آن عبارت را به خاطر نسپرده ام، چنین مضمونی
داشت که: «احترام به معلم، گر چه وظیفۀ همگان است؛
ولی پیش از هر کسی، خود شخص معلم است که باید
احترام حرفۀ خود را نگه دارد».
زمانی که دانشجو
بودم و از دور، نظاره گر کار معلمان خویش، گاه
احساس می کردم که اگر روزی خود معلم شدم، بیش از
آنها خرده کاریها را مراعات خواهم کرد. وقتی معلم
شدم، تازه فهمیدم که تأمین بسیاری از آرمانها در
کنار هم، کاری شاق، و گاه به دلیل عقل هم ناممکن
است. نمی توان در آن واحد هم با دانشجو ارتباط
عاطفی عمیق و مؤثر در امر تحصیل وی برقرار کرد و
هم، انضباط علمی و حسن روابط دانشگاهی را به او
آموخت. نمی توان هم آن قدر در دسترس بود که به
آسانترین شیوه او را هدایت و راهنمایی کرد، و هم
آن قدر دور که الگو واقع شد.
اکنون که به عنوان
یک معلم از دور به تلاشهای خویش در طول این چهار
سال تدریس نظاره، و گاه رفتار خویش را با
فعالیتهای کلاسی استادان خویش مقایسه می کنم، نمی
پندارم از آنها بیشتر کامروا باشم. شاید تنها
توانسته باشم خوشه ای را که از خرمن فضل هر یکی
جدا گرد آورده ام، کنار هم نهم.
پدر و مادر،
نخستین معلمان من بودند. از آنها آموختم که عشق
بورزم، صادق باشم، و به مخاطب خود همچون یک انسان
احترام بگذارم و به حرفهایش گوش فرا دهم و برای
نظرش ارزش قایل شوم؛ هر چند آن مخاطب، کودکی
دبستان نرفته، همانند آن روزهای خودم باشد. همان
روزهایی که ساعتها وقت شریف مادر و پدر، صرف
«نشستن پای سخنان من»، «بازی و شادی و بحث با من»،
و خلاصه در یک جمله، «برای من به عنوان یک انسان
عاقل و فهمیده شخصیت قائل شدن» می شد. بجز این
سرمایۀ عظیم، پدر بزرگوارم به من آموخت که در
مدرسه تا می توانم بیشتر بپرسم؛ همواره پیش از
پرسیدن، با سؤال کلنجار بروم و هر سؤال ناپخته ای
را به معلمان عرضه نکنم. پدرم به من آموخت «زمانی
می توانم ادعا کنم درسی را بلدم، که خود بتوانم آن
را همانند یک معلم بیاموزانم». مادر مرا با مطالعۀ
خارج از درس و کتاب آشنا کرد و اکتفا به کتابهای
درسی را در نظرم کاری دون شأن جلوه داد. به من
آموخت که تا مطلبی را درست نفهمیده ام از آن رد
نشوم و هرگز دروس را حفظی نخوانم. در کودکی نخست
از مادر بزرگهای خویش که هر دو استاد قرآن بودند و
یکی حافظ کل قرآن بود، قرآن فرا گرفتم و با آن
پیوندی ناگسستنی خوردم. سرمایۀ قرآنم خیلی زود، و
در دوران ابتدایی فهم زبان عربی را که زبان دوم من
است، برایم آسان کرد. اگر تجربۀ آشنایی با عربی
نبود، شاید آموختن انگلیسی نیز بعدها کاری سخت
جلوه می نمود. آن قدر که خاله ها و داییها و عموها
در دوران پیش از دبستان برایم کتاب هدیه گرفتند و
هنگام بازگشت از هر مسافرتی کتابی تحفۀ راه
آوردند، کمتر کسی سراغ دارد. اینها همه در کنار
برخورداری از پدر و مادری آشنا با کتاب و خواندن،
مرا از اوان کودکی به مطالعه می کشاند.
به تشویق معلمان
سالهای اول ابتدایی، نخست به نقاشی علاقه مند شدم
و سپس، با کمک آنها، زودی دریافتم هنر مورد علاقۀ
من خوشنویسی است؛ علاقه ای
که به سالهای بعدی زندگی من جهت بخشید، روح مرا با
شیفتگی و سرسپردگی آشنا کرد و بر آتش روح منتقدم
آبی از لطف و مهر پاشید. از آقای بیاضی، معلم پنجم
ابتدایی فراگرفتم که در زندگی شرافتمند باشم و
هرگز، حاصل تقلب را حاصل کار خود نشمرم. آقای
صادقی معلم چهارم ابتدایی به من آموخت که مهربان
باشم و به دیگران عشق بورزم.
در دوران
راهنمایی، آقای نیک پرست، مرا با ادبیات فارسی
پیوند زد و از آن مهمتر، به من آموخت که بهترین
شیوۀ معلمی، علاقه مند کردن دانشجو به درس است؛ نه
تعلیم آموخته ها. استادان خطم، آقایان مرآتی و
اربابی مرا با هنر، و از آنجا با معنویت پیوند
زدند. استاد قرآنم، مرحوم حاج آقای ابریشمی شیرینی
عبادت خدا را به کامم ریخت. آقای محرری، دبیر علوم
دورۀ راهنماییم، که مرا «کمپانی سؤال» می خواند،
آموختم که تا زمانی که خود نقصی دارم، هرگز به
دنبال ایراد دیگران نگردم، و از آن مهمتر، به من
آموخت ایثار نیز نوعی خروج از اعتدال است و هر گاه
افراد وظیفۀ خود را درست به انجام رسانند، لازم
نخواهد بود بر دیگران منت ایثار نهند. از آقای
اباذری، دبیر جغرافیا آموختم که تعصب مذهبی انسان
را کور و کر می کند و از حقیقت به دور می دارد. از
مرحوم اسفندیار قاینی دبیر زبان راهنمایی، صمیمیت
و صداقت با دانش آموز را فرا گرفتم، بزرگواری که
مرگ کمتر کسی به اندازۀ او بر دلم آتش زد و یاد
کمتر کسی به قدر او در ذهنم جای دارد. در این
دوران، پدرم کوشش می کرد کارهای فنی فراوانی
بیاموزم، از کفاشی و صحافی گرفته، تا برق کشی،
سبدبافی، خطاطی، نجاری، آهنگری، تعمیر ماشین و
موتور، و حتی سلمانی ـ یعنی تمام هنرهایی که خود
به کمال داشت. وقتی نزد یکی از داییها با ساخت
برخی وسایل الکترونیکی آشنا شدم، نیک تشویقم کرد.
آن روزها، هر وقت که مطالعه نمی کردم، در کارگاه
کامل و پر ابزار منزل پدری، به اختراع وسیله ای
مشغول بودم، از اختراع بخاری گرفته، تا وسایل
آزمایشگاهی، تا اسلحه!
در دورۀ دبیرستان،
مرحوم آقای نوروز نظری، دبیر زبانم، به من آموخت
که می توان هم قاطع بود و هم متواضع؛ هم جاذبه
داشت و هم دافعه؛ و به شرط برخورداری از شجاعت
اخلاقی، لازم نیست برای قاطع بودن، بی ادب و بی
اخلاق بود؛ و مهمتر از آن، آموخت که وقتی مطلبی را
نمی دانم، بدانم که شرم از نادانی در چشم مردم،
بهتر از شرم ابراز دروغین دانایی نزد وجدان است.
از آقای احراری، دبیر ریاضی آموختم که وجدان کاری
بورزم و از وقت تدریس بیشترین استفاده را ببرم. آن
بزرگوار همیشه وقتی خستگی بچه ها را می دید، به
آنها استراحت می داد، ولی به خود هرگز. در مواقع
استراحت بچه ها، کاملا حساب شده تجربیات زندگی و
تحصیل خود را به آنها می آموخت. از او آموختم که
به جای آن که از شاگردان انتظار تلاش داشته باشم،
بر تلاش خود بیفزایم و به انتظار نتیجه بنشینم. او
می گفت، فرماندار و نمایندۀ شهر، نوکر و خدمتگزار
مردم است، نه رئیس و ارباب آنها. آقای جوادی نیا،
ذهن مرا با پرسشهای عقیدتی فراوانی گرفتار کرد و
نه با گفتار، که با رفتار خود به من آموخت اهل
تأمل باشم.
با این سرمایه بود
که پا به دانشگاه نهادم و به پشتوانۀ همین سرمایه
بود که خیلی سریع قدر برجسته ترین استادان دانشگاه
را دانستم و درک محضرشان را فرض شمردم. استاد
غفاری صفت، ذهن حدیثگرای مرا با تعقل پیوند زد.
استاد دکتر مصلایی پور، مرا به علم کلام علاقه
مند، و ضرورت آن را خاطر نشان کرد. آقای دکتر فیاض
ـ که هرگز شاگرد کلاس درسش نبودم ـ از من یک علاقه
مند پا به جفت علوم اجتماعی ساخت؛ علاقه ای که
سرنوشت فکری مرا متحول کرد. با حجج اسلام دکتر
دهقان و دکتر مصطفوی لذت تحصیل فقه را چشیدم.
بسیاری برنامه های موفق کلاس من، همچون ارایۀ نسخۀ
مکتوب طرح درس به دانشجویان، برخی آیینهای
امتحانات و...، دستاورد خلاقیتهای ذهن من، با
الهام از این دو بزرگوار است. آیةالله عمید زنجانی
افزون بر حقوق اساسی مدیریت کلاس را به من آموخت و
دکتر عادل آذر، افزون بر آمار، حسن تعامل با
دانشجو را.
شرح دلدادگیهای من
به دو استاد بزرگوار دیگرم، حکایتی مفصل تر است.
قله های عظمتی که برای همیشه چشم غرور مرا کور
کردند. آنچه از ایشان آموختم، حکایتی است که در
وصف نمی گنجد. یک چیز و دو چیز نیست که قابل بیان
باشد. هر چه در این باره بیشتر بگویم، نزد خود از
ناگفته ها شرمنده تر می شوم و از این روی است که
به یکباره قلم در می کشم و هیچ نمی نویسم.
یک زبان خواهم به
پهنای فلک
تا بگویم وصف آن
رشک ملک
اینها استادان
مستقیم من بودند و البته تنها استادان بزرگ من
نبودند. معبودهای دیگری نیز داشته ام؛ معبودهای
دیگری که بی لطف این معلمان مستقیم، هرگز توفیق
شاگردی شان بهره ام نبود. مربی کتابخانۀ کانون
پرورش فکری کودکان تربت جام، آقای هروی روزهای
زیادی را در این کتابخانه صرف آموزش و پرورش من
کرد. او برایم کتاب می خواند، با من ـ کودکی هشت،
نه ساله ـ به بحث می نشست و به فکرم بها می داد.
استادان خطم، همراه با هنر خوشنویسی مرا با ادبیات
نیز پیوند دادند و در این مسیر، آقای نیک پرست لطف
را بر من تمام کرد. به لطف ایشان شاگرد حافظ شدم،
بزرگمردی که تدبر در کلامش، از اول راهنمایی تا
کنون، همواره استاد من بوده است. هر گاه احساس
دلمردگی کنم، جوشش بیتی از غزلیات او در ناخودآگاه
ضمیر من، هستی تازه و زیستن جدیدی برایم ارمغان می
آورد. آشنایی با حافظ، آغازگر راه انس من با
ادبیات بود. خیلی زود با شهید سید اسماعیل بلخی
انس گرفتم. در دل من مهر او نیز جا گرفت و همت
طایر قدسش، بدرقۀ راهم شد. آشنایی کهن من با شهید
مطهری، که به سالهای پایانی دورۀ ابتدایی باز می
گردد، سالهای دانشگاه بود که به درک دغدغه های او
مبدل گشت. از ویل دورانت نیز بسیار آموخته، و او
را فراوان ستوده، و بسیار به او شیفته بوده ام.
شرح این شاگردیها بسیار مفصل است و در این مجال و
در این مقام نمی گنجد.
روزی نیست که به
یاد این استادان بزرگ خود نباشم و به بهانه ای از
آنها یاد نکنم. هرگز مهر و صفایشان از خاطرم
نخواهد رفت و همواره درسها و خاطرات خوش شاگردی
شان را چراغ راه خواهم دانست. همیشه بر خود می
بالم که از آغاز تحصیل، از برکت مصاحبت بهترین
استادان و معلمان برخوردار بوده ام. به بهانۀ روز
معلم، به روان پاک درگذشتگانشان درود می فرستم و
از خداوند متعال، سلامت و طول عمر با عزت و برکت
را برای آن عزیزانی که در قید حیاتند، همراه
خانوادۀ گرامی شان، به دعا می طلبم.
{20/ 12/ 1385}
به مناسبت سالمرگ
دکتر مصدق، برای گرامیداشت یاد و خاطرۀ آن بزرگمرد
وطن، بخشی از آخرین پیام او را می آورم:
«…آري تنها گناه من وگناه بسيار
بزرگ من اين است که صنعت نفت را ملي کرده ام و
بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادي عظيم
ترين امپراطوريهاي جهان را ازاين مملکت برچيده ام
و پنجه در پنجه مخوف ترين سازمانهاي استعماري و
جاسوسي بين المللي در افکنده ام و به قيمت ازدست
رفتن خود و خانواده ام و به قيمت جان و عرض و مالم
خداوند مرا توفيق عطا فرمود تا با همت واراده مردم
آزاده اين مملکت بساط اين دستگاه وحشت انگيز را
درنورديدم. من طي اين همه فشاروناملايمات ، اين
همه تهديد و تضييقات از علت اساسي و اصلي گرفتاري
خودم غافل نيستم و به خوبي ميدانم که سرنوشت من
بايد مايه عبرت مرداني بشود که ممکن است درآتيه در
سراسر خاورميانه درصدد گسيختن زنجير بندگي و بردگي
استعماربرآيند.
من ميخواهم براي آخرين باردرزندگي
خود ملت رشيد ايران را از حقايق اين نبرد وحشت
انگيز مطلع سازم و مژده بدهم:
مصطفي را وعده داد الطاف حق
گربميري تو نميرد اين سبق
حيات و عرض و مال و موجوديت من و
امثال من در برابر حيات و استقلال و عظمت و
سرافرازي ميليونها ايراني و نسلهاي متوالي اين
ملت کوچک ترين ارزشي ندارد و ازآن چه برايم پيش
آوردهاند هيچ تأسف ندارم و يقين دارم وظيفه
تاريخي خود راتا سرحد امکان انجام داده ام و من به
حس و عيان مي بينم که اين نهال برومند در خلال
تمام مشقتهايي که امروز گريبان همه را گرفته بثمر
رسيده و خواهد رسيد.
عمر من و شما و هرکس چند صباحي دير
يا زود به پايان مي رسد ولي آن چه مي ماند حيات و
سرافرازي يک ملت مظلوم و ستم ديده است. از مقدمات
کار و طرز تعقيب و جريان دادرسي معلوم است که در
گوشه زندان خواهم ماند و اين صدا و حرارت را که
هميشه درخير مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد
و ديگر جزدراين لحظه نمي توانم با هموطنان عزيز
صحبت کنم. بدينوسيله از مردم رشيد و عزيز ايران
مرد و زن و پيروجوان توديع ميکنم و تاًکيد مينمايم
که در راه پرافتخاري که قدم برداشتهاند از هيچ
حادثهاي نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و
يقين بدانند ، خدا يارو مدد کار آنها خواهد بود.
دکتر محمد مصدق»
{13/ 12/ 1385}
«شترمرغ خیلی بزرگ
بود؛ آن قدر بزرگ که می توانست با یک ضربۀ تنۀ
بزرگش، لانۀ هر پرنده ای را بیندازد و بعد زیر
پنجه های بزرگش، جوجه های بیچارۀ از درخت افتاده
را له کند.
او حتا می توانست با آن پاهای
بلند، خودش را به تنها برکۀ آن دور و بر برساند و
نگذارد که هیچ پرندۀ دیگری آب بخورد. بله! او خیلی
بزرگ بود؛ اما بیچاره با آن همه بزرگی، نمی توانست
حتا برای یک لحظه هم که شده، پرواز کند. این را هم
خودش میدانست و هم آن پرنده که همیشه روی
بلندترین شاخۀ درختان می نشست» (برگرفته
از وب نوشتهای دوست عزیزم، آقای اکبر چنــانی).
نمی دانم چرا یاد نوشتۀ زیبای بالا افتادم. می
خواستم بگویم بعضیها وقتی می بینند خود برای
دستیابی به کمال همتی ندارند، می کوشند رقابتی
ناسالم را دامن بزنند و دیگران را از رسیدن به
کمال بازدارند. آنها همان شترمرغ هستند. باید به
آنها گفت: حتی اگر هیچ کس دیگری پرواز نکند، به
معنای آن نیست که شما لیاقت و همت پرواز داشته
اید.
{١٢/ ١٢/ ١٣٨٥}
زمانی که جوان تر
بودم، فکر می کردم در مسیر رشد یک فرد، همۀ مشکلات
به این برمی گردد که نمی داند برای تکامل از چه
راهی برود. خودم به عنوان یک جوان، وقتی کسی پیش
پایم راهی می گذاشت جدی می گرفتم و هرگز بدون آن
که آن را هم بیازمایم، یا دلیل قاطعی بر خطا بودنش
بیابم، از کنارش نمی گذشتم.
خیلی دیرتر بود که
دریافتم همه این چنین نیستند. خیلیها بودند که
وقتی سخنی را می شنیدند که حاصل عمری تجربه بود ـ
از همان حرفها که در من آتش می زد و به نظرم زندگی
ساز و زندگی سوز می نمود ـ بی تفاوت می گذشتند.
خیلی به فکر فرو رفتم. سرآخر فهمیدم اینها چون همت
بلند ندارند، فکر می کنند اگر حاضر شدند زحمت
بکشند، پیدا کردن راه کار ساده ای است. بیچاره ها
خبر ندارند که تازه بعد از آن که فرد حاضر به تحمل
زحمات شود، خیلی باید بکوشد تا راه درست و مفید را
پیدا کند؛ وگر نه همۀ زحماتش هدر خواهد رفت.
اکنون فکر می کنم
کسی از دانستن قدر ذوی الحقوق خویش درکی دارد که
پیش از آن، از قدر و منزلت خود به عنوان یک انسان
درکی داشته باشد. همان که امام هادی (ع) فرمودند:
من هانت علیه نفسه فلا تأمن شره [هر کس نزد خود
حقیر نموده باشد، تو دیگری نیز هرگز از شر او در
امان نخواهی بود]. |