فرهنگ مهروش
 
 

     تأملات و تألمات                                                                        

 

به یاد بی بی

رفتی و رفتن تو، آتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند، جز آتشی به منزل

آبان ماه هزار و سیصد و نود شمسی، فامیل ما شمع فروغ‌بخشی را از کف داد که سالها گرمی‌بخش محفل انسمان و روشنی بخش دلهامان بود؛ معلمی دلسوز و مهربان، مادر بزرگ عزیز و بی‌نظیرم بی‌بی سرور آغا صلواتی، که در سن 87 سالگی دیده فروبست و در خاک آرام گرفت.

بی‌بی سرور، شاید قدیم‌ترین معلم تربت جام باشد. او در منزل خود 30 سال و اندی مکتب داشت و به کودکان قرآن و نسیم شمال و دیوان حافظ و خیاطی و گلدوزی و دیگر هنرها می‌آموخت. من هم یکی از شاگردان مکتب او بودم. گرچه دوران کودکیم سالها از بازنشستگی او می‌گذشت، از آنجا که مادر و پدرم هر دو معلم بودند، کودکی خود را در خانۀ بی‌بی گذراندم. این گذران کودکی تعلق خاطری میان من و بی‌بی پدید آورد که کمتر سابقه داشت و تا زمان مرگ بی‌بی ادامه یافت.

اکنون چندی از فراقش گذشته است و من دردمندانه بارها این چند خط را که به یاد خاموشیش نوشته‌ام، با خود خوانده‌ام، باشد که قدری آرامش پذیرم. بااینحال، هنوز احساس می‌کنم این درد جانسوز در من آرام ندارد. پس برای گرامیداشت آن همه لطفی که در سالیان دراز بر من روا داشته است، این مکتوب را منتشر می‌کنم. باشد که زنده دلان در یادکرد اوصاف بی‌مثال او بهره‌ای جویند و این بهره، تسکینی بر آلام من باشد.

 

ویژگیهای برجسته و به یاد ماندنی بی بی

1ـ    بسیار سخت‌کوش و راحت‌گریز و اهل کوشش: او در تمام عمرش دقیقه‌ای وقت تلف شده نداشت؛ چه آن زمان که جوانیش را دیده بودم و از اول صبح خمیر می‌کرد و نان می‌پخت و خرید می‌رفت و به زندگی می‌رسید، تا سالهای آخر عمرش که تنها مجبور بود گوشه‌ای بنشیند و با قرآن و بافتنی سرگرم شود. وقتی بچه بودم و پیشش قرآن یا شعر می‌خواندم، اگر اشتباه می‌کردم، بارها از من می‌خواست برایش آن مطلب را تکرار کنم تا درستش در ذهنم بنشیند. او تمرین و تکرار و ممارست در کارها را خیلی جدی می‌گرفت.

2ـ    بی‌بی به همه کمک می‌کرد؛ اما از هیچ کس توقع کمکی نداشت. وقتی جوان‌تر بود، هر چه قدر اصرار می‌کردم که اجازه بدهید گاهی که می‌آیم، نان خانۀ تان را من بگیرم، اجازه نمی‌داد و خودش سر صف نانوایی می‌رفت. به همین ترتیب، سعی می‌کرد همواره بر خود متکی باشد. یکی از خاله‌ها می‌گفت: مادر کار کسی را قبول ندارد! اما واقعا مسئله این نبود. بی‌بی واقعا از این که خودش به خودش تکیه کند، لذت می‌برد. تا کمی پیش از این اواخر که واقعا زمین‌گیر شده بود، حتی وقتی مهمانی خانۀ ایشان می‌رفتیم، خودش پا می‌شد و غذا می‌پخت.

3ـ    متدین بود و بیش از خیلیها دیندار بود، اما عبوس نبود. او دینداریش را با شوخی و خنده و شادی آمیخته بود. از آنها نبود که دینداری برایشان اخم و ابروی در هم کشیده به ارمغان آورده باشد. بی‌بی عبوس زهد نبود. برعکس خیلیها که از متدین بودن، فقط عوضی بودنش را فهمیده‌اند، بی‌بی در حد خودش واقعا شاد زی و گره گشا بود. فروبستگی در کار و چهره‌اش نبود.

4ـ    بی‌بی عمیقا به خدا ایمان داشت؛ فراتر از تعارف. زمانی که یکی از خاله‌هایم فوت کرده بودند و من پریشان بودم، از بی‌بی شنیدم که «مرگ و زندگی به فرمان خداست». آن زمان واقعا این جمله به من آرامش داد؛ چون احساس کردم واقعا از عمق جان بی‌بی شنیدمش و تا عمق جانم اثر کرد. بی‌بی واقعا به خدا اعتقاد داشت و برای همین صریح بود. اهل دغل‌بازی نبود و صداقت را به هیچ قیمتی نمی‌فروخت. حتی یک بار که به دادگاه رفته بودند، ـ علی رغم توصیه‌های دیگران ـ صادقانه و صریح به قاضی مطلب را علیه خویش گفته بود. او برای منفعت، حقیقت را قربانی نمی‌کرد.

5ـ    در سایۀ همین ایمان، بی‌بی بسیار صلابت و استواری قدم داشت. به همین سبب هم برای همه الگو بود. کمتر فرزندانی وقتی می‌خواهند از مادر خود یاد کنند، همانند مامانم و خاله‌ها و داییها کلمۀ «مادر» را به عنوان یک مرجع تقلید و با غلظت و تکیه ادا می‌کنند. وقتی یکی از فرزندانش بیهوش روی منقل ذغال افتاده، و از کمر سوخته بود ـ من آن موقع شاید حدود 8 سال داشتم ـ خانۀ بی‌بی بودم. زنها همه هول کرده بودند و جزع می‌کردند. حتی مرحوم بابایم خیلی هول کرده بود. بی‌بی تنها کسی بود که خیلی خونسرد و با آرامش، سعی می‌کرد ضمن آرام کردن بقیه، زخمهای او را هم سامان دهد و او را برای بردن به بیمارستان، آماده کند.

6ـ    همت بی‌بی واقعا درخور ستایش بود. از وقتی بچه بودم، تا وقتی دبیرستانی شده بودم، قلیان کشیدنش را دیده بودم؛ شاید بیشتر از 50 سال قلیان کشیده بود. قلیانش چنان شدید بود که وقتی وارد خانه می‌شدی، از شدت دود، گاهی جلویت را نمی‌دیدی! قلیانهای زیبا و باکلاسی هم داشت که جای دیگر، شبیهش را ندیده‌ام. یادش به خیر وقتهایی که ذغال را برای سر قلیان آماده می‌کرد و من با ذوق، به نظاره می‌نشستم. از کودکی به آتش و آب، علاقه‌ای وافر داشتم. یکی برایم نماد هیجان بود و دیگری تجلی آرامش. بی‌بی دستش هم با زغال نمی‌سوخت. برخی ارادتمندانه می‌گفتند چون سید است آتش او را نمی‌سوزاند؛ اما خودش چنین اعتقادی نداشت و می‌گفت وقتی چند بار سوختی، پوست کلفت می‌شوی! باری، روزی که پزشک به او گفت ضرر دارد و باید کنارش بگذارد، به‌یکباره «دیگر نمی‌کشم» گفت و دیگر نکشید. کمتر کس این قدر اراده دارد که عادتی کهن را چنین آسوده کنار نهد و دیگر هرگز یادش نیفتد.

7ـ    بی‌بی دین و ایمانش را از دهن این و آن نگرفته بود. از آن زنهای بیکاری نبود که با پرسه زدن در مساجد، از این و آن مسئله شنیده باشند. اهل مسجد و عبادت بود؛ اما اهل فکر هم بود. آنچه می‌گفت، واقعا حاصل فکر و طرز تلقی و منطق خودش بود. در حد سن خودش اهل فکر و روشن‌فکر بود و تربیت دینیش نیز آمیخته با خرافات نبود. هیچ یک از عادات زشت رایج در میان دینداران عامی، از قبیل نخ بستن به فلان ضریح و دود کردن اسفند به چشم فلان و بهمان کس، هرگز در میان رفتارهای دینی او دیده نشد. او هیچ وقت نامه به چاه نینداخت، یا برای تف کسی خاصیت دوایی قائل نشد... و خلاصه، در حد سن  و نسل خودش، انسانی خردگرا و منطقی و حق پرست بود.

8ـ    بی‌بی هنرمند بود. افزون بر آن که انواع و اقسام هنرهای زنانه از آشپزی گرفته، تا خیاطی و بافتنی و آرایشگری و... را بلد بود، بی‌نهایت ذوق و سلیقه هم داشت. مادرم تعریف می‌کرد که در طول سالهای دانش‌آموزی ما، همیشه معلمها صدایمان می‌زدند و کتها و لباسهای ما را به هم نشان می‌دادند و می‌پرسیدند از کجا گرفته‌ایم. آنها نمی‌دانستند که گاه این لباس بافتنی، کلاف نخی است که بارها لباس شده، و بعد از نو بازش کرده‌اند و به طرحی دیگر زده‌اند. بی‌بی به شعر هم شوق نشان می‌داد و همین هم بس به لطافت طبعش می‌فزود. آشپزی بی‌بی، اوج هنر یک زن بود. احدی در حد و حدود رقابت با او نیست. با کمترین و ساده‌ترین امکانات، خوش مزه‌ترین غذاها و شیرینیها و نانها و کلوچه‌ها را می‌پخت. اگر مادر بزرگ کسی همین یک هنر را داشته باشد، بسش است؛ اما مادربزرگ ما، این هنر واقعا بزرگ و بی‌نظیر، تنها یک جلوه از جلوه‌های او بود. هیچ وقت یادم نمی‌رود وقتی را که از تربت حیدریه برایش سفارشی آرد می‌آوردند و او در تنور کلوچه و نان می‌پخت، یا سنگی روی چراغ سه فتیله می‌نهاد و نانهای خوش مزه درست می‌کرد؛ یا روغن جوشی می‌پخت و در خاکۀ قند می‌غلطاند. خمهای سرکه‌اش، ترشیهایش، عرق چهل گیاه ـ به قول خودش؛ و البته به قول خاله‌ها، عرق صد گیاه و حاوی موادی بسیار بیشتر از فرمول رایج و استاندارد ـ درست کردنهایش، گل کاشتن و جمع کردن و بعد، گلاب گرفتن هر سالش، سبزه در کوزه انداختنهای دم عیدش، مرغ و خروس و مرغابی و بوقلمون و طوطی و مینا و ماهی داشتنهایش، و گلدانهای گلی که در تمام عمر در خانه نگه می‌داشت، همه و همه بی‌نظیر بودند. او زمانی گلدان گل داشت که کسی در تربت جام، هنوز اهل این حرفها نبود. خودش تعریف می‌کرد که گاه با آن همه مشکل نگهداری از 11 بچه و مکتب و...، دور شهر می‌چرخید که تخم غاز یا بوقلمون یا مرغابی پیدا کند و زیر مرغش بگذارد و جوجه‌هایی متفاوت برایش بیاورند. اینها همه در اوج فقر و بی‌امکاناتی صورت می‌گرفت؛ نه در خانۀ یک شاهزادۀ بی‌خیال و ثروتمند و اهل عیش و نوش. این همه ذوق سرشار داشتن بی‌بی، حاصل زیادی مال و ثروتش نبود، حاصل دل پاک و واقعا هنردوستش بود.

9ـ    بی‌بی معلم بزرگی بود. از دید من، و از دید کسان دیگری که خودشان معلمند، واضح بود که بی‌بی عمیقا به معلمی عشق می‌ورزند. بارها در سیر کار و رفتار بی‌بی رفته بودم و از نزدیک دیده بودم چگونه وقتی با کودکی روبه‌رو می‌شود، معلم‌وار می‌کوشد با همان روش سنتی‌اش، مطالبی را به او بیاموزد. این جنبه از شخصیت بی‌بی، در کنار هنرمندیهایش و در کنار الگوی رفتاری بودنش سبب می‌شد مُهری از شخصیتش را بر پیشانی تک تک فرزندان و نواده‌هایش بزند. این همه نوه‌های بی‌بی، با همۀ تنوعشان، هر یک جلوه‌گاه برخی از ابعاد شخصیتی بی‌بی هستند. بی‌بی را که تکثیر کنیم و در محیطهای مختلف کشت بدهیم، این همه زیبایی تولید می‌شود.

10ـ بی‌بی، به غایت شوخ هم بود. شوخ طبعی بی‌بی، مایۀ زیبایی و خوشدلی طایفه‌ای می‌شد. وقتی جوان‌تر بود، همه در خانه‌اش جمع می‌شدیم. او دایره در دست می‌گرفت و می‌زد و شعرهای طنز نسیم شمال می‌خواند و نوه‌ها همه را می‌خنداند: «جلوه نداره هنرُم... آی کمرُم، آی کمرُم... از دست مادر شوهرُم...». موقع خنده و شوخی، اصلا بی‌بی ژست زنهای عارفه را به خود نمی‌گرفت. صاحب نَفَس بود؛ اما اداباز و اهل ننه‌من غریبم بازیهای عارفانه نبود. بی‌بی بذله گو و تکه بنداز و صریح‌اللهجه هم بود. وقتی تکه‌ای بار کسی می‌کرد، برای همه واقعا شیرین و بانمک بود، حتی برای کسی که مفعول واقع شده بود. تکه‌هایش هم الکی نبود؛ خداییش وقتی به هر کس گیر می‌داد، حرف حساب می‌زد.

11ـ زبان فارسی بی‌بی، یک زبان عامیانه و بد لهجه و بی‌خاصیت نبود. حرف زدن عادی بی‌بی به خواندن متون زیبا می‌مانست و این حاصل عمری انس با ادبیات بود. به قول داداشم، هیچ وقت ندیدم بی‌بی ـ همین طور که کناری با خود نشسته است و شعر زمزمه می‌کند ـ شعری تکراری بخواند. این حرف که شاید اغراق آمیز به نظر برسد و البته من خود نیز تأییدش می‌کنم و خالی از اغراقش می‌دانم، به‌خوبی حکایتگر میزان آشنایی بی‌بی با ادبیات و علاقۀ او به شعر است: شعر حافظ، نسیم شمال، تجلی سبزواری، وفایی، و برخی دیگر. یادمان باشد که بی‌بی معلم هم بود و کمابیش همۀ فرزندان و نوه‌ها نزد خودش خواندن و نوشتن می‌آموختند و درس پس می‌دادند؛ و یادمان باشد که همین آدم خوش زبان، کناره نشین هم نبود و همیشه در جمعها نقش اول را بازی می‌کرد، و همیشه اصطلاحات و تعابیرش دهان به دهان می‌گشت و همه «به قول مادر...» می‌گفتند. بر این پایه می‌توانیم برآوردی از تأثیر بی‌بی بر زبان و ادبیات یک طایفه به دست بدهیم. ضرب المثلهای رایج در میان طایفۀ ما، بسیار بیش از آن چیزهایی بود که در محیط کوچه و بازار تربت جام رواج داشت. بسیاری از اصطلاحات و تعابیر و اشعار و مثلها را ما بلد بودیم و از مادر بزرگمان شنیده بودیم، که احدی نمی‌دانست. این برای ما یک سرمایۀ فرهنگی بزرگ بود که بی‌تردید بر فضای فرهنگی فامیل اثر می‌نهاد.

12ـ فراتر از اینها همه، بی‌بی واقعا مهربان بود. محبت زبانی نداشت و از این که الکی قربان کسی بشود، بدش می‌آمد؛ اما واقعا در اوج گرفتاریها می‌شد روی کمکش حساب کنی. این ابعاد شخصیت بی‌بی را کسانی درک می‌کنند که خاطراتی از حدود 20سال پیش بی‌بی دارند؛ آن زمان که هنوز تاب و توانی داشت و خود، کارهایش را پی می‌گرفت. وقتی بی‌بی جایی حضور داشت، همه پشتشان به کوه بند بود و احساس آرامش می‌کردند. این اواخر، محبت بی‌بی در تلفن کردنهایش، در احوال‌پرسیدنهایش، و در لیف بافتنها و هدیه دادنهایش جلوه می‌کرد؛ و این بخش بسیار کوچکی از عظمت روح و محبت بی‌کران بی‌بی بود. بی‌بی چشمۀ جوشان محبت بود. وقتی دایی در جوانی‌شان تک و تنها در مشهد مشغول تحصیل بودند، خیلی روزها بی‌بی غذا می‌پخت و به گاراژ می‌برد و با راننده‌ها برای دایی می‌فرستاد؛ که بچه‌اش غذای گرم بخورد و حالش جا بیاید. من هنوز ابراز محبتهای بی‌بی به خودم را در دوران کودکی، و حتی بزرگسالیم از یاد نمی‌برم؛ وقتی که مرا می‌دید و ذوقش باز می‌شد و شعر می‌خواند: «حامد آقامان طلاین، حامد آقامان بلاین، حامد آقامان آقاین...».

13ـ مناعت طبع بی‌بی مثال زدنی بود. به معنای واقعی، همان بود که حافظ می‌گفت:

گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم

گر به آب چشمۀ خورشید، دامن تر کنم.

حتی با وجود اوج نیاز، هرگز چیزی از کسی طلب نمی‌کرد؛ اگر می‌خواستی میزبانش باشی، باید خیلی اصرار می‌کردی؛ و اگر ذره‌ای احتمال می‌داد که مزاحمت باشد، هرگز نمی‌پذیرفت. هنگام خوردن، حریص نبود و بسیار اندک و حساب شده می‌خورد؛ برای همین هم عمری دراز یافت.

14ـ بی‌بی برنامه‌ریز و مدیر و مدبر و هم آینده‌نگر بود. خودش یک روز برایم تعریف می‌کرد زمانی که دایی بزرگ تنها چند سال داشته‌اند، ایشان را برای کار یاد گرفتن، به شاگردی این و آن می‌فرستاده است؛ شاگردی کردنهایی که به قول خود بی‌بی، هزینۀ تمام شده‌اش برای بی‌بی بسی بیش از آن اجرتی بود که صاحب‌کار به دایی می‌داد. بی‌بی می‌گفت برای آن چنین می‌کردم که بچه‌ام کار یاد بگیرد و در بزرگی، درمانده نشود. مدیریت بی‌بی را می‌شد در نظم او برای ادارۀ یک زندگی 13 نفره و رسیدگی به درس و کار فرزندانش ـ که همه شاگرد اول بودند ـ  به همراه ادارۀ همزمان یک مکتب، به همراه خیاطی و بافتنی و دوختن لباس برای مردم و آرایشگری، و رسیدگی به مرغ و خروس و ماهی و گربه و مرغابی و... چندین و چند کار همزمان دیگر دید. بی‌بی به عنوان مادر نمونه، به خاطر تربیت این همه بچۀ درس‌خوان، چند بار از دست فرماندار و شهردار شهر، جایزه هم گرفته بود. وقتی در زمان شاه، دختران را مجبور می‌کردند که بی‌حجاب رژه بروند، بی‌بی تنها کسی بود که مدیر مدرسه را تهدید به انصراف فرزندانش از تحصیل کرده، و بدین سان وی را از اجبار فرزندان به همراهی با این برنامه بازداشته بود؛ چه، هرگز مدیر مدرسه حاضر نمی‌شد بهترین شاگردان مدرسۀ خود را از کف بدهد. صرف نظر از قضاوت کنونی ما در این باره که چنین کاری درست است یا غلط، قاطعیت و برخورد مدبرانۀ او را تحسین باید کرد. تقریبا همۀ فرزندان بی‌بی که در مشاغل دولتی استخدام شدند، به پستهای مدیریتی راه یافتند و عهده‌دار ریاست یا معاونت سازمانی بزرگ شدند؛ امری که بی‌تردید حاصل پرورش بی‌بی است.

15ـ بی‌بی بسیار آدم سخاوتمند، و بلند نظر و لارجی بود. از این که مبالغ بزرگی را صرف کند واهمه نداشت و در عین آن که عمری با فقر بزرگ شده بود، گداصفتی در خوی و خلقش نبود. شاید این روحیه را از بزرگ‌زادگی خویش به میراث برده بود. باری، بارها دیده بودم که چگونه بی‌بی پولی را که با زحمت فراچنگ آورده است، به سادگی و با روی خوش و بی‌دغدغه برای نوادگانش هزینه می‌کند. او از آنها نبود که اگر یک شب صد نفر مهمان به خانه‌اش بریزند، خلقش تنگ شود و احساس کند همه چیزش را بردند و خوردند؛ بس که دل، فراخ داشت. از این رو در خانه‌اش همیشه به روی همه باز، و تقریبا هر شب مهمانیهای مفصل برپا بود؛ مهمانیهای مفصلی خانواده‌ای با یازده فرزند، و تعداد زیادی نوه و نبیره، که اگر هر شب دو سه نفرشان هوس کنند به مادر خود سری بزنند، هر شب آنجا شلوغ خواهد ماند. یک بار بی‌بی از این همه آمد و رفت، نالان نشد. معتقد بود خدا خودش می‌رساند و خدا هم ـ خدایی ـ همیشه می‌رساند! وقتی می‌خواست آشپزی کند، از این که مواد اولیۀ گران قیمت بگیرد و در غذا بریزد، نمی‌ترسید.... آنها که از بی‌بی در جوان‌تر بودنش خاطراتی دارند، بسیار از این قبیل موارد می‌توانند سراغ دهند.

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی، چو تو فرزند بزاید

 

 

نامه‌ای به استادی

 

به بوی مژدۀ وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم، چراغ روشن چشم

 

استاد مکرم، حضرت آقای نیک پرست

سلام و درود. از این که دوباره به من فرصتی دادید که مراتب وابستگی عاطفی و قلبی خودم را نسبت به شما ابراز دارم، صمیمانه سپاسگزارم.

کلاس اول راهنمایی شاگرد شما بودم. شما معلمی خوش ذوق و اهل ادب، و من شاگردی آزاد و رها، آن قدر که بتوانم بدون هیچ غصه‌ای، شادان و طربناک، اشعارِ تـَر حافظ را بخوانم و با تشویق شما، حفظ کنم.

عشق را نخست روز، در اوج شور نوجوانی تجربه کردم و پس، بارها آزمودم. دیگران که از کار و بار جهان، مثال غنچه فروبستند، آسوده گذاشتند و گذشتند و قرعۀ قسمت، همه بر عیش زدند. چون غمش را نتوان یافت مگر در دل شاد، از ملک هستی، عشقی زندگی ساز و زندگی سوز تنها نصیب ما شد.

آن زمان، سالیانی بود که با حافظ مأنوس بودم. در پی این تجربت، بر حافظ درود فرستادم، که احساس می‌کردم هر چه در دل من می‌گذرد، پیش از این گفته است. با خود اندیشیدم که شگفتا؛ چگونه سالها این همه قول و غزل در خزانۀ ذهن من تعبیه بود و هرگز به معنای عشق راه نبرده بودم؟! از آن پس، بارها عشق را آزمودم و آزمودم؛ و من جرب المجرب، حلت به الندامه.

بار سنگین غم عشق جوانی، تنها با الهام از ادبیات قدری تسکین پیدا می‌کرد. وقتی در اوج اندوه خویش توانستم شادی غم را تجربه کنم، بر شما درود فرستادم، که قلبم را با ادبیات، مأنوس کردید، و «من احیاها، فکانما احیی الناس جمیعا».

به مرور، نوجوانی جای خود را به جوانی داد و عشقها نیز متبدل شدند. پابه‌پای تحول مطالعات و علایق و دلبستگیهای فلسفی، از کوچه‌باغهای تنگ سنت ادبی تا صراطهای مستقیم فلسفه و علم اجتماعی مدرن، وابستگیها و دلدادگیها نیز گونه‌گون گردید. اکنون بار غم عشق به یک میهن، یک آب و خاک، یک ملت، بر دلم سنگینی می‌کرد. غم زمانه می‌خوردم و هم، فراق یار می‌کشیدم.

معشوق دیگر گونه‌ای داشتم، اما باز همچنان عاشق صادق بودم و همچنان در اوج مشکلات و دردها، عشق را محیی خویش می‌شناختم؛ و همچنان حافظ بود که از ته آن کوچه باز دست مرا می‌گرفت و با خویش به عمق حافظۀ تاریخی این ملت می‌کشاند، ملتی که دوستش داشتم و نیک اکنون دریافته بودم سالیانی است که بیمار و هم عاشق‌کش است.

طی این مرحله نیز، بی‌همرهی آن خضرِ رَه ناممکن بود. این بار هم حافظ برایم از نشان اهل خدا و مشایخ شهر گفت، از رندی و محتسبی، و از بریده سرهایی بی‌جرم و بی‌جنایت اندر کمند چنین معشوقی، از تندخویی پشمینه پوشان، و ذوق باده نداشتنهاشان. باز بر او درود فرستادم، و باز شما را یاد کردم. این همه را نیز، از نظر لطف شما دیدم؛ نهال بصیرتی بود که شما نشانده بودید؛ و ...هر گل کز غمش بشکفت، محنت بار می‌آورد.

به‌مرور به ناکامی خویش بهتر نگریستم و حد خود را چونان یک انسان کوچک در این دنیای بزرگ بیشتر دانستم. دریافتم که ما بدین جهان برای بندگی کردن آمده‌ایم، نه برای خدایی؛ و:

ما کل ما یتمنی المرءُ یُدرِکه

تجری الریاح بما لاتشتهی السُفُنُ

عنقا شکار کس نشود، دام باز گیر

کانجا همیشه باد، بدست است، دام را

و دانستم که تدبیر کنندۀ عالم، خواه خدا و خواه فلک و خواه طبیعت، هر که باشد غیر من است. فهمیدم:

آنچه نایاب است در عالم، وفا و مهر ماست

ورنه در بستان هستی، سر و گل نایاب نیست.

...و باز هم زمان بر من گذشت و گذشت.

اکنون سالها از این هر سه دورۀ حیات من گذشته، و این هر سه دور مسلسل، باطل آمده است. من دیگر نه آنم که دل به زلف یاری بند کنم، نه از عشق خویش به یک آرمان اجتماعی والا خرسندی برده‌ام، و نه دیگر حتی عاشق عشقم. اکنون دیگر به قول رهی، باید خریدارم شوند، که خریدارشان گردم. چنان که افتد و دانی، زبان بریده به کنجی صمٌ بکم نشسته‌ام. دیگر نه می‌خواهم دل معشوقی را خوش کنم، نه کام و مشام جهانی را. نمی‌خواهم جهان را شاعرانه ببینم؛ باشد قدری محققانه‌تر به اطراف نظر افکنم؛ گرچه نیک می‌دانم:

زندگی خوش‌تر بود در پردۀ وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایۀ مهتاب نیست

اکنون نمی‌توانم تصور کنم ناکامیهای عشقی من در عنفوان جوانی، سببی جز همان اسباب ناکامیهای اجتماعی ملت ایران داشته باشد. مردم هیچ کجای دنیا این قدر عشقهاشان با فراق پیوند نخورده است، این قدر به پای معشوق خویش نسوخته‌اند، این قدر از جفای معشوقان خویش ننالیده‌اند، و این قدر هم در زندگی اجتماعی خود آسیب ندیده‌اند. «من کیستم، ز مردم دنیا رمیده‌ای...»، تنها زبان حال عاشقان ما نیست؛ سیاست ما نیز، از دنیا رمیده‌ای است؛ کاسبان و تاجران ما نیز رمیدگانی از عالمند و سهمی در تجارت جهانی ندارند. ما همه همچون عاشقانی سودایی برای خود عوالمی داریم و در خود محو و از دنیا مهجوریم و عالمیان راه به کار ما نمی‌برند.

«همعنانم با صبا؛ سرگشته‌ام؛ سرگشته‌ام

همزبانم با پری؛ دیوانه‌ام؛ دیوانه‌ام»،

تنها بیانگر حال عاشقان ما نیست؛ نصیب همۀ ما از روزگار همین است. بر این پایه اکنون می‌خواهم خاموش نشسته در کنجی، تنها نظاره‌گر باشم و تنها تحلیل و تماشا کنم.

یادتان هست وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، پیشنهاد کردید گلایه‌های حافظ و عبید از روزگار خود را مطالعۀ تطبیقی کنم؟ کاری است که هنوز نیز به ضرورتش معتقدم، و ای دریغا که هرگز فرصت نیافته‌ام. امروز اگر چه بدین راه نرفته‌ام، و هرگز پای در کفش ادیبی نکرده‌ام، راهی همسو با آن را پی می‌گیرم. می‌کوشم از نگاه یک مورخ، فرهنگ را و جامعه را و دین را بشناسم.

تلاش علمی البته هنوز برایم قداستی دارد، اما نه بدان سبب که قرار است زود زود حقی را برکشد و باطلی را فرونشاند. اکنون دانسته‌ام که اینها از علم برنمی‌آید و حقیقت‌جویی برای حق و عدالت جویی، آرمانی بی‌حاصل است؛ همان تقابل قدیم اهریمنان و اهورائیان، که هر چه اهورائیان بیابند، زود یا دیر اهریمنان هم از آن به نفع خویش بهره جویند.

می‌خواهم دیگر زندگی کنم. اکنون دریافته‌ام «خوش باش دمی» از آن روست که «زندگانی این است» و قرار نیست هستی جز این باشد. اکنون از تمام هستی، به گلدان گلی نهاده بر لب بام، همسری همدل، و قدری ذوق محققانه سرخوشم و هیچ افزون طلب ندارم.

چشمی به تخت و بخت ندارم، مرا بس است

یک صندلی برای نشتن کنار تو

ـــــــــــــــــــــــــــ

لقمه‌ای نان، دل عاشق، سر سوزن هم ذوق

فقط ای مایۀ امید، تو را کم دارم!

دریافته‌ام آن مشکلات که ریشه در تاریخی چند هزار ساله دارند، هرگز در زمانی کمتر از هزار سال حل نخواهند شد؛ و بدین سان از تکاپوی بی‌حاصل خویش بازنشسته، و آرام خویش را در کناره جستن از این طوفان یافته‌ام؛ و بدین سان است که آسوده در یک شهر دورافتادۀ شمالی، به طبیعت و زندگی سرخوشم.

هذا خبر ما عندنا، فما خبر ما عندکم؟ این خلاصه‌ای از کار و بار من در بیست سالی بود که زمین خدمتتان را نبوسیدم. بنا نداشتم که وصف حالم این قـَدَر طول و تفصیل یابد. از نیمۀ آن به بعد، بارها خواستم قلم درکشم و ادامه ندهم. باز نمی‌دانم چه شد که عنان اختیار از کفم رها گشت. اکنون که به آخر کار نزدیک شده‌ام، احساس می‌کنم هیچ از آنچه در دل داشته‌ام، با شما نگفته‌ام ـ شما، که با غم من آشناترید از من.

ز شرم عشق خموشم، کجاست گریۀ شوق

که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم

باری، شاید این هم بد نباشد. بگذار بدانید آتشی که بیست سال پیش برافروختید، به کجاها سرکشید و از هستی خویش چه سود برد. اکنون دریغ می‌خورم که در پس این همه لفاظی همین پیام ساده منتقل نگردد و حرفها همه در دل ناگفته بازماند. بگذار صریح‌تر بنویسم که من تنها خواستم این جملۀ ساده و صمیمی را بگویم که در تمام این مراحل مختلف، خود را مسافر کشتی سیر ملکوتی شما دیده‌ام، و همواره لطفتان را پاس می‌دارم. حضور شما در هستی، جهان ذهن مرا هم زیباتر کرده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسب الامر، به پیوست چند نمونه از آثار خویش را به حضورتان هدیه می‌کنم. امیدوارم به لطف در این همه نظر کنید.

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامت، سلام من برسانی

فرهنگ مهروش

18/ 2/ 1390

 

تعطیلات زیاد، و عقب‌ماندگی علمی

هفتۀ اول مهرماه است. به دانشگاه می‌روی تا درست را بیاغازی. از یک هفته پیش، با ذوق و شوق و کوشش و فکر، برای کلاسهای نیمسال جاری برنامه ریخته‌ای. حساب کرده‌ای چه کتابها و موضوعاتی را تدریس کنی، هر جلسه تا کجا پیش بروی، چه مطالبی را به دانشجویان وانهی، به نسبت ترم پیشین ـ چه نوآوریها داشته باشی، چه منابع جدیدی را ببینی، و چگونه با کمبود وقت، مطالبی بهتر و بیشتر بنمایی.

از همان اول، خوب می‌دانی که تمام سرفصلها قابل تدریس نیست و آنها را برای قشنگی در وزارت علوم تصویب کرده‌اند. آن سرفصلها مال زمانی بوده است که تنها در کشور یک دانشگاه تهران بود و تنها نخبگان به دانشگاه می‌رفتند. هنوز بابهای دانشگاه را از چار سو بر مشتاقان مدرک نگشوده بودند. گذشته از این، پایۀ تحصیلات دورۀ ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان بچه‌ها استوار می‌نمود، بچه‌ها در دورۀ ابتدایی زیاد مشق می‌کردند، و به اندک بهانه‌ای هنگام فکر، دستشان از کار بازنمی‌افتاد، و کسی برایت ضمن پاسخش به سؤالات امتحانی نمی‌نوشت «قرآن ناظل شد»؛ و دانشجویان در دوران راهنمایی و دبیرستان، آن قدر از عربی دور و بیزار نشده بودند که ندانند «مداوم» و «دوام» و «دیمومیت» و «تداوم» و «دائم» هم‌خانواده‌اند، و مثلا «دوام» با «دوا» یا «دام» ربطی به هم ندارند. آنها آن قدر کتاب خوانده بودند که با زبان فارسی بیگانه نباشند و چون کتابی فقهی یا حقوقی به دست می‌گیرند، کمینه با ادب فارسیش مشکل نداشته باشند؛ نه که 40 درصد محتوای مطلب و شیوه‌های بیان را هرگز نفهمند.

از همه گذشته، آن زمان ترم تحصیلی مثل همه جای دنیا هجده هفتۀ تمام بود و دو هفته هم ـ یکی قبل از میان ترم و یکی قبل از پایان ترم ـ دانشجویان فرجه داشتند، که سرجمع بیست هفتۀ درسی می‌شد. هنوز وزیر علوم در چشم همکاران خود و یک ملت زل نزده، و اعلام نکرده بود که «برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها، دو هفته از ترم را می‌کاهیم»، که سرجمع با حذف فرجه‌ها ـ هنر وزیری پیش‌تر ـ یک ماه ترم زودتر به پایان رسد و حسابی در هزینه‌ها صرفه‌کاری شود. آن عهد، با نظر به زمان، و هم هوش و کشش دانشجویان، عملی بود که سرفصلهای مصوب وزارت علوم برای هر درس، در یک ترم تدریس شوند.

باری، یک هفته است نشسته‌ای و با دقت، برنامۀ خود را برای حضور در کلاسهای این ترم، تدوین کرده‌ای، برای مشکلات سایت، سرعت خط، نحوۀ ارایۀ طرح درسها در سایت، و... هماهنگیهای کافی را با مسئولان دامین و هاست و ... انجام داده‌ای، و از ریشخند برخی همکاران، که بعد از هشت سال تدریست خیلی راحت به جوانی و خامی متهمت می‌کنند، نهراسیده‌ای. اکنون اول مهر است و باید کلاس روی.

فکر ندارد! هر کس بلد باشد نوشتۀ فارسی مرا بخواند، می‌داند چه سودای باطلی است. هیچ کس در دانشگاه انتظارت را نمی‌کشد. گرچه بارها و بارها به دانشجویان اعلام داشته‌ای که از همان روز اول، اعلام برنامه خواهی کرد و دانشجویان در گذر سالها با روحیاتت آشنایند و گاه ستایشت نیز می‌کنند، باز روز اول مهر، و بلکه ده روز اول مهر، مرغی در کلاس پر نمی‌زند؛ ای دریغ از دانشجویی!

هر نیمسال، روز اول مهر، مسئول ادارۀ کلاسها خود می‌آمد و ابلاغت را با امضای معاون دانشگاه به دستت می‌داد. می‌دانستی کدام کلاس باید بروی و دانشجوها نیز می‌دانستند. امسال، دیگر کارها دیجیتال و امروزی شده است. گفته‌اند ابلاغ را از پایگاه اینترنتی دانشگاه بجویید. به سایت مراجعه کرده، و ابلاغ بی مهر و امضایم را برگرفته‌ام؛ باری در آن هیچ نشان و شماره‌ای از کلاس درس نیست. اول مهر، خود را دوان دوان به مسئولان آموزش می‌رسانم. آنها نمی‌توانند پاسخگو باشند. به قدری گرفتار ارباب رجوع انتخاب واحدند، که وقتی برای سر خاراندن ندارند.

وقتی به زحمت خودم را از آن سر اتاق و از میان بیست سی دانشجو ـ که عمومشان جدیدند و مرا نمی‌شناسند ـ نشان می‌دهم و با هزار و یک رودر بایستی مسئله را طرح می‌کنم، آسوده می‌گویند: «استاد! می‌بینی که سرمان شلوغ است. هفتۀ دیگر بیا، جای کلاست را مشخص می‌کنیم. هنوز برای بقیه نیز مشخص نکرده‌ایم. نگران نباش!». و به همین خوبی نگرانیم را پایان می‌بخشند. لابد من هم باید بگویم «ای جان، این هفته ـ شکر خدا ـ به خیر گذشت. می‌توانم نیایم و بعد، مشخص نبودن محل کلاسها را بهانه کنم؛ یا نه، چونان دلیلی کاملا موجه به میان آورم».

سراغ معاون آموزشی می‌روم. کار دیگری با او دارم. او نیز درگیر است، سختِ سخت. فهرست کلاسها و استادان را همزمان با ورود من پیش او می‌آورند. می‌گویند هنوز برای حدود 300 کلاس، استاد قطعی مشخص نشده است، و به قول خودشان، اسم استاد را در برگۀ انتخاب واحد دانشجو، «ایکس» آورده‌اند. معاون با خنده‌ای از روی خستگی و عادت به درد سری همیشگی، سر تکان داده می‌گوید: «این ترم هم تا این سیصد استاد ایکس را تمشیت کنیم، پیرمان درمی‌آید». گویی به‌تازگی این درسها ارایه شده‌اند، و گویی بیست سال نیست که این درسها، این استادان، و این کلاسها همواره دارند پی در پی تکرار می‌گردند.

هفتۀ دوم نیز بهتر از این هفته نیست. اکنون تو رفته‌ای و محل کلاست را به زحمت و با منت‌کشیدن از همکار، می‌دانی؛ اما دانشجویان که درنیافته‌اند. شمارۀ کلاس در برگۀ انتخاب واحد آنها نیامده است. متصدی هماهنگی برای محل کلاسها، درست روز انتخاب واحد مشکل پیدا کرده، و مرخصی اضطراری گرفته است و اکنون این کار باید یکی دو هفته لنگ بماند. باری، از میان دانشجویان، تک و توکی چهره‌های علاقه‌مند سراغت را گرفته، و کلاست را پیدا کرده‌اند؛ اما در کلاس، جز تو و همان یکی دو نفر، خبری نیست.

می‌پرسم: هفتۀ قبل چرا نیامدید؟ می‌گویند «هفتۀ اول، به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید، همیشه تعطیل است»؛ و من درمی‌مانم که در ذهن نسلی بعد از من، چه نیکو می‌شود معنای کلمه‌ای بدین حد وارون گردد و آغاز، که همواره با تکاپو و کوشش و بازگشایی مترادف است، معنای تعطیلی و خمودی و علافی برساند. قدری که بیشتر تأمل می‌کنم، درمی‌یابم آغاز ترم، از دید دانشجویان و برخی متصدیان، معنایی جز آغاز «فکر کردن به این که چه خاک عزایی باید برای سه چهار ماه آینده بر سر ما کنند»، ندارد. آن قدر گرفتار تمشیت امور دیگر بوده‌اند که گویی چیزی نمانده به روز اول ترم، تازه یادشان افتاده است انتخاب واحدی هم هست.... آوه! این قصه سر دراز دارد.

می‌پرسم «این هفته چرا دوستان شما نیستند؟». می‌شنوم «استاد! این هفته که دیگر زمان حذف و اضافه است. اگر کلاس بیاییم، کی برویم و با مدیر گروه برای ارایۀ درس، وام شهریه، و... صحبت کنیم؟!». بدین سان، درمی‌یابم که هفتۀ دوم ترم نیز همواره تعطیل است و خواهد بود؛ چون هنوز از نگاه همۀ دانشگاهیان دور و برم ـ جز من ـ هیچ اتفاق مهمی نیفتاده، و هنوز کاری شروع نشده است.

هفتۀ دوم، با اعتماد به حضور همین تعداد اندک دانشجو، برنامه‌های خود را اعلام، و از دانشجوها نظرخواهی می‌کنم. برنامۀ نهایی کار من در کلاس با موافقت این «فئۀ قلیله» تصویب می‌شود. از هفتۀ سوم، تازه می‌خواهم درس بدهم که گذار جمّ غفیر و وَفد کثیری چهره‌های جدید به راه من می‌افتد؛ سؤالهای اعصاب خرد کن تکراری: «استاد! امتحان چه جور می‌گیرید؟»، «نمره چه جور می‌دهید؟»، «منبع درسیتان کدام است؟»، «چرا فلان و بهمان کتاب را تدریس نمی‌کنید».... اگر عصبانیت نشان دهم و بگویم که «می‌خواستید پیش از این به کلاس بیایید و در تصمیم‌گیری مشارکت جویید»، همینها پیش مدیر گروه و رؤسای دانشگاه می‌روند و صد حرف از خودشان درمی‌آورند. یک بار یکی به مدیر گروهمان گفته بود: «فلانی با آیة الله مکارم شیرازی مخالف است و پیشنهاد ما برای تدریس تفسیر نمونه را رد کرده است!»؛ حرفی که هنوز وقتی بحث پیش می‌آید، مدیر گروه به یاد من می‌آورد و هشدار می‌دهد و خط و نشان می‌کشد. مجبورم در حالی که با تنفسی عمیق می‌کوشم درد خود را پنهان دارم، از نو تمام حرفهای خود را تکرار کنم، و وقت عزیز و نداشتۀ کلاس را یک بار دیگر صرف توضیح همان مزخرفاتی نمایم که هفتۀ نخست کرده بودم. این داستان تا آخر ترم، بارها تکرار و تکرار می‌شود، چرا که انتخاب واحد و راه یافتن دانشجویان جدید به کلاس، گاه تا هفتۀ نهم نیز ادامه یافته است. با وجود این که بارها نزد مسئولان رفته، و اعلام داشته‌ام غیبت بیشتر از سه هفته به منزلۀ حذف است و کسی را در کلاس نخواهم پذیرفت، و با وجود این که ایشان هم به‌خوبی همکاری داشته‌اند، مواردی اضطراری و دانشجویان نالان و گریان از این دست همیشه هست.

هفته سوم و چهارم و پنجم، عده‌ای تازه راه دانشگاه را گرفته، و به سالن کلاسها آمده‌اند. آنها تازه می‌خواهند با هم سلام و علیکی داشته باشند. برای آنها، هفتۀ پنجم تازه شروع ترم است. به این ترتیب، همیشه راهروها شلوغ و پر سر و صداست. بارها سر و صدای راهرو مانع تدریس است. فراوان پیش می‌آید که پشت در کلاس با هم به گفتگو و قهقهه زدن می‌ایستند و با تذکرات دوستانه و لبخند تلخ یا حتی قهر و خشمت، فقط چند قدم جابه‌جا می‌شوند.

هفتۀ ششم عده‌ای باز در کلاس نیستند. آنها رفته‌اند که برای راه‌پیمایی 13 آبان در آخر هفته برنامه‌ریزی کنند. یکی دو هفته بعد، عید قربان است و ترکمنها با شور و شوق در تدارکند. همچنان که فارسها از یک ماه قبل نوروز برای عیدشان برنامه دارند، آنها نیز در تکاپویند و اگر هم به زور به کلاسشان بیاوری، دلی با درس ندارند. ترکمنها سه روز برای عید قربان رسماً تعطیل می‌کنند و به صورت غیر رسمی ـ  دو هفته پیش و یک هفته پس ـ یک ماه کامل غایبند. هفتۀ بعدی کلاس، بین التعطیلین است و حتی قابل پیش بینی هم نیست. ماه قمری که قرار بود سی روز باشد، بیست و نه روزه از آب درآمد. هیأت محترم دولت نیز برای تقدیر از ملت شریف و فراهم کردن زمانی برای استراحتشان، صلاح دیده‌اند این روز را تعطیل نمایند. به همین سادگی در دقیقۀ نود، همۀ برنامه‌ریزیهایت برای کلاس نابود می‌شود. هفتۀ بعد، آقای دکتر فلانی را از تهران یا مرکز استان دعوت کرده‌اند و همچنان که مرسوم است، باید سیاهیان لشکری را به مخاطبت وی بنشانند. یک بار استاندار وقت ـ که همواره آمدنش به دانشگاه و ظهورش پشت تریبون ما ـ خیرات و مبرات فر اوان به همراه می‌آورد، پیغام داده بود «اگر جمعیت حاضران کمتر از هزار نفر است، خبر بدهید من از میانۀ راه بازگردم؛ بازتاب خوبی ندارد». مدیر گروه که اخلاق بدت را می‌داند، با هزار شرمندگی وسط تدریس به کلاس می‌آید و با صد هزار جانم و چشمم، خواهش می‌کند اگر صلاح می‌دانم (؟!)، کلاس را تعطیل کرده، دانشجویان را در محل سالن همایش حضور و غیاب کنم ـ و لابد (؟!)، به دانشجویان ساکت و منظم نمرۀ ارفاقی هم بدهم.

هفتۀ بعدی، زمان کلاست با جلسۀ گروه تداخل دارد. می‌گویند یک ربع که کلاس را دایر کردی، بایدش تعطیل کنی و جلسه بروی. هفتۀ بعدی، مدیر کلاسها دم در می‌آید و از قول رئیس دانشگاه می‌گوید همه باید کلاس را وانهند و در حیاط، برای سخنرانی و شعار علیه فتنۀ اخیر جمع شوند. می‌گویم «شما که می‌دانید من تعطیل نمی‌کنم!»، و می‌گوید: «آقای رئیس علی‌الخصوص در مورد شما تأکید کرده‌اند. بیایید. اگر نیایید، کلی مایۀ حرف برای دانشگاه و شخص شما می‌شود».

هفتۀ بعدی، دانشجویان به کلاست نیامده‌اند، چون برنامۀ امتحانات میان ترم، سراسری نیست و مثلا یکی از همکاران، صلاح دیده‌اند امتحان خود را در هفتۀ پنجم، و دیگری در هفتۀ ششم، و دیگری در هفتۀ دهم برگزار کنند. بدین سان، هر هفته عده‌ای غایبند و بهانه می‌آورند که باید برای امتحان یکی از دروس خود آماده شوند. مثل قدیم نیست که یک هفته کل کلاسها در زمانی مقرر، برای امتحان میان ترم تعطیل باشد و پروندۀ امتحان به یکباره بسته شود. آقای وزیر علوم در چندین دوره قبل، خواسته‌اند با حذف این فرجه‌ها صرفه‌جویی کنند. خلاصه، این برنامه نه فقط هفتۀ بعدی، که تا هفته‌ها بعد نیز ادامه دارد.

هفتۀ بعدی، کلاس با رحلت پیامبر اکرم (ص)، یا بالاخره ولادت یا وفات یکی از 14 معصوم، یا شبهای احیاء، یا امری مشابه از مناسبتهای مذهبی تداخل دارد، و تعطیل هم که نباشد، لقّ و تقّ است، یا مثلا از حیاط دانشگاه صدای بلند نوار مداحی به کلاس می‌آید، که برای آن مناسبت خاص گذاشته‌اند. هفتۀ بعد، عدۀ زیادی از دانشجویان توسط دفتر فرهنگ به اردوی مشهد، یا اردوی جبهۀ راهیان نور می‌روند، و باز کلاس با نبود تعداد قابل توجهی از اعضای آن بی‌بار می‌شود. هفتۀ بعدی در حالی که اصلا خبر هم نداده‌اند، ناگاه پشت در کلاس می‌آیند و خواهش می‌کنند کلاس را ترک بگویی. می‌گویند روز قبل تلفنی به همۀ استادان اعلام داشته‌اند و اکنون می‌خواهند آزمون قرآن و عترت برگزار کنند. اولا، جایی بجز این کلاسها برای برگزاری امتحان خود ندارند، و ثانیا، عمدۀ دانشجویان کلاس، خودشان قرار است امتحان بدهند.

هفتۀ بعدی روز شنبه وارد دانشگاه که می‌شوی، پردۀ بزرگی زده‌اند: «دانشجویان و استادان گرامی! کلاسهای روز پنج‌شنبه و جمعۀ این هفته بابت برگزاری آزمون کارشناسی ارشد، یکسر تعطیل است». باز دلت آتش می‌گیرد. با عصبانیتی وصف ناشدنی، دندانهایت را روی هم فشار می‌دهی. همکاری از کنارت رد می‌شود و با خنده می‌گوید: «ببین، خدا خودش وسیله ساز شد. می‌خواستم آخر هفته پیش مادرم بروم، و مانده بودم چگونه کلاس را بپیچانم. خدا خودش همیشه برای کار خیری مثل صلۀ ارحام سبب ساز است».

به نظر می‌رسد از میان همۀ دانشجویان و استادان، تنها کسی که ناراضی شده است، منم. من تنها کسی هستم که 16 هفتۀ کامل کلاسم را برگزار کرده‌ام، و حتی برای تعطیلات رسمی نیز کلاس جبرانی گذاشته‌ام. شاید من هم اگر جایی جز دانشگاه امام صادق (ع) با نظم منطقی و بی‌نظیر آن درس خوانده بودم، از دیدن این همه بطالت این قدر معذب نمی‌گردیدم.

اکنون دیگر تنها دانشجویانی با من کلاس می‌گیرند که به این خلق و خو تن داده‌اند و ناراضی نمی‌شوند؛ هر چند هم آنان و هم خود من، وقتی مجبور می‌شویم تمام وقت بیکاریمان را در طول ترم، به جبران کلاسهایی صرف کنیم که می‌شد راحت آن را در زمان خود برگزار کرد، غم‌زده می‌شویم. از کل هفته، سه روز آن در اختیار خود من است: چهارشنبه تا جمعه. از هفتۀ هفتم ترم، باید چهار شنبه و پنج شنبه‌ها را تا هفتۀ چهاردهم، صرف این کلاسهای جبرانی کنم. وقتی به هفته‌های آخر ترم نزدیک می‌شوم، رمقی در جان من باقی نیست.گرچه می‌کوشم که در کلاسهای جبرانی با آوردن شیرینی و پذیرایی و شادی و خنده و برگزاری کلاسها در حیاط دانشگاه و صد هنر دیگر به دانشجویان خوش بگذرد، آنها نیز ـ مثل هر آدم دیگر ـ وقتی قرار است از 8 صبح تا 6 عصر در کلاس جبرانی یک درس حاضر شوند، وامی‌مانند. تنها و تنها علاقه‌ای که به من و درسم دارند به کلاسشان می‌کشاند و به تحمل این وضع، راضی می‌کند.

نزدیک آخر ترم است و جانت می‌خواهد به در شود. یکی از دانشجویان، از کل ترم تا به حال یک چند جلسه بیش نیامده، تازه احساس صمیمیت می‌کند: «استاد، خواهش می‌کنم دو هفتۀ بعدی را تعطیل کنید. آخر ترم است و می‌خواهیم برای امتحان درس بخوانیم. وقتی نداریم». از این سو و آن سو، زمزمه‌هایی در همراهی با او می‌شنوم. وقتی خود را با مخالفت من مواجه می‌بینند که با لبخند و لطایف الحیل می‌خواهم از این موضع بازشان دارم، انتقام خود را در برگۀ نظرسنجی آخر ترم نشان می‌دهند. من در حالی که به امتیازی بالا برای ارتقای رتبۀ علمی نیاز دارم، بسیار کمتر از آنچه حق من است، نصیب می‌برم.

به هر بدبختی، کلاسم را تا هفتۀ آخر پیش می‌برم. روزهای آخر ترم، تحقیری که دانشگاه در حق استادان خود روا می‌دارد، بس دیدنی است. چند روز مانده به امتحانات، همۀ صندلیها را از کلاسهای درس خارج کرده، و در سالن روی هم چیده‌اند. باید فضای کلاسها از آن همه صندلی اضافه خلوت، و صندلیها شماره‌گذاری، و برای امتحانات پایان ترم آماده شود. آنها نمی‌توانند یا نمی‌خواهند که تا زمان پایان آخرین کلاس، بشکیبند؛ کلاسی هم البته نیست، و جز من، تقریبا همه درس خود را تعطیل کرده‌اند. متصدیان دانشگاه و معاونان همواره به تأکید می‌گویند و اطلاعیه می‌زنند که باید کلاس درس تا آخرین جلسۀ هفتۀ شانزدهم ادامه یابد، اما این جور جمع کردن صندلیها از کلاس، معنایی جز این ندارد که «ما نیز مثل شما، بخشنامه‌ای دریافت کرده‌ایم و تنها مأموریم ظاهر کار حفظ شود؛ جدی نگیرید».

کلاس به آخر می‌رسد، کلاسی که احساس می‌کنی جز یکی دو نفر، عموم دانشجویانش در آن شیفتی حاضر شده‌اند و حتی در جلساتی که آمده‌اند، به سبب ناآشنایی با مباحث قبل، نمی‌توانند سری در بحث داشته باشند. عدۀ زیادی از دانشجویان را می‌شناسم که درسشان با چند کلاس دیگر تداخل دارد. آنها پیش من می‌آیند و اجازه می‌گیرند که یک هفته در میان (!) به کلاسم بیایند و من هم تأکید می‌کنم هرگز پا به کلاسم ننهند و حداقل آن درس دیگری را بهتر بیاموزند؛ هر چند یقین دارم سر آن کلاس دیگر نیز نمی‌روند و نزد آن استاد هم آمدن به کلاس مرا بهانه می‌کنند. کمینه، با این شیوه، مانع از حضور عده‌ای بی‌علاقه و خرابی کلاس خواهم شد.

پایان ترم، فرصت می‌کنی به تقویم دانشجویی دانشگاه در سالهای اخیر نظر افکنی. مطابق مقررات، باید یک ترم 16 هفته باشد، و اگر چهار روز هفته‌ای به هر دلیل تعطیل شد، باید کل هفته را تعطیل، و در عوض یک هفته به آخر ترم اضافه کرد. با نظر در تقویم، درمی‌یابی که چه زیرکانه برنامه را تنظیم کرده‌اند: روز شروع و پایان ترم چنان تنظیم شده است که فقط بر هفته اول و شانزدهم، نام «هفتۀ آموزش» صدق کند. سه روز نخست هفتۀ اول، و سه روز آخر هفتۀ شانزدهم تعطیل است!

به نیمسال دوم تحصیلی می‌رسی. همۀ بهانه‌ها برای تعطیلی چند برابر فراهم است. هفتۀ اول بجز آن که هفتۀ اول است و به مناسبت آغاز ترم باید همواره تعطیل باشد، با دهۀ فجر نیز تداخل دارد. به این ترتیب، انتخاب واحد هم انجام نمی‌شود و کارهایی که پیش از این در دو هفته راست و ریست می‌شد، اکنون سه هفته زمان می‌برد. جلوی دفتر معاون دانشگاه ورق چسبانده‌اند: «حذف و اضافه، 13ـ14 اسفند ماه برگزار خواهد شد». این یعنی حدود یک ماه بعد از آغاز ترم، و چون از 14 اسفند ماه تا آخر سال یکی دو هفته باقی نیست، واضح‌ترین معنایش آن است که تا آخر فروردین، و گذشتن دو ماه و نیم از چهار ماه ترم، کلاس و درسی برقرار نخواهد بود. کاری که به اسم حذف و اضافه در آن یک ماه بعد از ترم صورت می‌گیرد، انتخاب واحد مجدد است. وقتی دانشجویان بدون هیچ محدودیتی حق دارند کل برنامۀ خود را در حذف و اضافه تغییر دهند، معلوم است که کلاس تا پیش از پایان حذف و اضافه رسمیت نخواهد یافت.

چند سال به همین منوال گذشته، و من همواره دم درکشیده، زبان بریده به کنجی صم بکم نشسته‌ام. باری، این که در ترم اول سال جاری حتی محل کلاس نیز مشخص نیست، نشان از آن دارد که نه تنها رو به سوی منظم‌تر شدن گام برنداشته‌ایم، که بسی از گذشته ضعیف‌تر نیز عمل می‌کنیم. تصمیمی گرفته‌ام که آن را عملی می‌کنم: از این پس من دو هفتۀ اول ترم را تعطیل خواهم کرد. وقتی بگویند «استاد صلاح دید کلاس را تعطیل کند»، بیشتر حرمت درس محفوظ می‌ماند، تا آن که بشنویم «دانشجویان با نیامدن خود، استاد را در کلاس تنها نهادند و درس را به تعطیلی کشاندند». همسرم دلخور است. می‌گوید به جای آن که گوشه‌ای بنشینی و کتابت را بخوانی، همین کتاب را بردار و در محیط دانشگاه بخوان. دانشگاه نیز که بروی، کلاسی نخواهد بود و به مطالعه‌ات خواهی رسید. بهانه به دست کسی نده. من مقاومت می‌کنم. تصمیم دارم کلاس نروم و بعد جبرانی بگذارم. بگذار درس از هفتۀ سوم ـ وقتی همه آمدند ـ جدی شروع شود. این روش نیز ره به جایی نمی‌برد. بچه‌ها که با هم در ارتباط هستند، هفتۀ سوم مرا همان هفتۀ اول خودشان تلقی می‌کنند و همان سناریو را با تأخیر پی می‌گیرند. وقتی به جلسۀ آخر سال گروه با ریاست دانشگاه می‌رویم، رئیس بدون آن که نامی از من ببرد، سر بسته می‌گوید: «چه معنا دارد که برخی همکاران، کلاسشان را دو هفتۀ اول تعطیل کرده‌اند؟ این چه اشتباهی است؟». گویی من عامل این همه تعطیلی و علافی و ابتذال و لغو و بی‌هودگی بوده‌ام.

به نوروز نزدیک می‌شویم. همکار و دوستی عزیز، تقویم سال جدید را پیشاپیش به ایمیل من ارسال می‌دارد. پیام تبریکش چنین است: «سلام دوست عزیز! این هم تقویم سال جدید! خوش‌خبری بدهم که بیشتر تعطیلات سال جدید، روزهای چهارشنبه و شنبه هستند». فکر می‌کنم این موضوعی است که جز من بسیاری را خوشنود می‌گرداند. آنها لازم نیست کار کنند و می‌توانند بسیاری هفته‌ها تعطیل باشند و به کارهای عقب ماندۀ خود ـ که لابد به خاطر کثرت مشاغل ایجاد شده است !  ـ بپردازند.

کلاسها از حدود نیمۀ اسفند، و بعد از حذف و اضافه، تازه آغاز شده، و تق و لق است. ساعت 11 تا 12 و نیم کلاس داری. حدود ساعت 12، اذان ظهر است. نباید کلاسی را در وقت نماز برگزار کرد، اما از آنجا که قرار است بعد از عید ساعتها را جلو بکشند و مشکل تداخل کلاس با نماز در جلسات بعد از عید حل است، فعلا این مدت را باید همین گونه سر کرد. نمازخانۀ دانشگاه، اذان را با تمام قوت پخش می‌کند. بلندگوهایی که در سرتاسر سالن کلاسها گذاشته شده، به حدی صدایش بلند است که عملا هیچ تمرکزی برای درس نمی‌ماند. باید خیلی به دانشجو و خودت فشار بیاوری که بتوانند مباحث سنگین درسی را ضمن شنیدن این صدای مَهیب هضم کنند. عده‌ای از دانشجویان متشرع نیز در حال خروجند. آنها این منطق را با دلایل خویش از تو نمی‌پذیرند که «مملکت ما نیاز دارد و درس خواندن واجب است؛ حال آن که نماز اول وقت، مستحب است»؛ حتی، وقتی از مرحوم علامۀ عسکری خاطره نقل می‌کنم که فرمودند: وضعیت ما، چون سربازی است که در مرز نگهبانی می‌دهد، و نماز شب خواندن برای او در حین نگهبانی، گناه کبیره است.  بعد از پخش اذان، تازه نوبت مکبر است؛ که «الله اکبر، تکبیرة الاحرام، الله اکبر، سبحان الله...»، و بعد نیز تعقیبات نماز ظهر و عصر، که می‌خواهد به بی‌سلیقه‌ترین روش ممکن، و به قیمت پا نهادن روی ارزش اصیل اسلامی «حرمت علم»، دانشگاه را اسلامی (؟!) کند.

زمان به سرعت برق و باد می‌گذرد. هفتۀ سوم فروردین است و کلاسها بناست بازگشایی شوند. هنوز دانشجویانی که از راه دور و استانهای دیگرند، حاضر نشده‌اند. مطالب سنگین اصول فقه، با صدهزار هنر هم به خورد دانشجو جماعت نمی‌رود. سر کلاس ادبیات عرب، دانشجو از این که ساده‌ترین افعال را صرف کند، وامانده است. حق دارند. چگونه می‌توانند مطالبی را به یاد آورند که آخرین بارش یک ماه قبل از عیش و نوش و بطالت ایام عید خوانده، و سپس کتاب را بوسیده ، این همه وقت، به کناری نهاده‌اند؟

لختی با خویش به اندیشه فرو می‌روم. شاید این همه تعطیلات نیازی اجتماعی است. شاید ملت ما برای پیدا کردن هویت خویش در این گرداب ایام مدرن، باید منسک‌سازی کند؛ و شاید این همه مناسبت، یک ضرورت اجتماعی است. این همه تعطیل و این همه گاه و بیگاه و امروز و فردا، که برایت پیامک تبریک و تسلیت می‌فرستند، چنان که گویی ملتی، هیچ کار جز رد و بدل کردن پیامها ندارند، جز این چه می‌تواند بود؟

سری به اینترنت می‌زنم. در بارۀ تعطیلات زیاد مطالب فراوانی نوشته‌اند. خلاف انتظار من که گمان برده‌ام این همه تعطیل به نفع بازار است و مسافرتهای عمومی رونق آن را در پی دارد، مقالاتی از عالمان اقتصاد می‌بینم که از اثر منفی آن بر اقتصاد ملی گفته‌اند، یا از بی‌تناسب شدن تقویم ما در اثر این همه تعطیل، با تقویم جهانی، و پیامدهای ملی آن. عالمانی از حوزه را می‌بینم، همچون استادمان آقای علم الهدی، یا جناب آقای قرائتی، یا حضرت آیة الله العظمی مکارم شیرازی، یا مدیران حوزۀ علمیه، که همه از این همه تعطیل ناخرسند شده‌اند. حتی مربی تیمی باشگاهی در مصاحبه‌اش، عامل اصلی شکست تیم خود را تعطیل شدن غیر منتظره، و تمرین اندک تیم در پی آن بیان می‌دارد. پدر و مادرها گاه نالیده‌اند که «وقتی دانش‌آموزان کلاس اول ابتدایی را پنج‌شنبه تعطیل می‌کنید، چرا نمی‌اندیشید من و مادرش ـ دو گرفتار ـ چگونه فرزند خود را بپاییم؟». خبرنگارانی بحث کرده‌اند که تعطیلی کشور ما بیشتر است، یا تعطیلی آمریکا و ژاپن و چین، و از آن سو دیگری به‌حق یادآور شده است که «تعطیلات غیر رسمی را چگونه در محاسبۀ خود جای داده‌اید؟». از همه سو به این تعطیلی اعتراض هست، اما دریغا که ندایی از محیط دانشگاه به گوش رسد؛ جایی که بی‌تردید، بیش از همه از این تعطیلات آسیب دیده است.

با دانشجویان و همکارانی از شهرهای دیگر نیز به بحث می‌نشینم. همه می‌گویند که ما در طول ترم، حد اکثر ده جلسه کلاس داریم؛ ده جلسه‌ای که استاد با احتساب تأخیری که معمولا دارد، بیست دقیقۀ اولش را به حضور و غیاب تلف می‌کند، بیست دقیقۀ سومش را به خاطره گفتن می‌گذراند، بیست دقیقۀ چهارم را صرف بحث آزاد می‌کند ـ بحث در بارۀ موضوعی که چون تدریس نشده است، هنوز کسی نمی‌داند چیست و چه جوانبی دارد، و برای استاد، راه فراری از بار مطالعۀ شب قبل است ـ و بعد هم با شنیده شدن صدای «استاد خسته نباشید»، کلاس را ده دقیقه زودتر از عرف رایج نود دقیقه پایان می‌بخشد، عرف رایجی که خود بر پایۀ ده دقیقه دزدی از وقت استاندارد 100 دقیقه‌ای کلاس ـ برای دو واحد درسی ـ بنا شده است.

باید بکوشی و درس را در حالی به دانشجو حالی کنی، که هر جا کمترین تداخلی با دروس پیش نیاز یابد، مجبوری مفصل از نو قصه بخوانی. دانشجوی حقوق در ترم پنجم تحصیل پیشت می‌آید و می‌پرسد «استاد! بینه ـ بر وزن پینه ـ یعنی چه؟»، و درمی‌مانی که چگونه تا این زمان درنیافته است «بیّنه» چیست. همکاران همۀ سرفصلها را تدریس کرده‌اند (!)، و البته در بارۀ هر سرفصلی، به همان اندازه گفته‌اند که اگر فردا لازم شد قسم خدا بخورند که گفته‌اند، قسمشان دروغ درنیاید. آنها ذیل هر بحث، تنها تعاریفی عمومی را توضیح داده‌اند، و به محض آن که کار نیازمند تفکر و تأمل شده است، نه خود آن اندازه بلد بوده‌اند و نه در دانشجویان حس و حال و تقاضایی سراغ گرفته‌اند، و نه زمان اندک درس اقتضا می‌کرده است که مطلب را توضیح دهند. همکارم که ادبیات عرب درس می‌دهد، مرا در کریدور دانشگاه می‌بیند و با خنده می‌گوید ببین آن ...ـها که بالا نشسته‌اند، چه سرفصلهایی و چه منابعی نوشته‌اند. یک واحد درسی ادبیات عرب را برای دانشجویان حقوق ارایه، و منبع درسی آن را کتابهای شرح امثله، صرف میر، کتاب التصریف، صرف ساده، و الهدایه ذکر کرده‌اند؛ کتابهایی که خواندن هر یک حد اقل چهار پنج واحد درسی، برای دانشجویان علاقه‌مند و باهوش کار می‌برد. سرفصلها نیز همانهاست که من و تو در چهل ـ پنجاه واحد درسی خوانده‌ایم!

من به همکارانم حق می‌دهم که نتوانند خوب درس بدهند. زمانی به ذوق و شوق تدریس می‌آیی که احساس کنی دانشجو تا حدود زیادی مقدمات را فراگرفته، و آماده است با تو وارد بحث و استدلال شود. وقتی در کل ترم قرار است مدت ده جلسه حرف بزنی، و موظف باشی حداقل سرفصلهای مهم را هم بگویی، و احساس کنی هرگز بحث عمیق و جدی نخواهد شد، انگیزۀ شخصی خود را نیز به عنوان یک مدرس از دست خواهی داد. دانشجو نیز فرصتی پیدا نمی‌کند آن قدر به عمق مطالب راه برد که علاقه‌مند شود.

با یکی از همکاران در بارۀ مشکلات و مضرات این همه تعطیلی دانشگاه بحث می‌کنیم. اول می‌خندد و گمان می‌برد می‌خواهم سر به سرش بگذارم. بعد بین شوخی و جدی می‌گوید: «آقا این حرفها را جای دیگری نزنی، یک وقت به گوش رئیس ـ رؤسا برسد و بخواهند برای خودشیرینی نزد بزرگترها، آن را عملی کنند!». از آن سو، همکار دیگری که علوم سیاسی خوانده است، متفکرانه و تحلیل‌گرانه پاسخ می‌دهد: «نه آقا جان! هیچ رئیسی حاضر نخواهد شد پای لغو تعطیلات را امضا کند؛ مگر خود این آقایان استاد نیستند، و مگر خودشان از این تعطیلات سود نمی‌برند؟.... مگر آن که از خارج برایمان رئیس بیاورند و او حاضر شود چنین کند».

این بحثها چنانم به رنج می‌افکند که ترجیح می‌دهم با همکاران خویش کمتر گفت و گو کنم. آنها نیز رغبتی ندارند و درمانده‌اند که این دیگر چه جانوری است، و با کدامین منطق ابلهانه تن به این رفتار داده است. آیا هنوز در گذر سالها درنیافته است که با چنین شهرآشوبی و شیرین‌کاری، کس به جایی نمی‌رسد؟ چه نصیبی در این مدت برده است، جز واماندگی؟ کی می‌خواهد از این سودای خام جوانی خویش دست بشوید و پای درکشد؟

می‌کوشم وقت استراحت خود را بیشتر با دانشجویان سر کنم. آنها نیز خلف صالح همان سلفند. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنند وقتی در 120 واحد درسی دورۀ لیسانس خود مطلبی را فرانگرفتند، آن را در چهل و دو واحد دورۀ کارشناسی ارشد خواهند آموخت؛ و چرا گمان می‌کنند بدین دانش نیازی ندارند؛ و چرا حاضرند حدود دو میلیون به شیّادانی خارج از دانشگاه بدهند که می‌خواهند «قرص علم» و «کپسول فضیلت» و «دانشمند شدن در 24 ساعت» را به آنان بیاموزند، اما حاضر نیستند پای خیرخواهی کسانی نشینند که بنا ندارند از عوامیت عموم سوء استفاده کنند. یک بار یکی از همینها با ذوق و شوق تعریف می‌کرد که برای شش ماه از محل کار خود مرخصی بدون حقوق گرفته، و در تهران منزل برادر خود ساکن شده، و با پرداخت یک ملیون و دویست هزار تومان، کلاس آمادگی برای آزمون کارشناسی ارشد رفته است. او ذوق و شوق داشت که دیده بود استاد آن کلاسها، از دید او مطالبی شبیه بدانچه من مفصل‌ترش را در کلاس گفته بودم، بیان می‌دارد. این آدم، همانی است که کلاسهای مرا شش سطر در میان می‌آمد و همیشه بهانه می‌کرد رئیسش مخالف حضور اوست. بماند که چه‌قدر این شباهتی که میان کلاس من و آن کلاس کنکور یافته است، حرص مرا درمی‌آورد. یکی دیگر بعد از کنکور ارشد آمده بود و می‌گفت: «امسال همه کنکورشان را خراب کردند، سؤالها مفهومی بود، ای کاش بیشتر پای درس دل می‌دادیم، حالا می‌فهمیم چرا چنین و چنان طلب می‌کردید».

بگذارم و بگذرم. گرچه احساس می‌کنم این شیوۀ آموزش عالی، از بنیاد خراب است و از این بربط، هرگز نغمۀ راستی نخواهد خاست، هیچ راه حلی هم سراغ ندارم. آیا می‌شود از تعطیلات ملی، یا مذهبی کاست؟ آیا می‌شود به خویش جرأتی داد و با تعطیل برای برگزاری راه‌پیمایی و جلسه و سمینار آنچنانی مخالفت ورزید؟ گیریم تو حاضر شوی، چند نفر هستند که حاضرند از همه چیز خود برای این آرمان نامقدس هزینه کنند؛ و بابت چنین هزینه‌ای، چه کس بدانها وقعی خواهد نهاد و ارج و قرب قایل خواهد شد؟

آیا تقویم آموزشی دانشگاه را ـ که آغازش در مهر ماه، ریشه در تقویم باستانی ایران دارد ـ می‌شود چنان تغییر داد که پایان هفتۀ شانزدهم کلاسها، با تعطیلات نوروز تطابق یابد و تعطیلات، فرجۀ امتحان محسوب شود؟ آیا می‌شود با حفظ وضع موجود، واحدهای درسی دورۀ لیسانس را دوبرابر کرد و همین سرفصلها را به جای چهار سال، در هفت یا هشت سال نمود؟ آیا بهتر نیست واحدهای کارشناسی ارشد و دکتری و فوق دکتری و پروفسوری و فوق پروفسوری را چنان توسعه دهیم که فردا بانک ملی برای استخدام 10 هزار کارمند، مدرک «استاد مکاتبه‌ای فرهنگستان»، یا «عضو پیوستۀ آکادمی علوم» طلب کند؛ و این استاد، حد اقل به اندازۀ یک دانشجوی معمولی لیسانس عهد بوق، از معلومات و سواد بهره‌مند باشد؟ آیا اصلا می‌شود از کسی که دورۀ حیاتی لیسانس خود را ضعیف پشت سر نهاده است، انتظار برد که در سن بالا و دورۀ کارشناسی ارشد و دکتری، مطالب بیشتری فرابگیرد؟

آیا اصلا مگر مشکلی هست؟ مگر نه این که داریم یکایک مدارج علم و ترقی را در سطوح بالای جهانی و منطقه‌ای پشت سر می‌نهیم؟ چرا باید ملت را به زحمت افکند و توقع بی‌جا داشت؟ خدایا آه! نمی‌دانم.

22/ 1/ 1390

 

در گذشت استاد محمدعلی کریمی، سرمایۀ هنر و معنویت تربت جام

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت، تو رفتی، و هر چه بود، گذشت

بیست سال پیش از این، در حدود سال 70، شاگرد این بزرگمرد بی ادعا بودم. درست مثل بسیاری دیگر از هنردوستان تربت جامی، در مکانی محقر و ساده، «کانون هنر و اندیشه»، وابسته به آموزش و پرورش شهرستان.

آنجا خیلیهای دیگر هم آمده بودند، که هر یک هوسی داشتند. این میان، من ـ بجز آن که سالها پیشترش دل به نستعلیق سپرده بودم ـ بنا داشتم روحی بزرگ را آزمون کنم: استاد محمد علی کریمی، که چندین سال پیش از افتخار شاگردیش، روز و شبم با خاطراتی پر شده بود که پدرم، جناب آقای مرآتی، جناب آقای اربابی، و دیگر هنرآموزان او در باره‌اش می‌گفتند.

او را خیلی ساده‌تر از آن یافتم که انتظار می‌بردم، بی‌شیله پیله، بی‌ادعا، متواضع، و باوقار؛ از آنها که اگر ده سال کنارش می‌نشستی و نمی‌دانستی، محال بود بدانی قلۀ هنر تربت جام است و آبروی شهری به کلک هنرآفرین او گره خورده.

هرگز با وی آن قدر صمیمی نشدم که خاطره‌ای خاص و متفاوت از آن داشته باشم که همۀ شاگردان در چنین کلاسهایی به طور عادی کسب می‌کنند. هیچ گاه در کلاس درس، فرصتی برای آن نبود که باب صحبت را در بارۀ چیزی جز خط بگشاییم، یا از هر دری سخن بگوییم؛ یا اگر بود، من در آن سنین نوجوانی، آن قدر محرم نبودم.

فروردین سال 1371ش، همزمان با پا نهادن من به آخرین ثلث سال تحصیلی در نخستین تجربۀ ورودم به دبیرستان، پدر و مادرم از رفتن به کلاس خط باز داشتند. از دید آنها من باید بیش از این خانه می‌ماندم و درس می‌خواندم. گویا استاد کریمی نیز چندان هنر مرا به جد ننگریسته بود؛ همچنان که پیش‌تر نیز، آقای اربابی نیز شاگردانی را که به نظر من خیلی ضعیف‌تر بودند، بیش از من جدی می‌گرفت. شاید سبب امر، همانی بود که یک روز استاد کریمی در مکالمه با دوستی دیگر بیان می داشت: کسی که دستهایش چاق و انگشتهایش کوتاه است، هر چه قدر هم تلاش کند، خطاط بزرگی نخواهد شد....

به هر روی، از پس آن سالها و آن کلاس، گر چه بارها کوشیدم، هرگز دوباره به خط پیوند محکمی نخوردم. پایان عمر هنری من با شاگردی استاد کریمی پیوند خورده بود. من که از حدود سال اول ابتدایی با راهنمایی پدرم خط می‌نوشتم و در دوران راهنمایی، به آشنایی و ارتباطم با جناب آقای مرآتی و سپس جناب استاد آقای اربابی می‌بالیدم، درست زمانی که می‌باید به بار می‌نشستم، به آخر خط رسیدم.

در دوران دانشجویی، شاگرد استاد مهدیزاده شدم، که تازه از مشهد به تهران تشریف آورده بودند، و من از پیشتر به اقتضای رابطۀ صمیمیم با استاد اربابی، ایشان را نیز شناخته بودم. باری، این کلاس نیز نتوانست مرا به عالم خطاطی بازگرداند. فرصتی نداشتم. غوغاهای روشنفکری، و مطالعات فلسفی عهد جوانی جایی در وجود من برای سکوت خطاطی و قژ و قژ قلم در میان کاغذ و انگشت، ننهاده بودند. خط نیز برای من مثل خیلی چیزهای دیگر، خاطره‌ای شیرین و کهنه از دوران کودکی شد. اکنون سالهاست قلم و دوات و چاقوی خود را روی میز کارم نهاده‌ام و تنها زمان دلتنگی با نگاشتن خطوطی چند، به عالم هنر پناه می‌برم و در آن تنها آرامش و معنویت می‌جویم. دیگر قرار نیست استاد بزرگی شوم، دیگر مثل دوران کودکی شباهت فامیلم را با استاد «امیرخانی»، الهام‌بخش نمی‌دانم، دیگر... تنها می‌نویسم و می‌نویسم، آن هم بسیار اندک و بی‌الگو و بی‌سرمشق؛ تنها می‌خواهم دلی به یاد عهد قدیم خوش دارم.

عموم آنچه از عظمت استاد کریمی در ذهن من نقش بسته است، حاصل شنیده های من از شاگردان برجستۀ ایشان است، بیش از آن که دستاورد شاگردیهای خودم باشد. آقای اربابی همیشه با چنان شور و شیفتگی از استاد کریمی می گفت که سالها شوق دیدار با او را در دل شعله ور می‌کرد. آقای اربابی می گفت استاد کریمی بجز آن که خوشنویس بزرگی است، نقاش هم هست، و بجز همۀ اینها شش تار هم به خوبی می‌نوازد. شش تار همانی است که همه جای ایران بدان «تار» می گویند، اما در تربت جام ما چون لفظ تار به شکل مطلق برای اشاره به دوتار کاربرد دارد، لازم بوده است این ساز را نامی جدید نهند.

بگذریم، آقای اربابی می‌گفت ایشان به ادبیات فارسی نیز احاطۀ درخوری دارد، و این یکی را خود نیز دیده بودم.

استاد به شعر نو، و به‌ویژه اشعار اخوان ثالث خیلی علاقه داشت. یک بار شنیدم که می‌گفت: همان شکوفایی که در نستعلیق میرعلی تبریزی با پا نهادن میر عماد به عالم هنر خط حاصل شد، با حضور اخوان ثالث در عالم شعر نیمایی روی داد.

وی بسیار متواضع بود و تا حد وسواس، از شهرت و سرشناسی دوری می‌کرد. آقای اربابی تعریف می‌کردند که روزی، شنیدم استاد جایی مشغول رنگ‌آمیزی گچ‌بری هستند و دارند گچ‌بری ظریفی را با پیستوله رنگ می‌کنند. به سرعت خود را رساندم و تمایل داشتم ببینم این مرد هنرمند چگونه کاری بدین ظرافت را با وسیله‌ای بدین حد ناساز و وحشی صورت می‌دهد. ایشان که نیتم را دریافته بودند، به محض آگاهی از ورود قریب‌الوقوع من، وسایل خود را جمع کرده بودند و زمان ورود من، داشتند کارشان را با همان قلم مو و دیگر ابزارهای معهود پی می‌گرفتند. من البته با نظر بدانچه دور و بر دیده بودم، پی بردم آنچه شنیده‌ام واقعا روی داده است، اما در ضمن، دانستم که نمی‌پسندند هنری که دارند بر سر زبانها بیفتد.

تهران که بودم، هنرمندان زیادی را دیدم که با استاد و هنرشان آشنایی داشتند. استاد مهدیزاده خود عمیقا به استاد کریمی و خط و خوی او ارادت می‌ورزید، امری که هرگز انتظار نداشتم.

عزیزی می‌گفت این اواخر استاد خیلی دل‌شکسته شده، و از این که لعلها را به بهای خزف نیز نمی‌برند، به تنگ آمده بود. می‌گفت روزی یکی از معلمان وی را در مؤسسۀ آموزشی دیده، و با تعجب گفته است: «شما که ماشاء الله ثروتمندید، چرا از خیر این کلاسها نمی‌گذرید؟!».

آخرین بار استاد کریمی را در مشهد، و در بزم دامادی دوستم، آقای محیط خواه دیدم؛ به‌تقریب، دو ماه پیش از این. اتفاقی مشهد رفته بودم و اتفاقی از دامادی دوستم باخبر شدم و آنجا رفتم، و اتفاقی نیز جناب استاد را زیارت کردم. ای کاش می‌دانستم این آخرین دیدار است. ایشان همچنان مرا و پدرم را در خاطر داشت و در پایان مجلس، چند قدم با هم راه رفتیم. اثری از بیماری در وجود شریفش نبود. گویا درست بعد از آن زمان با بیماری دست به گریبان شده‌اند.

قضا را، درست زمان درگذشت ایشان، من هم دوباره به مشهد سفر کرده بودم، باز هم بی‌برنامه؛ و باز هم بی‌برنامه عزیزی تماس گرفت و خبر درگذشت استاد را نقل کرد؛ و باز بدون هیچ هماهنگی قبلی، ناگاه از وسط مجلس دید و بازدید عید، روانۀ مجلس ختم کسی شدم که تمامی افتخارات هنری من به شاگردی او ختم شده بود.

همیشه نام تربت جام برای من با نام چند مرد بزرگ و هنری گره خورده بود. هرگز نمی‌توانستم تربت جام را بدون استاد کریمی تصور کنم. اکنون دلم بسی شکسته است و هنوز باورم نمی‌شود. غریب‌تر از همه آنکه این ستارۀ درخشان شهر، باید پس از مرگ خود نیز ناشناس بماند و در کنجی غریب در مشهد، جایی که جز خویشان، هیچ کس او را نمی‌شناسد، آرامش ابدی خود را در گمنامی ابدی بجوید.

پوستری که در زیر به پیوست ارسال داشته‌ام، اثر جناب استاد صالحی است. گرچه هرگز ایشان را از نزدیک زیارت نکرده ام، دورادور از این که جاودانگی داغ دلهایمان را در فراق استاد، به جادوانگی هنر پیوند زده اند، مراتب سپاس و قدرشناسی خود را ابراز می دارم. اکنون اثر ایشان را بر دیوار اتاق خود نصب کرده، و روزی چند بار با دیدن این کلک هنر بار، به یاد استاد می افتم. دریغا که در زمان حیات استاد، هرگز بدین فکر نیفتادم که قاب عکسی از ایشان و هنرشان را زینت بخش اتاقم کنم.

سرآخر، گرچه به نظرم خیلی حقیر می‌نماید و هرگز نمی‌تواند قدری از بار عظیم این فقدان هولناک را بکاهد، به عنوان کمترین شاگرد، این فقدان بزرگ و توصیف ناشدنی را به اخوی گرامی ایشان جناب استاد محمد کریم کریمی تسلیت می گویم. ایشان هم از مفاخر هنر استان خراسان هستند. آقای مهدیزاده می‌فرمود خط نستعلیق ایشان از برترین نمونه‌های نستعلیق کشور در دوران معاصر است.

افزون بر این، درگذشت استاد را به جامعۀ هنری تربت جام، شاگردان بزرگوار آن عزیز در سرتاسر استان خراسان، و به همۀ استادان هنر خویش تسلیت عرض می‌کنم. امیدوارم خداوند سایۀ دیگر چهره‌های ماندگار فرهنگ و هنر شهرمان تربت جام را بر سر ما دراز کند و به ما نیز توفیق قدردانی عنایت فرماید.

و اما داستان آوردن سرمشق های استاد محمد علی کریمی، در لا به لای این دل نوشته؛ چند نمونه سرمشقهایی را که خود یا مرحوم پدرم از جناب استاد گرفته بودیم و سالها یادگاری نگه داشته بودم، به رسم حق شناسی از هنر استاد، خدمت همۀ شاگردان ایشان پیشکش می دارم. این مکتوبات، همگی در حدود سالهای 1360ـ1370 نوشته شده اند.

آن زمان من سن و سالی نداشتم که قدرشناس باشم. اگر قدری کاغذها کهنه اند، یا گاه اثر قلم من هنگام تمرین روی خط استاد بازمانده، و زیبایی آن را کاسته است، سببی دیگر ندارد. گذشته از این، مجبور شدم به جای کاربرد اسکنر، از روی خطوط، عکس بگیرم و محدودیتهای دوربین عکس برداری نیز قدری از جلوۀ خطوط را گرفت. به بزرگواری خود ببخشید. راه دیگری نداشتم.

گذشته از اینها، نباید از یاد برد که این چند نمونه، سرمشقهای استاد به یک شاگرد مبتدی هستند و هرگز نمی توانند نمونۀ برتر کلک شیرین سلک وی محسوب شوند. بی تردید شاگردان برجستۀ استاد، نمونه های بسیار زیباتری سراغ دارند. امیدوارم جناب استاد و همۀ هنرمندان، جسارت مرا در انتشار این مجموعه ببخشایند.

12/ 1/ 1390

 

 

 

یادی از بزرگمردی

این مطلب را کاملا اتفاقی در لا به لای نوشته های قدیم خویش یافتم. نامه ای است که یک چندی پیش به مناسبت درگذشت استادم، جناب آقای غفاری صفت نوشته بودم. به پاس دین این استاد بزرگ بر گردنم، بهتر دیدم آن را نقل کنم.

21/ 10/ 1389

 

 

 

 

ای گریه درد غم ننشاندی چه فایده

بسیار خاطرم به تو امیدوار بود

 

درگذشت استاد آقای غفاری صفت را به همۀ جویندگان دانش، به ویژه شاگردان آن بزرگوار تسلیت می‌گویم. استاد غفاری صفت، آیتی در علم و عمل بود. شاگردی استاد شعرانی از وی حدیث‌شناسی عقلگرا ساخت. بدین سان، عمر درازی را صرف حدیث کرد و با این حال به اخباریان گرایش نیافت.

مطالعات او پلی بود میان روشهای سنتی نقد حدیث و شیوه‌های مدرن مطالعات سنت اسلامی. آنچه از همان نگاه اول بینندگان را مجذوب می‌کرد، عمق دقت و پشتکار وی بود. گهگاه که نصیحت می‌کرد و حدیثی می‌خواند، چون می‌دانستی حرف مفت نمی‌زند، سخنش تا عمق جانت نفوذ می‌کرد.

هیچ گاه از یاد نمی‌برم روزی را که در کلاس درس با شور و حرارتی بس بیشتر از جوانان گفت: این سخن حق است و از امام صادق (ع) است که: «من تساوی یوماه فهو مغبون». آنچنان سخنش در جان شاگردان اثر کرد که در آن، اشکها جاری شد.

هر گاه که او را می‌دیدی و احوالی می‌پرسیدی، می‌گفت: «دیگر خسته شده‌ام. عمرم را به کار گذرانده‌ام. اهل تفریح نبوده‌ام. در انتظار ترک دنیا هستم. آنچه آن سوی در انتظار من است بس شیرین‌تر از اینجاست. عمری را به خدمت گذرانده، و آنی نیاسوده‌ام». راست می‌گفت. آنها که از نزدیک با او در تماس بودند، تعریف می‌کردند که پیرمرد هشتاد ساله، سحر گاه بر می‌خیزد و بعد از دعای صبح، تا به هنگام آه شبش یک نفس می‌کوشد.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

این اواخر ناراحتی قلبی داشت. مصرف داروهای قلب از حافظه‌اش می‌کاست. گاه نام نزدیکترین اشخاص را هم از یاد می‌برد. با این حال وقتی سخن از حدیث می‌شد همچنان سرزنده و خوش حافظه بود. یک بار وقتی می‌خواست پای برگۀ حضور و غیاب تاریخ بزند، به جای سال ۷۷، سال 1327 ثبت کرد. بچه‌ها خندیدند. احساس غیرت کرد. ابروانش در هم کشیده شد. احساس کرد باید از هویت خویش دفاع کند. با همان لحن مردانۀ جذابش که اکنون به حزن گراییده بود، گفت: «من سالهای سال از عمر خود را تنها و تنها، بدون هیچ پشتوانه‌ای صرف خدمت به اسلام کرده‌ام. هیچ گاه در خلال این همه سال خداوند مرا به خود رها نکرده است. هر گاه کتابی لازم داشته‌ام، نسخۀ خطیی را طلب کرده‌ام و باید به قیمت گزاف خریداری می‌شده، خداوند خود به نحوی وسیله‌ساز شده است. گاه درمی‌مانده‌ام چه کنم که ناگاه فردی ناشناس در خیابان کتابی را که لازم داشته‌ام، به من عرضه می‌کرده است...». آن گاه مثالهایی زد و خاطراتی از علامۀ امینی و کتاب فرستادنش از نجف، علامۀ شعرانی و دیگران به میان آورد. ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من!

همچنان وقتی جدیدترین دستاوردهای پژوهش مستشرقان و نواندیشان به وی عرضه می‌شد، با اشتیاق می‌شنید و معمولا به دیدۀ اعتنا می‌نگریست. مرور سالها و عبور از جوانی به پیری، از وی شخصیتی محافظه‌کار و کهنه‌پسند نساخته بود. بدین سان، به آسودگی جوانترین شاگردان می‌توانستند با وی ارتباط برقرار کنند و دیدگاههای خود را در معرض نقد وی قرار دهند.

سالهای زیادی از روزگار شاگردی در محضرش گذشته است و مردمان بسیاری در این روزگار از برابر چشمانم گذشته‌اند. با این حال همچون او کمتر یافته‌ام. همانند بسیاری دیگر، تا باشم خود را وامدارش می‌دانم. بار دین او بر گردنم سنگین است. مقالۀ «غفاری صفت و رویکرد عقلگرا به متون حدیثی» که اگر عمری باشد برایتان خواهم فرستاد، شرح این «شاگردی» است.

شرح این «هجران» و این «خون جگر»

این زمان بگـــــــذار تا وقت دگر

فرهنگ مهروش

6/ 8/ 1383

 

 

 

 

نامه‌ای به معلمی

 

به بهانۀ بزرگداشت روز معلم

این نامه، مطلبی است که روز معلم امسال، برای استادی عزیز و گرانمایه نوشتم. نامه‌ای است حکایتگر شیفتگیهای من در برابر استادی که....

بماند.

 

 

 

تو به من خندیدی

      و نمی دانستی

             من به چه دلهره از باغچۀ همسایه

                                                 سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

      سیب را دست تو دید

             غضب آلوده به من کرد نگاه

                   سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                          و تو رفتی و...                   هنوز ...

سالها هست که در گوش من آرام آرام

             خش خش گام تو تکرار کنان

                  می دهد آزارم

                            و من اندیشه کنان غرقۀ این پندارم

                             که چرا

                                  خانه کوچک ما سیب نداشت؟!

                                                                    حمید مصدق

 

 

استاد عزیزم، سلام و درود.

بار دیگر، 12 اردی بهشت فرا رسید ـ روز معلم. نمی‌توانم بگویم «خاطرۀ  الطافتان تجدید شد» ـ که این یاد گرامی، همیشه یار من است؛ فرصتی شد که جرأت کنم و بدان بهانه سراغی از شما بگیرم. به یادتان آورم که هنوز فراموشتان نکرده‌ام، هنوز نقش یاد شما پودی بافته بر تار جان من است، و به یادتان آورم که تا زنده باشم، در عمق جان خود را شیفتۀ شما خواهم شناخت.

در حالی روزتان را گرامی داشته‌ام که خود نیز چندی است معلمم. دانشجویان فراوانی را دیده‌ام که به من هزار بار مهر می‌ورزند و کمترین شباهتی با کوششهای عهد دانشجویی من ندارند. نیک یا بد، هرگز آن همه اضطرابی را که برای رساندن پیام تبریکی به من داشته‌اند، به چیزی نخریده‌ام. هرگز بدان همه ابراز لطف دلشاد نگشته‌ام؛ که «آن فارغدلان را چه نسبت با من پرهیاهوست!».

اکنون خجلت من چندان است؛ که در برابر شما، بسی کمتر از آنم که آنها نسبت به منند. این چند خط معوج را در دل شب می‌نویسم و مضطربانه دائم خط می‌زنم، که «چه نسبتش با شماست؟».

گر چه بیانی جسورانه و عذری از گناه وجدان‌آزارتر است، امسال جز همین شیفتگی که سالهاست نسبت به شما ابراز داشته‌ام، و جز همین خجلت که فکرش چندی است بیش از پیش سوهان روحم شده است، هدیه‌ای ندارم که روز معلم تقدیمتان کنم.

بارها دیده‌ام که چگونه شعری سرشار از عاطفه را به ریشخندی از چشم گذرانده‌اید. گر چه با منطق این برخورد عقلانی تفاهم یافته‌ام، نیک می‌دانم که این بیان عاطفی را نیز خالی از تعقل خواهید شناخت و بدان هم وقعی نخواهید نهاد. پس اقرار می‌کنم هر آنچه می‌نویسم تنها برای تسلی خاطر خویش است.

دید مجنون را یکی صحرانورد

                                  کو به روی پشته‌ای بنشسته فرد

صفحه‌اش از خاک و انگشتان قلم

                                  بر سواد خاک هی میزد رقم

گفت کای مجنون بی دل چیست این؟

                                  می‌نگاری نامه بهر کیست این؟

گفت: مشق نام لیلی می‌کنم

                                  خاطر خود را تسلی می‌کنم

چون میسر نیست با من کام او

                                  عشق بازی می کنم با نام او

هرگز دوست نداشته‌ام باری بر دوش پرکار شما باشم؛ حتی وقتهایی که دانشجو، یا همکاری «سراسر مزاحمت» بوده‌ام. نیک می‌دانم چه‌قدر وقتتان شریف است و حتیٰ اگر در ذهن بگذرانید که برای پاسخ گفتن بدین پیام تبریک صرف وقتی کنید، متأسف خواهم شد. تنها امید من آن است که ای کاش با دیدن این چند خط ناقابل، خاطرۀ شیرینی از شاگردی من در چشمۀ ذهنتان بجوشد و لحظه‌ای هر چند کوتاه، یادتان را خوش کند؛ حتیٰ اگر این خاطرۀ شیرین، یادی از ندانم‌کاریها و اشتباهات مکرر من باشد. این تمام آرزوی من برای روز معلم امسال است.

یک بار دیگر، بابت همۀ زحماتی که برایم کشیده‌اید از شما سپاسگزاری می‌کنم، و بابت همۀ مزاحمتهایی که در طی سالها ـ خواسته و نخواسته ـ برایتان ایجاد کرده‌ام، عذر می‌خواهم؛ از خدا می‌خواهم شایسته‌ترین پاداشها را که به صالح‌ترین بندگان خویش داده است، به شما نیز مرحمت فرماید؛ و سرآخر اجازه می‌خواهم که از همین دور دستان پرمهرتان را بوسه‌باران کنم و بسیار بی‌تکلف و روان، بگویم که «دوستتان دارم».

باز باش ای باب رحمت، تا ابد!

فرهنگ مهروش

13/ 2/ 1389

 

 

 

 

تولید، خلاقیت، و نیاز به آزادیِ وارستگان و وارفتگان

 

الف) استبداد و انواع غر و لندها در برابرش

در طول دوران تحصیل، گاه با استادانی مستبد و فرامنطق سر و کار داشتیم. آقایی بود که در کلاس، کاری جز روخوانی متن عربی نداشت؛ به طوری که اگر متن درس به فارسی ترجمه می‌شد، حرفی دیگر برای گفتن این آدم نمی‌ماند. این آدم حضور و غیاب سرسختی می‌کرد. اگر پشت سرش به کلاس می‌رفتی، راه نمی‌داد. اگر سؤال می‌کردی، طوری جواب می داد که بفهمی حق پرسش نداری؛ و اگر اعتراض می‌کردی، با نمرۀ اولین امتحان حقت را کف دستت می‌گذاشت. وقتی از او به مسئولان دانشگاه اعتراض می‌کردیم، و از بی‌سوادیش می‌نالیدیم، حدیث و آیه می‌خواندند که «خیلی از بزرگان، به سبب حفظ احترام استاد بی‌سواد خود به مقامات عالیه رسیده‌اند»؛ اگر به دانشجویان همدوره اعتراضی می‌کردی، جواب می‌دادند: «پشت سر استاد غیبت نکن!»؛ و...؛ خلاصه، همۀ امکانات مادی و معنوی و حقوقی و نظری و شرعی برای اعمال استبداد او آماده بود.

از آنجا که درس، تنها توسط او داده می‌شد و به قول معروف، سرقفلی او بود، در طول بیش از ده سال تدریسش، به‌تدریج عموم بچه‌ها اصلا درکي از این که می‌شود همین درس را بهتر هم ارایه کرد، نداشتند. آنها هیچ دانشجوی سال بالایی را ندیده بودند که در بارۀ موضوع چیزی بیشتر بداند. عموم بچه‌ها، نهایت اعتراضی که می‌کردند به این بود که مثلا چرا نمره‌ها را دیر اعلام می‌کند، چرا بد نمره است، چرا تکلیف می‌دهد، چرا هر جلسه درس می‌پرسد...، و اصلا کسی نسبت به اصل مسألۀ بی‌سوادی آقا مشکلی نداشت. تنها ـ یکی دو نفر ـ کسانی معترض می‌شدند که با زحمت و تلاش شخصی، خودشان افقهایی فرارو گشوده بودند و از حصار تنگ کلاس رسمی فرا رفته بودند.

استاد نه توانایی داشت پاسخ سؤالت را بدهد و نه حتیٰ راه می داد کسی غیر از خودش در کلاس بحثي بکند، یا کنفرانسي بدهد و با جبران کم‌کاری استاد، جو کلاس را بهبود بخشد. نه اجازه می داد کلاس نیایی و خودت بهتر از وقت بهره ببری؛ نه اجازه می‌داد آخر کلاس بنشینی و کتاب داستان بخوانی؛ و نه حتیٰ دیر کنی. او اصلا از این که وقت دانشجو تلف می‌شد احساس بدی نداشت و برایش مهم نبود.

هیچ کس برای کاری علمی به او مراجعه نمی‌کرد؛ چون اگر مراجعه هم می‌کردی، چیزی بلد نبود و جوابی می‌داد که بفهمی دیگر نباید سراغش بروی. بااینحال، همیشه دور میزش در آخر کلاس شلوغ بود. آنها که غایب شده بودند و درسشان می‌خواست حذف شود، آنها که می‌خواستند کلاس را دو در کنند، آنها که نمره گدایی می‌کردند...، همه و همه برای گدایی از خوان پر فیض و گداپرورش گرد می‌آمدند.

یک بار با یکی از بچه‌ها در بارۀ روش استبدادی او صحبت کردم. خیلی جالب جواب داد: «ببین! من هم ـ مثل همۀ دانشجوها ـ از روش او ناراضی هستم. خیلی از این سخت‌گیریهایش بدم می‌آید. او سؤالات سخت می‌پرسد! بد نمره است! تکلیف زیاد می‌دهد...»؛ و بعد لیستی از بدیهایی را برشمرد که اصلا به نظر من بدی نیامده بود و به نظر من، کارهایی بود که هر دانشجو باید خودش پی می‌گرفت. بعد ادامه داد: «البته در کل، زور چیز خوبی است. من یکی که اگر زور استاد بالای سرم نبود، اصلا درس نمی‌خواندم».

طفلک راست می‌گفت. او ـ و همۀ آدمهایی که به خودشکوفایی نرسیده‌اند ـ خیلی برایشان سخت است که خود، اراده کنند و کاری را به انجام رسانند. خیلیها حاضرند هر گونه دوندگی و حمالی و این در و آن در زدن بکنند، اما یک دقیقه تصمیم نگیرند چه کار باید کرد. باید یکی دیگر باشد که با زور، آنها را وادار به کاری کند که ادعا می‌کند خیرشان است و با تلقین، آنها را به همان می‌خواند.

تصمیم‌گیری، همت بلند می‌خواهد، شجاعت اخلاقی مسئولیت‌پذیری می‌خواهد، روحیۀ عصیان‌گری و عبد غیر خدا نبودن می‌خواهد، و... خیلی چیزهای دیگر که اینها فاقدش هستند. تا این چیزها نباشد، شخص به شناخت کاملی از خود و کمال خود نمی‌رسد و نمی‌تواند راه کمال شخصی خود را بیابد. پس باید با تلقین او را به هر سو دلشان می‌خواهد بکشانند.

آری؛ استبداد آن آقا، روی دیگر سکۀ استبدادپذیری این دانشجو و اکثریتي بود که مثل او می‌اندیشیدند. به قول شهید بلخی:

از رشوه دهِ احمق، تا رشوه‌ستـــان راهي است

آری؛ که امیــــــد دون، بر درگه دون باید!

من و او هر دو معترض بودیم؛ اما با دو منطق. من مشکلی با هر آنچه از دید او مشکل می‌نمود نداشتم؛ اما نمی‌توانستم با این استاد ادامه دهم. وجدان اخلاقی من آزرده بود. دوستم، ده برابر من می‌نالید و مشکلاتش هم به‌ظاهر خیلی جدی بود؛ اما وجدان اخلاقی دعوتش می‌کرد با همۀ این غر و لندها مقاومت کند و با استاد، ادامه دهد. اصلی‌ترین مشکل من با زورگویی استاد، تکصدایی او، تحقیر دیگران، اجازۀ اظهار نظر به غیر ندادن، و فضا را بستن بود. اصلا دوستم با اینها مشکلي نداشت.

نتیجه: آدمهای تنبل و بی‌همت و بی‌مسئولیت ـ همانها که حاضرند هزار و یک خرکاری بکنند؛ اما نیندیشند ـ  ممکن است غر بزنند و از نبود آزادی بنالند؛ اما ته دلشان خوشحالند که کسی با زورآنها را به راه می‌آورد و خود، محتاج نیستند احساس مسئولیت کنند. ظاهر و باطن آنها همسان نیست.

ب) کدام یک از شاگردان من محتاج آزادی است؟

اکنون من خود استاد شده‌ام و باید کلاس را اداره کنم. من دیگر هیچ چیزی را با اجبار و به ضرب و زور، عرضه نمی‌کنم. دانشجو هر وقت بخواهد می‌تواند کلاس بیاید؛ به شرطی آرامش کلاس را مختل نکند. می‌تواند اصلا نیاید و من هم ابدا اعتراضی نمی‌کنم. شاید این دانشجو، کسی است که از قضا بیش از خود من مطالعه داشته است. او فقط باید بتواند آخر نیمسال، نمره‌اش خودش را بیاورد (که البته اگر درسِ منْ درس محسوب شود و چیزی بیشتر از روخوانی کتاب باشد، این کارْ آسان نیست). بارها شده است که دانشجویی را به خاطر سؤال ـ حتیٰ بی‌ربطش ـ تشویق کرده‌ام. بارها شده است که دانشجویی در آخر کلاس از من سؤالی پرسیده، و دانشجویان به او اعتراض کرده‌اند «وقت را نگیر»، و من از دانشجویم حمایت کرده‌ام. آخر کلاس، دور میز من همیشه کسانی جمع می‌شوند که اشکالی علمی دارند، یا نقدی جدی را متوجه درس من می‌دانند. همه فهمیده‌اند که اقتضای شأن کلاس، گدایی نمره و ثبت حضور برای فرد غایب در آخر کلاس نیست. وقتی حضور و غیاب در نمره تأثیری نداشته باشد، آنها اصلا نیازی به این همه خوار و خفیف کردن خویش ندارند. خلاصه؛ تمام تلاشم را می‌کنم که مستبد نباشم و استبدادپروری هم نکنم.

باری، زماني پیش، خوشحال بودم که وقتي استاد شوم، دیگر نسل عوض شده است و من و شاگردانم پایان فرهنگ منحط استبدادی را جشن خواهیم گرفت. حالا اما گاهی اوقات، وقتی با برخی دانشجویانم روبه‌رو می‌شوم، احساس می‌کنم اینها همه از قماش همان نسل قبلی‌اند. انگار من یکی در این میان عوضی بوده‌ام. این جماعت خودشان رسما از من انتظار استبداد می‌بَرند.

برخی‌شان بارها در نظرسنجیهای آخر نیمسال، برایم نوشته‌اند «چرا اجازه می‌دهی ورود و خروج به کلاس این قدر آسوده و راحت باشد؟»، «چرا برای کسی که تمام کلاس را حاضر است با کسی که اصلا حاضر نبوده، ولی نمرۀ خوبی آورده است، فرقی نمی‌نهی؟».... آنها از من انتظار دارند با تعطیل معیارهای علمی فضیلت، به معیارهای ظاهری و کمّی، مثل حضور در کلاس و... نمره دهم. به عبارت بهتر، کاری کنم تا آن که اهل تلاش بدنی است و فکر نمی‌کند و احساس مسئولیتی ندارد، آسوده باشد و سختی نبیند.

یک بار با خودم عمیق به فکر فرو رفتم. به راستی، هر یک از این دانشجویان، چه درکی از متاع آزادی که در کلاس من عرضه می‌شود دارد؟ از دید دانشجویي که می‌خواهد از کلاس در برود و با محبوب خویش در پارک قرار ملاقات بگذارد، آزادی، یعنی حضور و غیاب نکردن و همه را ول کردن؛ به عبارت بهتر، اوج بی‌مسئولیتی. او الآن از کلاس من راضی است؛ اما کمی که بگذرد، نزد وجدانش همیشه خجل است و می‌گوید: ای کاش آزاد نبودم. ای کاش کسی بود که از او ناراضی باشم و با این وجود، مرا به درس بکشاند. ای کاش کسی بود که زور بگوید و مرا آدم کند! او حتیٰ وقتی ظاهرا از من حمایت می‌کند، قلبا اعتقادی به روش من ندارد. کالای آزادی من، به ضرر اوست.

به همین ترتیب، دانشجویی که اهل فکر نیست و چون نمی‌تواند با رقابت فکری پیش بیفتد، انتظار دارد به زحمت کشیدن و بار بردنش ارزش قایل شوند، از من ناراضی است. او ترجیح می‌دهد استاد حضور و غیاب کند و میان او که همیشه در کلاس حاضر بوده ـ اگر چه تنها چرت زده، یا جزوه نوشته است ـ با کسی که نمی‌آید و اهل فکر است، فرقی قایل شوم. به نفع اوست که من حضور و غیاب کنم و به آمدن بی‌حاصل او نمرۀ آنچنانی بدهم؛ یا دانشجوی نابغۀ غایب را از امتحان محروم کنم. این دانشجو، اصلا از کلاس من لذتی نمی‌برد؛ چون فکری ندارد که حرفهایم را بفهمد. کارش هم که آخر ترم با همۀ دوندگیها لنگ می‌ماند. پس او نیز مشتری من نیست و سرآخر، ناراضی بازخواهد گشت.

کدام یک از این دانشجویان که من دارم، خریدار محصول آزادی از کلاس من است؟ به‌واقع، هیچ کدام. کلاس من برای دانشجویی خوب است که شب قبل مطالعه کرده است، با شور و شوق کلاس می‌آید. نمی‌گذارد یک خط مطابق برنامۀ قبلی درس دهم. دایم سؤال می‌کند و نقد می‌کند و حرفهایم را به چالش می‌کشد. او تنها کسی است که محتاج این آزادی است. اوست که اگر دانشجویان بگویند «وقت کلاس را نگیر!» و استاد هم این را بهانه کند، ناراضی می‌شود. اوست که اگر استاد جواب دندان‌شکن و اسکاتی بدهد و او را نهیب زند، یا ـ مثل استادان ما ـ بگوید «خدا عاقبتت را ای جوان به خیر کند»، ناراحت می‌شود. بقیۀ دانشجویان ـ همان عاقبت به خیرها ـ اصلا به این آزادی نیازی ندارند.

تنها این دانشجوست که هم در ظاهر، و هم در عمق وجدان خود را به آزادی نیازمند می‌بیند. دانشجویان دیگر، ظاهر و باطنی همسان ندارند. ظاهرا از آزادی من خوشوقت می‌شوند، اما همین که بیندیشند و وجدان را حاکم کنند، از روش من ناراضی خواهند شد.

کسی که درس می‌خواند و فردا همین را در کلاس کنکور عینا به دیگری می‌آموزد و از خود هیچ ندارد بدان بیفزاید، چه نیازی دارد به آزادی؟ فردا هم که کلاس کنکور درس داد، به نفعش است او را به خاطر معدل بالا، حضور در کلاس، و معیارهایی کمی ـ و همواره غیر علمی ـ از این دست استخدام کرده باشند؛ همچنان که به نفعش است عرف حاکم، به دانشجو اجازۀ سؤال ندهد و از او انتظار برود صرفا جزوه‌ای را روخوانی کند. کنکوري هم که برگزار می‌شود، خط به خط مطالب همان جزوه را بپرسد.

نتیجه: وقتی اکثریت کلاس، آدمهایی هستند که در عمق وجدان خویش، آزادی را جز لاقیدی معنا نمی‌کنند، و خود را محتاج فردی می‌بینند که برایشان تصمیم بگیرد و قیّمشان باشد، هرگز آزادی محقق نخواهد شد. آزادی زمان معنادار است که تعداد قابل توجهی افراد خلاق، نوآور، محتاج تشویق و نقاد پرورش داده باشیم. متاع آزادی تنها برای تولیدگران ارزش دارد. آن که کاری جز توزیع و دلالی ندارد، اصلا محتاج آزادی نیست؛ حتیٰ اگر این دلالی، دلالی علمی باشد.

پ) دعای مرحوم استاد جعفری

خداوند استاد محمد تقی جعفری را رحمت کند. من هرگز شاگرد او نبوده‌ام؛ اما یکی دو بار که منزلشان رفتم و پای صحبتش نشستم، یا برنامه‌های رسانه‌ایش را دنبال کردم، درسهای اخلاقی مهمي گرفتم. یک بار در منزلش فرمود: «من دعایي می‌کنم و خداوند را به حق مقربان درگاهش قسم می‌دهم، شما هم آمین بگویید: خدایا! هر گاه می‌خواهی نعمتی را به ما ارزانی داری، نخست شعور و جنبۀ بهره‌برداری از آن را عنایت کن؛ و گرنه معلوم نیست با آن چه بلاهایی بر سر خویش و دیگران آوریم».

ت) سخن مرحوم دکتر مصدق

مرحوم دکتر مصدق، کتابی دارد با عنوان خاطرات و تألمات. جملۀ جالبی را در آن فرموده است. قریب به این مضمون می‌گوید: خیلی کشورها مثل هلند پادشاه دارند؛ اما استبدادی در کار نیست؛ و خیلی کشورها ممکن است شاه نداشته باشند، اما فضا استبدادی باشد. یعنی استبداد یک فرهنگ است. مبارزه با یک فرد، هرگز نمی‌تواند این فرهنگ را ویران کند. صرفا به مشکلات فرصت می‌دهد که خود را در قالبي جدید بازتولید کنند و ساده‌لوحان، تا مدتی دیگر دلخوش گردند و با وجود مشکلات، خود را در مسیر بهبود ببینند.

ث) نتیجه

سخن آخر هم این که: کشور هم جایی مثل کلاس درس است؛ گر چه خیلی بزرگ‌تر و متنوع‌تر. زماني متاع آزادی در آن عرضه خواهد شد که این متاع، خریداري داشته باشد؛ یعنی زماني که عمدۀ افراد، اخلاقی‌ترین روش ممکن را ترویج آزادی بدانند؛ نه راحت‌طلبانه‌ترین روش را. فرق است میان آدمی که برای شکوفایی خود محتاج آزادی است، و آدمی که برای گشاده‌خواهی خود آزادی‌خواه شده است. فرق است میان آزادی وارستگان و آزادی وارفتگان؛ میان آزادی‌خواهی آنها که آزادی را در عمق وجدان، عامل رشد خود می‌دانند، و آنها که در عمق وجدان، آزادی را عامل نابودی می‌شمرند و عمیقا به قیم نیاز دارند.

مادام که عمدۀ افراد از آزادی معنوی تهی هستند، به مردارخواری، بی‌مسئولیتی، و تن دادن به کمالهای تلقینی که دیگران برایشان تعریف کرده‌اند و با اصرار به آنها قالب می‌کنند راضیند، هرگز در کشور آزادی محقق نخواهد شد؛ هر چند ما دایما شیوۀ حکومت را عوض کنیم و حاجی بیاوریم و کربلایی ببریم. اگر آزادیخواه‌ترین فرد به قدرت رسد، باز روابط سیاسی فاسدی که یک عده استبدادگرای بی‌مسئولیت و خودناشکوفا ایجاد کرده‌اند، فضا را استبدادی خواهد کرد.

1/ 11/ 1388

 

 

 

نوشتۀ زیر، سخنرانی من در جلسۀ بزرگداشت یاد و خاطرۀ همکار و دوست عزیزم، شادروان مهندس رحیم ذوالفقاری است. یادش گرامی باد.

بسم الله الرحمن الرحیم

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد، کز وی، وقت می‌خواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود

آری، آری، طیب انفاس هواداران خوش است

نا گشوده گل نقاب، آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل، که گلبانگ دل‌افکاران خوش است

ملکا! ما را از دامِ هوی رهایی ده و به راهِ هُدی رهنمایی کن.همه به غفلت خُفته‌ایم و به حیرت آشفته. به کرامت مددی فرست و به عنایت نظری فرما؛ که کاری از دست رفته داریم و پایی در گل مانده. مدتِ عمر عزیز منقضی شد، فرصتِ وقتِ شریف مغتنم نیامد. اکنون شبِ فراق در پیش است و روز تلاق در پی، نه بضاعتِ طاعتی در کف می‌بینیم، نه توفیق عبادتی در خود. جهانی گناه آوردیم و در تو پناه، «اَمَّن یُجیبُ المُضْطَرَّ اِذا دعاهُ ...».

دانشمندان مکرم، استادان گرامی، همکاران ارجمند، همکلاسیها و دانشجویان مهربان، و حاضران گرانمایه و شریف

در هفتۀ گذشته، دانشگاه آزادشهر یکی از همکاران فاضل، خدمتگزار، مخلص و کوشای خود را از کف داد. به نمایندگی از همکاران گرامیم، این ضایعه را به خانوادۀ محترم وی، هیأت رئیسۀ دانشگاه، استادان بزرگوار گروه کشاورزی، و دانشجویان و همدرسان این فقید عزیز تسلیت می‌گویم.

در نظر داشتم خاطراتی خوش از روابط همکاری و دوستی چند سالۀمان هدیۀ جمع کنم؛ باشد که بدین بهانۀ خاطرۀ یاری را گرامی دارم و بر خاطر یاران، گَرد دلداری پاشم. شرمم آمد جایی که دانشجویان و همکاران او هستند و همگی اگر نه بیشتر، که به همان اندازه با مرحوم بوده‌اند و همان قدر از او دیده‌اند، عنان سخن بدین سو کشم.

بهتر دیدم چند بیت از مرثیه‌نامۀ محتشم کاشانی در فقد برادر جوان و ناکامش را پیشکش جمعتان کنم؛ ابیات جانگدازی که حقیقت، نقد حال ما نیز هست.

چرا ز باغ من ای سرو بوستان رفتی      مرا ز پای فکندی و خود روان رفتی

ز دیدۀ پدر ای یوسف دیار بقا         چرا به مصر فنا بی‌برادران رفتی

تو را چه جای نمودند در نشیمن قدس      که بی‌توقف از این تیره خاکدان رفتی

در این قضیه تو را نیست حسرتی که مراست   اگر چه با دل پر حسرت از جهان رفتی

ز رفتن تو من از عمر، بی‌نصیب شدم

سفر تو کردی و من در جهان غریب شدم

دلم که می‌شد از ادراک دوری تو هلاک      تو خود بگو که هلاک تو چون کند ادراک

به خاک خفته تو از تندباد فتنه چو گل         به باد رفته من از آه خویش، چون خاشاک

شبی نمی‌گذرد، کز غمت نمی‌گذرد             شرار آهم از انجم، فغانم از افلاک

روا بود که تو در زیر خاک باشی و من             سیاه پوشم و بر سر کنم ز ماتم، خاک؟

چرا تو جامه نکردی سیاه در غم من

چرا تو خاک نکردی به سر، ز ماتم من

چه داغها که مرا از غم تو بر تن نیست       چه چاکها که ز داغ تو در دل من نیست

دگر ز پرتو خورشید و نور ماه، چه فیض    مرا که بی‌مه روی تو دیده روشن نیست

چو او برادر با جان برابر من بود              مرا ز دوریش امکان زنده بودن نیست.

خبر ز حالت ما، آن برادران دارند

که جان به یکدگر از مهر، در میان دارند

کجایی ای گل گلزار زندگانی من کجایی ای ثمر نخل شادمانی من

بیا ببین که فلک از غم جوانی تو چه آتشی زده در خرمن جوانی من

ز دوری تو نمردم، چه لاف مهر زنم   که خاک بر سر من باد و مهربانی من

چو مرگ همچون تویی دیدم و ندادم جان     زمانه شد متحیر ز سخت جانی من

که هر که جان رودش، زنده چون تواند بود

چراغ مرده، فروزنده چون تواند بود

مهی که بی‌تو برآید، به ابر پنهان باد    گلی که بی‌تو بروید، به خاک، یکسان باد

در این بهار، اگر سبزه از زمین بدمد   چون خط سبز تو در خاک تیره پنهان باد

اگر نه لاله به داغ تو سر زند از کوه   لباس زندگیش چاک، تا به دامان باد

و گر نه سنبل از این تعزیت سیه پوشد        چو روزگار من آشفته و پریشان باد

طناب عمر تو را زد اجل به تیغ، دریغ        گسست رابطۀ ما ز هم، دریغ، دریغ.

آموخته‌ایم در غمها و مصیبتها، دردهای جانگداز سید الشهدا و خاندان مطهرش را در خاطر آوریم و با ناله در این مصیبت بزرگ، اندوه خویش از یاد بریم. پس در پایان سخن، تنها به اشاره یادآور می‌شوم که گفته‌اند محتشم، در پی سرودن این مرثیه‌نامه، مولا علی (ع) را در خواب دید. حضرت به او فرمودند «برای برادرت سروده‌ای و در غم فرزند با من همراهی نکرده‌ای». محتشم گفت مدتی است خواسته‌ام غمنامه‌ای برای مصیبت کربلا بسرایم و خود نمی‌دانم از کجا بیاغازم... و چنین بود که گفته‌اند مولا در عالم خواب، او را به مصراع اول اثر مشهورش رهنمون شد:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است....

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

12/ 9/ 1388

 

 

{30/ 1/ 1388}

 

استفادۀ ابزاری از دانشجو

به بهانۀ بهینه‌سازی الگوی مصرف

و صرفه‌جویی در هزینه‌های آموزشی!

 

خیلیها تا گفته می‌شود «ابزار و تکنولوژی کمک آموزشی» سریع یاد اسلایدهای پاورپوینت، دستگاه اورهد، جعبۀ ریاضی، وسایل آزمایشگاه مدرسه، یا هر چیز دیگری از این دست می‌افتند. بعضی در عین این که گاه خیلی با پرستیژ، تلاشهای خود را در استفاده از این قبیل ابزارها به رخ می‌کشند، از کوچک‌ترین و ساده‌ترین ابزارهای کمک آموزشی غافلند. برخی با تفاخر، به مسئولان دانشگاه می‌گویند: برای ما خرجی نکرده، و ابزار کمک آموزشی مناسبی فراهم نیاورده‌اید؛ اگر نه چنین و چنان می‌کردیم؛ حال آن که موقع تدریس، حتی یک خط بر تختۀ سیاه نمی‌نویسند. برای برخی استفاده از ابزار کمک آموزشی تنها یک ژست است.

کاری ندارم این ژست خوب است یا بد؛ یا اصلا چه‌قدر لازم است. می‌خواهم تجربۀ خودم را در کاربرد برخی ابزارهای کمک آموزشی بیان کنم.

 

الف) ابزارهای کمک آموزشی کلاسیک من:

بی هیچ مقدمه‌ای، ابزارهای کمک آموزشی که تقریبا در همۀ کلاسها حضور دارند، اینهایند:

              اول از همه، بدن خودم، با حرکات دست و پا و چشم سر و زبان: تعداد قابل توجهی از دانشجوها وقتی کلاس در اول صبح باشد، می‌نالند که هنوز خواب از سرشان نپریده است. برخی دانشجویان در کلاسهای ساعات ظهر، به وقت خواب قیلولۀ شان نزدیک می‌شوند! آنها از اول صبح که سر کار رفته، و بعد، دانشگاه آمده‌اند، حسابی خسته‌اند. ساعات بعدی، بعد از ناهار است و باز موجب خستگی و چرت‌آلودگی اکثر دانشجوها. بعد هم که ساعات پایانی روز است و همه خسته شده‌اند؛ حتی آنها که تمام وقت سر حال بوده‌اند. یک ابزار آموزشی بسیار پیشرفته برای جلوگیری از خواب آلودگی دانشجوها، پاهای مدرس است. مدرس با راه رفتن در کلاس درس می‌تواند فضا را تلطیف کند. وقتی با چرخیدن در کلاس هنگام توضیح مباحث، دانشجو دایم بچرخد و هر بار با دوربینهای چشم خویش تو را از یک منظر بنگرد، کمتر خسته خواهد شد. نیز، دانشجویان حواس پرت کمتر فرصت پیدا می‌کنند؛ همانها که با نشستن ثابت مدرس پشت میز از فرصت بهره می‌گیرند و با پچ‌پچ خود، بخشی از فکر و ذهن مدرس را که باید صرف بهینه‌سازی تدریس شود، عملا صرف کنترل کلاس می‌کنند. به همین ترتیب، دستها و حرکاتشان، چشم و چرخش آن روی دانشجویان مختلف، و دیگر اعضا و جوارح می‌توانند هر یک نقشی مناسب ایفا کنند. به قول مولانا، جلال‌الدین رومی:

گرچه مقصود از کتاب آن فن بود                               گر تو اش بالش کنی، بالش شود

 

              تخته سیاه: خیلیها متأسفانه از این ابزار فوق پیشرفتۀ آموزشی غافلند. استفادۀ صحیح از تمام حجم تخته و امکانات آن، بسیار مفید است. عنوان درس و رئوس مطالب، نامهای مشکل، اصطلاحات و کلمات کلیدی، جداول و دسته‌بندیها، صورت مسایل مهم، همه باید روی تخته به نحوی منظم نوشته شوند. برخی باید از آغاز ساعت، تا آخرین دقیقۀ کلاس باقی بمانند و برخی دیگر باید به مرور با مطالب جدید جانشین شوند. به همین منظور، باید حتما تخته را به چند بخش تقسیم کرد؛ خواه در ذهن خود، یا حتیٰ با خط کشیدن روی آن در مواقعی (برای تفهیم ضرورت انضباط علمی به دانشجویان). فرستادن دانشجو به پای تخته، خواه برای تمرین درس، خواه برای تخته پاک کردن تنبیهی یا تشویقی، و خواه با هر هدف دیگری، از امکانات مهم کلاس است.

 

              طرح درسها: من از برخی استادان دورۀ تحصیل در دانشگاه امام صادق (ع) که نکته‌های مهم درس خود را هر جلسه در نیم کاغذی تکثیر می‌کردند و به دانشجو می‌دادند، خاطرۀ خیلی خوشی دارم. هنوز هم گاهی آن برگه‌ها به دردم می‌خورند و مرا به سرعت، به فضای درس می‌برند. وقتی مدرس شدم، کوشیدم همان روش را تکامل بخشم و طرح درسهایی منسجم در هر جلسه ارایه کنم. با این روش، مشکل پابند نبودنم به تدریس کتابی خاص، که خیلی از دانشجویان را می‌توانست آزار دهد، بسیار کمرنگ شده است. خودم هم فراوان از همین طرح درسها بهره می‌جویم و هر نیمسال، با نظر در طرح درسهای نیمسال پیشین، می‌کوشم تدریس بهتری ارایه کنم. چینش مطالب، نوع نگاه، مثالها و هر چیز دیگری از این دست را متفاوت کنم، و با این روش از کهنه شدن و رنگ و رو رفتن، دور بمانم.

 

              یک دستمال خیس نازک، داخل یک جعبۀ پلاستیکی کوچک: من از آن برای پاک کردن دستهایم، بعد از هر بار استفاده از تخته سیاه استفاده می‌کنم. بعضی مدرسان که خیلی با تخته کار می‌کنند، حسابی گچی می‌شوند. بعضی حتی مجبور می‌شوند دستکش یا روپوش بپوشند. من خودم از این تجربه خیلی راضیم. خیس بودن دستمال، خیلی کار با آن را راحت می‌کند.

 

              ساعت: برای یک مدرس، خیلی مهم است که زمان را در ارایۀ مطالب تنظیم کند. اگر چانه‌ات گرم شود و شروع به توضیح مطلبی کنی، و آخر ترم، زمان کم آورده، و برخی مطالب مهم را اصلا هیچ اشاره نکرده باشی، خیلی بد است. من در طرح درسهایم، دقیقا پیش‌بینی می‌کنم که برای هر بحثی چقدر وقت لازم است و زمان را میان بحشهای مختلف، بر اساس اولویت هر بحث بخش می‌کنم. ساعت مچی ندارم. تلفن همراهم نیز که در کلاس خاموش است؛ پس هر هفته از یک دانشجو خواهش می‌کنم ساعت مچی‌اش را به من قرض بدهد. این جوری کمی صمیمی‌تر هم هست.

 

              یک سیم رابط حدود 40 متری: این یکی شاید خیلی خنده‌دار باشد! من دروس خود را برای بازبینیهای بعدی، تبدیل به جزوه، دادن به دانشجویانی که علاقه‌مند به دنبال کردن مباحثند، و اهدافی از این دست، ضبط می‌کنم. گاه کلاسهای من در قسمتهایی از دانشگاه برگزار می‌شود که برق آن قطع است؛ یا مثلا پریزهایش برق ندارد. معمولا بارها مراجعه برای تعمیر، مشکلی را حل نمی‌کند؛ جز این که سبب می‌شود در همۀ دانشگاه به عنوان عنصری کارتراش و دردسر آفرین شناخته شوی. من برای حل این مشکل، خواستم کابل رابط بخرم. وقتی دیدم قیمت آن بسیار بیشتر از حد تصورم است، با یک قرقرۀ چوبی که خودم تراشیدم، یک پایه و دستۀ چوبی، مقداری سیم و پریز و دوشاخ، و یک میلۀ آهنی که آهنگر خوش‌انصاف 4000 تومان برای یک خال جوش روی آن از من گرفت، سیم رابط سیار مورد نیازم را درست کردم. الآن هر وقت کلاسی دارم که برق ندارد، با خودم آن را در یک لفاف زیبا و های کلاس به دانشگاه می‌برم. جز دانشجویانم کسی نمی‌داند که داخل آن لفاف چیست.

 

ب) کشف ابزار کمک آموزشی جدید، در پرتو دستاوردهای روش‌شناختی اخیر!

 چندی پیش، متقاعد شدم برای کشف ابزارهای کمک آموزشی جدید و ساده، باید یک فهرست از همۀ امکانات موجود در کلاس درس تهیه کنم. کار سختی نبود: مدرس، دانشجو، یک تریبون، تعدادی صندلی، جالباسی، تعدادی کیف و خودکار و لوازم تحصیلی، تعدادی موبایل، سکوی جلوی تخته، وایت برد، ماژیک، کولر اسپیلت، پنجره، پنکه، شوفاژ، در ورودی،  سنگهای بغل دیوار، احیانا تعدادی قرآن، یا کتاب قانون مدنی و اساسی و... که از دانشجویان خواسته‌ام همراه بیاورند، تعدادی چادر که متعلق به خانمهای چادری است، گاهی یک ساک دستی (که دانشجویان ورزشکار، یا دانشجویان که به تازگی از شهرستان محل اقامت خانوادۀ خود برگشته‌اند، همراه دارند)، کف و سقف کلاس.

این دستاورد روش شناختی مضحک سبب شد به فکر فرو روم چگونه می‌شود از خود دانشجو چونان یک ابزار بهره جست.

دروس فقهی، زمینۀ مساعدی را فراهم کردند. مسائل وصیت، اقرار، ارث، قضا و شهادات، نکاح و... گاه به قدری پیچیده می‌شدند که اگر در کلاس تنها صورت مسأله را توضیح می‌دادی، برای فهم دانشجو کارساز نبود. استادان ما در این قبیل موارد، صرفا می‌کوشیدند به جای آن که مثلا بگویند «اگر مردی چنین کرد و زنش چنان کرد و خواهر زن بهمان کرد و مرد دومی چنان شد...»، نام ببرند و بگویند: حسن و لیلا و احمد و تقی، و کار و جرم هر یک را به همراه حکمی که باید کرد، بیان کنند.

من وقتی دیدم دانشجویان هنوز مطلب را به بهترین وجهی متوجه نمی‌شوند، بهتر دیدم برای تجسم مطلب، از دانشجویان کمک بگیرم. آقای حسنی را در بالای سکو قرار می‌دادم که مثلا پدر خانواده است؛ فرزندانش را در پایین پله، و دایی و خاله را در دو طرف، و پدر بزرگ را روی سکو، پشت فرد و نشسته روی صندلی (که نشان از بزرگی و شأن وی دارد). به این ترتیب، ضمن توضیح درس، زمینه‌ای برای مشارکت دانشجویان هم در کلاس فراهم می‌شد. بچه‌ها بعد از کلاس بارها گفتند کلاس خیلی جذاب شده است. البته وقت‌گیری هم داشت؛ ضمن این که دیگر نمی‌توانستی بحث را آن قدر شسته و رفته مثل پیش درس بدهی. هر چه بود، مفید می‌نمود و بچه‌ها با علاقه بحث را دنبال می‌کردند.

یک بار، در توسعۀ همین روش، برای توضیح یک مطلب سنگین اصولی، از یک دانشجو خواستم پشت تریبون، که حالا در وسط سکوی کلاس نهاده شده بود، بنشیند و «عالی‌جناب، قاضی محترم جلسۀ دادگاه» باشد. یکی دیگر هم نقش خواهان و دیگری نقش خوانده را برعهده گرفت. تعدادی از دانشجویان هم خبرنگار، نمایندۀ افکار عمومی، منشی دادگاه و... شدند. مثالی را که شب قبل با هزار زحمت از قانون مدنی پیدا کرده بودم برایشان توضیح دادم، و سپس خواستم هر یک نقش خود را به‌خوبی بازی کند.

اول، قاضی بیچاره هول شده بود. برایش توضیح دادم قاضی باید بی‌طرف باشد، به همه یکسان نگاه کند، لحن سخنش آمرانه و از موضع یک جایگاه حقوقی والا باشد. کلمات عامیانه و اصطلاحات غیر حقوقی به کار نبرد.... به همین ترتیب، به شاکی گفتم باید خیلی مؤدب‌تر از آنچه همیشه هست با قاضی سخن بگوید و قداست و شأن دادگاه را رعایت کند. بیچاره چند دقیقه بعد، مجبور شد از میان دانشجویان یکی را وکیل بگیرد! قاضی هم تحت تأثیر افکار عمومی و نوشتارهای روزنامه‌ها، برخورد متعادل‌تری را پیش گرفت. یک بار به یکی از طرفین دعوا ـ که وکیل مشتکی علیه بود ـ آموختم که می‌تواند قاضی را به دادگاه انتظامی قضات بکشاند.

برخی دانشجویان که شاغل بودند و به سبب حضور کمرنگ در کلاس، همیشه خود را شرمنده حس می‌کردند، اکنون به عنوان افرادی مجرب و کارکشته که تجربۀ سالها فعالیت حقوقی در قوۀ قضائیه دارند، اکنون دانشجویان را در ایفای نقش بهینه راهنمایی می‌کردند و خودشان هم کلی ذوق کرده بودند.

کلاس درس سه واحدی که دو ساعت و ده دقیقه زمان داشت، سه ساعت و نیم طول کشید. خیلی زود آموختند هر کس که زودتر دادخواست بدهد، لزوما در دادگاه مدعی نامیده نمی‌شود و قانون کلی «البینة علی المدعی» که تا به حال حدیثش را معلوم شد اصلا نشنیده‌اند، به چه معناست. در طول این مدت چند بار خواهان و خوانده تقاضای تجدید جلسه کردند و باز هم جلسات دادگاه جدید برگزار شد. بارها تعارض ادله پیش آمد و قاضی و وکلا مجبور شدند بر سر تعادل و تراجیح اصول و امارات و ادلۀ حاکم و وارد و جز آنها با هم بحث کنند. تا آخر این سه ساعت و نیم، همۀ دانشجویان، جز آنها که کلاس داشتند، با ذوق و شوق ماندند.

آخر کلاس، آن قدر بحث از مباحث اصول مانده بود که مجبور شدم توضیح درسی را که می‌خواستم با مثال پی بگیرم، به جلسۀ بعد وانهم؛ ولی مهم این است که همه احساس می‌کردند راضیند. چندین نفر بعد از کلاس به من گفتند ما تا کنون هیچ وقت ربط مطالب مختلفی را که در بارۀ آیین دادرسی، مواد مختلف قانون مدنی، اصول فقه، و... خوانده بودیم، نمی‌دانستیم. ما فکر نمی‌کردیم این قدر این بحثها بلد بودنش ضروری است و می‌تواند فرد را مجرب کند.

چند نفر برای سخنور شدن و در دادگاه بهتر حرف زدن، یا عریضه نوشتن از من کمک خواستند. من برایشان توضیح دادم که برای یک حقوقدان، منطق و اصول فقه دانستن، از نان شب واجب‌تر است. آنها پیشنهاد کردند چند جلسۀ دیگر خارج از کلاس به تمرین کاربرد مواد قانونی مختلف در خلال یک دادرسی صوری بپردازیم. الآن خودم هم دارم به همین فکر می‌کنم. با یک سناریوی مناسب و کارگردانی خوب، می‌توان به همۀ دانشجویان در ادارۀ جلسۀ دادگاه نقشی داد. احتمالا بشود از دادگستری هم چند نفر را دعوت کرد که این تمرینها را ببینند و تجربیات خود را به دانشجویان منتقل کنند.

 

 

{20/ 7/ 1387}

 

دریغی ماند و افسوسی و یادی

«خيلي فرق است بين معلمي كه مي‌رود سر كلاس تا هر چه را كه دارد به دانشجويانش بدهد تا معلمي كه مي‌آيد سر كلاس تا هر آنچه را كه ندارد از دانشجويانش بگيرد. هر دو به ظاهر معلمي مي‌كنند اما كسي به خود و خداي خود و وجدان اخلاقي‌اش مي‌گويد من مي‌روم سر كلاس براي اين‌كه هر چه دارم و بچه‌ها ندارند (مثل علم و معلومات و تجربه و قدرت فكري) را به دانشجويان خودم بدهم و غرض اصلي‌ام اين است ولو حقوق هم به من بدهند، و ديگري مي‌رود سر كلاس تا پول و قدرت و جاه و مقام و حيثيت اجتماعي و شهرت و محبوبيتي كه ندارد را به دست آورد. چنين فردي، هر دانشجويي را چند پله مي‌بيند براي رسيدن به مطلوبات خود».

خدایا! برای هر شب که آرام خوابیدم و دغدغۀ کلاس فردا را نداشتم، شرمنده ام. برای تمام مطالبی که باید می آموختم ـ تا برای  شاگردانم حرفی داشته باشم ـ ولی نیاموختم، متأسفم. خدایا، از این که می خواستم معطی چیزهایی باشم که خود فاقدش بوده ام، عذر می خواهم. از این که حرفهایی را نفهمیده باشم و با ژستهای حق به جانب و گرفتن قیافۀ آدمهای فهمیده، بخواهم به زور حرفم را به کرسی بنشانم و حرف خود نفهمیده را به دیگران بفهمانم، عذر می خواهم. بابت هر دقیقه ای از کلاس که به لاطائل گذراندم، طلب مغفرت می کنم. بابت هر کار خیری که می توانستم در آن به دانشجویانم یاری رسانم و نرساندم، عذر می خواهم. بابت هر سخنی که بی مطالعۀ کافی گفتم، شرمنده ام. بابت هر دانشجویی که به سبب روشهای نادرست من از درس دور شد، به تو پناه می برم. از تو برای تمامی لحظات حضور در کلاس که به کسالت و بطالت سپری کرده ام، طلب بخشایش می کنم. برای تمام وجود خویش که چشمۀ جوشان محبت نبوده است، رحمت می طلبم. اگر دانشجویان رفتاری از من دیدند که مغایر با ارزشهای اخلاقی من و آنان بود، شرمنده ام. اگر حرفی زدم و خود کاری جز آن کردم، خجلم. اگر خرد شدن دانشجویی را در زیر بار مشکلات فهمیدم و بی تفاوت گذشتم، عذر می خواهم و اگر آن قدر نااهل بودم که اصلا متوجه نشدم، باز هم عذرخواهم. اگر از آنان بودم که تنها برای دانشجو خط و نشان می کشیدند و شعار می دادند؛ ولی خودشان هم نمی دانستند برای موفقیت چه باید کرد و چه راهی باید رفت، شرمنده ام.

خدایا!

بابت هر نگاه غیر عاشقانه که به شاگردانم کرده ام، افسوس می خورم. بابت هر اخم و تخمی که به دانشجوی ضعیف کردم و زود بی طاقت شدم و نتوانستم با متانت و خونسردی و در عین حفظ احترام او به راهش آورم، افسوس می خورم. بابت هر خلق نیکو و منش زیبا که از استادان خویش آموختم و نتوانستم به شاگردانم انتقال دهم، افسوس می خورم و بابت هر علم و منش زیبا که در استادانم بود و فرا نگرفتم، متأسفم. بابت هر شاگرد گرفتاری که در دعاها از یاد برده ام، شرمسارم.

ولی خدایا!

ننگم باد اگر برای کاری جز علم آموزی پا به کلاس نهاده باشم

 

 

{10/ 7/ 1387}

مهرماه سال 1387، و معلمی بدون کلاس و دانشجو

 

یا قوم ان کان کبر علیکم مقامی و تذکیری بآیات الله....

 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن ببین که ما را چه رسید...

همیشه چند هفته مانده به اول مهرماه که می شد، ذوق و شوقی کودکانه برای آمادگی حضور در کلاس، مرا فرا می گرفت. امسال، برای من اول مهرماه بر عکس همیشه  اندوهبار آغاز شد. بعد از یک عمر زندگی که همیشه اول مهرهایش با حضور در کلاس برایم رقم خورده است، این اولین مهرماهی است که از بزرگترین عشق زندگی محرومم ساخته اند. خدا انصافشان دهد که چه خوب نقطۀ ضعف مرا کشف کرده اند .... بگذریم.

و الذین آمنوا و هاجروا و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا....

به قول قرآن کریم، برخی کسان بوده اند که در راه خدا ایمان آورده اند و هجرت کرده اند و از تمام تعلقات خویش دل کنده اند و در راه خدا آزار دیده اند و بعد از این همه سختی و آزار، باز لباس جنگ هم پوشیده اند و در نهایت حتیٰ خود نیز کشته شده اند.... اینها صحابۀ پیامبر (ص) اند. وقتی سختیهای زندگی خود را با این بزرگان مقایسه می کنم، احساس می کنم در تمام زندگی هیچ نکرده ام و جز عرق شرم از بی حاصلی ندارم که بر جبینم نقش بندد. من کجا طاقت این همه آزار و اذیت را در راه خدا دارم؟ اینجاست که باید از ته  دل بر پیامبر رحمت (ص) و اصحاب برگزیده و خاندان مطهرش که در راه خدا بزرگترین سختی ها را متحمل گردیدند، از عمق جان درود فرستاد. از خداوند می خواهم اندکی از آن شور و ذوق و طاقت و تحمل را به من نیز عطا کند.

باری، باز هم در کار خواهم ماند. هرچند خطاهای فراوان و بی صبری ها و تنگ نظریهایم سبب شوند گاه از مسیر خویش وامانم، از رحمت خداوند ناامید نخواهم شد. من با تمام وجود خویش هر جا که باشم، برای آرمان علوم انسانی ـ شناخت انسان ـ تلاش خواهم کرد. چنین آرمانی گر چه سخت به قدر طاقت بشری محدود است، هرگز محدودیت زمانی و مکانی و شغلی برنخواهد داشت.

آنها که می خواهند با دور ساختن من از تعلقاتم سدی در راه تلاش علمی من ایجاد کنند، بدانند با این روشهای نادرست، صرفا سبب خواهند شد نیروهایی تربیت شوند که هیچ وابستگی بدانها ندارد و خودکفایند. چنین رفتاری با هر منطقی برای مدیران به دور از اقتضای سیاست است. امروز در همه جای دنیا عاقلان فهمیده اند که برای حفظ نیروها، باید آنها را در زیر پر و بال خود گرفت. کسی که بقا و رشدش سخت وابسته به ما باشد، ناخواسته و ناخودآگاه مثل ما خواهد اندیشید و ارادۀ معطوف به قدرتش، او را به همزیستی با ما و حداقل، محافظه کاری سوق خواهد داد. غره شدن به دولت و دستگاه امروزین و فراموش کردن گردشهای روزگار، همواره هلاکت بار است.

زمانی در دانشگاه، دوستی در پاسخ طعن آلود به دوستی دیگر ـ که دشمن خویشش می پنداشت ـ  می گفت: «خدا را شکر که دشمنان ما را از احمقها قرار داده است». ناخودآگاه یاد سعدی افتادم که در مشاهدۀ دعوای حکیمی با دیگری می گفت: «اگر این حکیم بودی، کارش با جاهلان به جدال نکشیدی». اکنون از خداوند می خواهم به همۀ کسانی که به هر دلیل نامعقول مرا دشمن نادان خویش می پندارند، حکمت و بصیرت عنایت کند.

من در این پنج سال معلمی در آزادشهر، تا جایی که توانستم، تنها کوشیدم خدمتگزار خوبی باشم. سر در لاک خویش داشتم و همچون کارمندی حقوق بگیر، تنها کمترین تعداد واحد موظفی خود را تدریس، و مابقی وقت خود را مصروف مطالعه و طبیعت کردم. اگر آن قدر بغض و کینه راه عقل را بر شمایان بسته اند که حتی وجود نیم بند مرا در یک شهر دورافتاده نیز تحمل نخواهید کرد، خود را به خداوند خواهم سپرد. یقین داشته باشید عزت و ذلتها به دست خداست و اگر خداوند بخواهد کسی را عزیز کند، بزرگترین دشمنان وی تنها وسیله ساز این ارادۀ الاهی خواهند بود.

اما بدانید، من از هیچ کدامتان ـ که اصلا نمی دانم که هستید و چند نفرید و کجایید ـ کینه ای به دل ندارم. یقین داشته باشید شما را حلال کرده ام و اگر خدای ناکرده در برخوردهایتان زیاده رویهایی نیز داشته اید، شما را بخشوده ام. شما تنها وسیله هایی هستید برای تحقق ارادۀ الاهی. من همچونان ذره ای ناچیز در دریای بیکران عظمت الاهی، عمیقا خود را شامل رحمت او می بینم و آن گاه که در نماز خویش «سمع الله» می گویم، در ژرفای باطن بدان باور دارم. از خدا نیز می خواهم اسراف و زیاده رویهای مرا نیز ببخشاید و هر جور که خود مصلحت می داند، فرجی در کار من حاصل آورد. من چراغ روشن چشم امید خویش را به نسیم رحمت خدا وانهاده ام.

یقین دارم که تا کنون هم «خدا» مرا از بدخواهیهای اشخاص رهانده است. خیلیها بوده اند که نگاههای مهرآمیختۀ مرا هرگز تحمل نیارستند کرد. آنها در مردم عاشقانه ترین لبخندهای چشم من، تنها کینه و نفرتی را دیدند که هرگز وجود نداشته است. خیلیها اگر بیش از این می توانستند کاری بکنند که مرا از درس و دانشگاه بازدارند، کوتاهی نمی کردند. آنکه تا کنون مرا از این همه بلایا رهانده، خداست و او خواهد ماند و حکمت خویش را پی خواهد گرفت. من و تو بندگانی ذلیل و ناچیز بیش نیستیم و بهتر است حد خویش بدانیم.

با همۀ این حرفها دوستتان دارم و با تمام وجود به شما عشق می ورزم. از خداوند برایتان کامیابی در همۀ آرمانهاتان آرزو می کنم. یقین دارم که رسیدن به بلندایی که اهل فکر بر آن ایستاده اند، جز با عبور از مسیری که شما برگزیده اید ممکن نیست. من خود نیز روزگاری شبیه شما و البته بسیار جدی تر از شما می اندیشیده ام و هر نتیجه ای اکنون به دست آورده ام، تنها حاصل جدیت در همان منش است. اگر در راه خدا با تمام وجود خویش تلاش کنید و حنیفانه (به قول قرآن) و حق طلبانه ـ نه توجیه گرانه در مسیر گام بردارید، راه شما را با خود خواهد برد. از خدا پاکدلی طلبید.

من شما را و همتتان را می ستایم. اگر اندکی از حصار تنگ نظریهای عصر خویش فراتر نظر کنیم، تاریخ به هر دوی ما نیاز خواهد داشت. احمد بن حنبل، محمد بن اسماعیل بخاری را هرگز به خانۀ خویش راه نداد و او را در جهان اهل سنت عصر خویش مطرود ساخت. بااین حال، محمد بن اسماعیل بخاری ماند و به همان اندازۀ احمد اثربخش و حرکت آفرین شد. معاصران هم این هر دو را به بزرگی می ستایند و بر تلاش صادقانۀ آنها درود می فرستند. این البته همۀ ماجرای تاریخ نیست؛ اما حداقل سبب خواهد شد نگاه مهربانانۀ من به تو، هرگز رنگ و بوی دیگری نگیرد. من هرگز تو را و تلاشهایت را بی حاصل و مردود نمی دانم. یقین دارم بخش عظیمی از آیندگان ـ که خواه ناخواه بیش و بهتر از من و تو حقایق تاریخ را خواهند شناخت ـ بر تو درود خواهند فرستاد.

اما تو نیز بدان که آنچه آیندگانت بدان خواهند شناخت، با آنچه امروز واقعا هستی بس متفاوت است. آری، نه ابوحنیفه واقعا آن بوده است که ما می پنداریم و نه ابوبکر و نه یعقوب لیث و نه سعدی و حافظ و مولوی... و نه هیچ فرد دیگر. همین اندازه تاریخی نگری اگر سبب شود که ما متواضعانه تر با هم رو به رو شویم، درس بزرگی از آن آموخته ایم.

شهادت می دهم که در راه خدا گر چه نالان و لنگان، استقامت کرده ام. کوشیده ام هیجانی رفتار نکنم و اخلاق را ارج نهم. پس به روان پاک همۀ آنان که چنین شیوۀ زیستنی را به من آموختند، رحمت می فرستم.... همان جمله ای را که علی (ع) به ابوذر گفت، با خویش تکرار می کنم: «چه قدر به آنچه داری و از آن بهره نمی برند محتاجند و چقدر تو از آنچه دارند و بهره ات نمی رسانند، بی نیازی» (فما احوجهم الی ما منعتهم و ما اغناک عما منعوک).  و سرآخر از ته دل به خویش می گویم:

چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند

خوابهایی شکرین بهر تو دیده است بهار

 

و لو ان السماوات و الارض کانتا علی عبد رتقا ثم اتقی الله یجعل له منهما مخرجا

فلا یؤنسنک الا الحق

و لایوحشنک الا الباطل.

 

 

نقش دانشگاه آزاد اسلامی در توسعۀ فرهنگی کشور

متن تهیه شده برای سخنرانی در جلسۀ مورخۀ ۱/ ۳/ ۱۳۸۶، به مناسبت تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی

 

مقدمه (لزوم توجه به هویت خویش، توجه به جایگاهمان در فرهنگ کشور) .......................................... ۱۰ دقیقه
    ایضاح مفاهیم ............................................................................................................... ۳۰ دقیقه

1ـ1ـ         فرهنگ {کثرت تعاریف آن در حدود (۱۰۰۰ و اندی)؛ تعریف ما: آموخته‌های اکتسابی فرد از محیط}

1ـ1ـ1ـ                  شاخه‌های عمدۀ فرهنگ: زبان، دین، روابط اقتصادی و سیاسی، قشربندی اجتماعی...

1ـ2ـ         توسعه

1ـ2ـ1ـ                  مفهوم پیشرفت و نبود آن در زندگی و فرهنگ قدما (کندی تغییر اجتماعی و شباهت تام زندگیها در هزاران سال)

1ـ2ـ2ـ                  ظهور تدریجی مفهوم در اروپای دوران مدرن و پس از عصر رنسانس

1ـ2ـ3ـ                  رواج در ایران

1ـ2ـ3ـ1ـ  بومی شدن مفهوم در عصر مشروطیت (اروپاییان بروغره دارند و ما نداریم)

1ـ2ـ3ـ2ـ  توضیح آن با ارزشهای دینی (اصطناع بالمعروف، من تساوی یوماه فهو مغبون...)

1ـ2ـ4ـ                  اصلی‌ترین پرسشهای ایرانیان در باب آن

1ـ2ـ4ـ1ـ  آیا توسعه تنها به شکل غربی ممکن است، یا روشهای دیگری نیز هست؟ (نظریۀ تکامل خطی/ بومی)

1ـ2ـ4ـ2ـ  آیا برای دست‌یابی به تکنولوژی غرب، فرهنگ غربی لازم است؟ (غرب کل/ کلی است)

    اهمّ موانع فرهنگی توسعه در کشورهای جهان سوم..............................................................۳۰ دقیقه

2ـ1ـ         نبود عقلانیت در فرهنگ عمومی (عقلانیت: تناسب وسیله با هدف، با کمترین هزینه و بالاترین سود)

2ـ1ـ1ـ                  برخوردهای عاطفی با مسایلی کاری و اداری، مثلا در کشورهای توسعه یافته:

2ـ1ـ1ـ1ـ  حتی روابط خانوادگی عقلانی است.

2ـ1ـ1ـ2ـ  قطار رأس ساعت می‌رود و اگر نرسیدی و جا ماندی، اخراج می‌شوی.

2ـ1ـ2ـ                  محوریت نداشتن علم و دانش فنی

2ـ1ـ2ـ1ـ  کشاورزیها و دامداریهای غیر صنعتی و باور عمومی به غیر ضروری بودن آنها

2ـ1ـ2ـ2ـ  تصمیمات غیر کارشناسی و احساسی و بی‌برنامه‌ریزی

2ـ1ـ2ـ3ـ  تقسیم کارها با خویشاوندان، و نه شایسته‌سالاری

2ـ1ـ3ـ                  بی‌توجهی به روابط مادی و علت و معلولی (و نسبت دادن هر مشکلی به عوامل ماورایی)

2ـ2ـ         بی‌ارزش دانستن زندگی

2ـ2ـ1ـ                  از بعد تئوریک، نبود فرهنگ کار برای آبادانی دنیا به آباد ساختن آن منجر نمی‌شود.

2ـ2ـ1ـ1ـ  در جهان سوم، دنیا همچون کاروانسرایی است که باید گذاشت و گذشت.

2ـ2ـ1ـ2ـ  بی‌ارزش دانستن مطامع انسانی، شهوات، تجملات...

2ـ2ـ1ـ3ـ  داستان شهر زنبوران برنارد ماندویل

2ـ2ـ2ـ                  بی‌ارزش بودن زمان و عمر انسان

2ـ2ـ3ـ                  پایین بودن سطح انتظار و آرزوهای دنیوی

2ـ2ـ3ـ1ـ  اثرات سیاسی

2ـ2ـ3ـ1ـ1ـ کس نمی‌داند با صد ملیارد پول چه کند. طالب آن نیست و ارزشها نیز خلاف اخلاقش می‌شمرد.

2ـ2ـ3ـ1ـ2ـ فقدان همدلی با صاحبان قدرت و سرمایه، افزایش فاصلۀ حاکم و محکوم، و در نتیجه استبداد

2ـ2ـ3ـ1ـ3ـ گاه آن قدر قدرتمند سیاسی را بزرگ می‌دانند که به ساعتها در آفتاب دنبال ماشینش می‌دوند.

2ـ2ـ3ـ2ـ  اثرات اقتصادی: وجود فرهنگ قناعت و تعارض آن با تولید انبوه، اشتغال، و تراکم سرمایه

2ـ2ـ4ـ                  اثر بی ارزش دیدن وجود مادی انسان، در تلاش نکردن برای به حد اکثر رساندن آسایش و احترامات او

2ـ3ـ         محلی گرایی

2ـ3ـ1ـ                  می‌پندارند که دنیا در محیط کوچک اطرافشان خلاصه شده است و دید کلان ندارند.

2ـ3ـ2ـ                  مثال: جوکها و انگهایی که برای شهرهای نزدیک خود ساخته‌اند (بر یزید و بر نراقی لعنت...)

    تأثیر دانشگاه آزاد در توسعۀ فرهنگی کشور ...................................................................... ۳۰ دقیقه

3ـ1ـ         دانشگاه و ترویج عقلانیت

3ـ1ـ1ـ                  از طریق تعلیم علوم مختلف

3ـ1ـ2ـ                  از طریق تشویق به انضباط عقلانی

3ـ1ـ3ـ                  ترویج نوآوریهای علمی و تشویق تحقیق و پژوهش در سطح کلان

3ـ2ـ         دانشگاه آزاد و رواج فرهنگ پاسخگو دانستن مسئولان

3ـ2ـ1ـ                  دانشگاه آزاد و بالا بردن سطح توقع اجتماعی افراد و افزایش انتظارات از مسئولان

3ـ2ـ2ـ                  دانشگاه آزاد و کاهش فاصلۀ حاکمان و مردم (از سبب دانی تحیر کم شود)

3ـ3ـ         دانشگاه آزاد و نفی محلی‌گرایی از طریق ایجاد امکان تحصیل و تدریس در مناطق دیگر و تغییر تفکرات بومی

3ـ4ـ         دانشگاه آزاد و عمومی کردن علم و تغییر فضای فرهنگی روستاها

3ـ4ـ1ـ                  ایجاد امکان و فرهنگ تفاهم با علم و فناوری ـ از طریق گروههای مرجع ـ با نخبگان محلی

3ـ4ـ2ـ                  مثلا در ترویج کشاورزی علمی، نقش دانشجویانی که به پدران خود می‌آموختند زیاد بود.

 

 

{18/ 2/ 1386}

امسال، روز معلم، مقام معظم رهبری هنگام سخنرانی در جمع معلمان مطلبی بیان کردند که دلنشین و عالمانه بود. گر چه عین آن عبارت را به خاطر نسپرده ام، چنین مضمونی داشت که: «احترام به معلم، گر چه وظیفۀ همگان است؛ ولی پیش از هر کسی، خود شخص معلم است که باید احترام حرفۀ خود را نگه دارد».

زمانی که دانشجو بودم و از دور، نظاره گر کار معلمان خویش، گاه احساس می کردم که اگر روزی خود معلم شدم، بیش از آنها خرده کاریها را مراعات خواهم کرد. وقتی معلم شدم، تازه فهمیدم که تأمین بسیاری از آرمانها در کنار هم، کاری شاق، و گاه به دلیل عقل هم ناممکن است. نمی توان در آن واحد هم با دانشجو ارتباط عاطفی عمیق و مؤثر در امر تحصیل وی برقرار کرد و هم، انضباط علمی و حسن روابط دانشگاهی را به او آموخت. نمی توان هم آن قدر در دسترس بود که به آسانترین شیوه او را هدایت و راهنمایی کرد، و هم آن قدر دور که الگو واقع شد.

اکنون که به عنوان یک معلم از دور به تلاشهای خویش در طول این چهار سال تدریس نظاره، و گاه رفتار خویش را با فعالیتهای کلاسی استادان خویش مقایسه می کنم، نمی پندارم از آنها بیشتر کامروا باشم. شاید تنها توانسته باشم خوشه ای را که از خرمن فضل هر یکی جدا گرد آورده ام، کنار هم نهم.

پدر و مادر، نخستین معلمان من بودند. از آنها آموختم که عشق بورزم، صادق باشم، و به مخاطب خود همچون یک انسان احترام بگذارم و به حرفهایش گوش فرا دهم و برای نظرش ارزش قایل شوم؛ هر چند آن مخاطب، کودکی دبستان نرفته، همانند آن روزهای خودم باشد. همان روزهایی که ساعتها وقت شریف مادر و پدر، صرف «نشستن پای سخنان من»، «بازی و شادی و بحث با من»، و خلاصه در یک جمله، «برای من به عنوان یک انسان عاقل و فهمیده شخصیت قائل شدن» می شد. بجز این سرمایۀ عظیم، پدر بزرگوارم به من آموخت که در مدرسه تا می توانم بیشتر بپرسم؛ همواره پیش از پرسیدن، با سؤال کلنجار بروم و هر سؤال ناپخته ای را به معلمان عرضه نکنم. پدرم به من آموخت «زمانی می توانم ادعا کنم درسی را بلدم، که خود بتوانم آن را همانند یک معلم بیاموزانم». مادر مرا با مطالعۀ خارج از درس و کتاب آشنا کرد و اکتفا به کتابهای درسی را در نظرم کاری دون شأن جلوه داد. به من آموخت که تا مطلبی را درست نفهمیده ام از آن رد نشوم و هرگز دروس را حفظی نخوانم. در کودکی نخست از مادر بزرگهای خویش که هر دو استاد قرآن بودند و یکی حافظ کل قرآن بود، قرآن فرا گرفتم و با آن پیوندی ناگسستنی خوردم. سرمایۀ قرآنم خیلی زود، و در دوران ابتدایی فهم زبان عربی را که زبان دوم من است، برایم آسان کرد. اگر تجربۀ آشنایی با عربی نبود، شاید آموختن انگلیسی نیز بعدها کاری سخت جلوه می نمود. آن قدر که خاله ها و داییها و عموها در دوران پیش از دبستان برایم کتاب هدیه گرفتند و هنگام بازگشت از هر مسافرتی کتابی تحفۀ راه آوردند، کمتر کسی سراغ دارد. اینها همه در کنار برخورداری از پدر و مادری آشنا با کتاب و خواندن، مرا از اوان کودکی به مطالعه می کشاند.

به تشویق معلمان سالهای اول ابتدایی، نخست به نقاشی علاقه مند شدم و سپس، با کمک آنها، زودی دریافتم هنر مورد علاقۀ من خوشنویسی است؛ علاقه ای که به سالهای بعدی زندگی من جهت بخشید، روح مرا با شیفتگی و سرسپردگی آشنا کرد و بر آتش روح منتقدم آبی از لطف و مهر پاشید. از آقای بیاضی، معلم پنجم ابتدایی فراگرفتم که در زندگی شرافتمند باشم و هرگز، حاصل تقلب را حاصل کار خود نشمرم. آقای صادقی معلم چهارم ابتدایی به من آموخت که مهربان باشم و به دیگران عشق بورزم.

در دوران راهنمایی، آقای نیک پرست، مرا با ادبیات فارسی پیوند زد و از آن مهمتر، به من آموخت که بهترین شیوۀ معلمی، علاقه مند کردن دانشجو به درس است؛ نه تعلیم آموخته ها. استادان خطم، آقایان مرآتی و اربابی مرا با هنر، و از آنجا با معنویت پیوند زدند. استاد قرآنم، مرحوم حاج آقای ابریشمی شیرینی عبادت خدا را به کامم ریخت. آقای محرری، دبیر علوم دورۀ راهنماییم، که مرا «کمپانی سؤال» می خواند، آموختم که تا زمانی که خود نقصی دارم، هرگز به دنبال ایراد دیگران نگردم، و از آن مهمتر، به من آموخت ایثار نیز نوعی خروج از اعتدال است و هر گاه افراد وظیفۀ خود را درست به انجام رسانند، لازم نخواهد بود بر دیگران منت ایثار نهند. از آقای اباذری، دبیر جغرافیا آموختم که تعصب مذهبی انسان را کور و کر می کند و از حقیقت به دور می دارد. از مرحوم اسفندیار قاینی دبیر زبان راهنمایی، صمیمیت و صداقت با دانش آموز را فرا گرفتم، بزرگواری که مرگ کمتر کسی به اندازۀ او بر دلم آتش زد و یاد کمتر کسی به قدر او در ذهنم جای دارد. در این دوران، پدرم کوشش می کرد کارهای فنی فراوانی بیاموزم، از کفاشی و صحافی گرفته، تا برق کشی، سبدبافی، خطاطی، نجاری، آهنگری، تعمیر ماشین و موتور، و حتی سلمانی ـ یعنی تمام هنرهایی که خود به کمال داشت. وقتی نزد یکی از داییها با ساخت برخی وسایل الکترونیکی آشنا شدم، نیک تشویقم کرد. آن روزها، هر وقت که مطالعه نمی کردم، در کارگاه کامل و پر ابزار منزل پدری، به اختراع وسیله ای مشغول بودم، از اختراع بخاری گرفته، تا وسایل آزمایشگاهی، تا اسلحه!

در دورۀ دبیرستان، مرحوم آقای نوروز نظری، دبیر زبانم، به من آموخت که می توان هم قاطع بود و هم متواضع؛ هم جاذبه داشت و هم دافعه؛ و به شرط برخورداری از شجاعت اخلاقی، لازم نیست برای قاطع بودن، بی ادب و بی اخلاق بود؛ و مهمتر از آن، آموخت که وقتی مطلبی را نمی دانم، بدانم که شرم از نادانی در چشم مردم، بهتر از شرم ابراز دروغین دانایی نزد وجدان است. از آقای احراری، دبیر ریاضی آموختم که وجدان کاری بورزم و از وقت تدریس بیشترین استفاده را ببرم. آن بزرگوار همیشه وقتی خستگی بچه ها را می دید، به آنها استراحت می داد، ولی به خود هرگز. در مواقع استراحت بچه ها، کاملا حساب شده تجربیات زندگی و تحصیل خود را به آنها می آموخت. از او آموختم که به جای آن که از شاگردان انتظار تلاش داشته باشم، بر تلاش خود بیفزایم و به انتظار نتیجه بنشینم. او می گفت، فرماندار و نمایندۀ شهر، نوکر و خدمتگزار مردم است، نه رئیس و ارباب آنها. آقای جوادی نیا، ذهن مرا با پرسشهای عقیدتی فراوانی گرفتار کرد و نه با گفتار، که با رفتار خود به من آموخت اهل تأمل باشم.

با این سرمایه بود که پا به دانشگاه نهادم و به پشتوانۀ همین سرمایه بود که خیلی سریع قدر برجسته ترین استادان دانشگاه را دانستم و درک محضرشان را فرض شمردم. استاد غفاری صفت، ذهن حدیثگرای مرا با تعقل پیوند زد. استاد دکتر مصلایی پور، مرا به علم کلام علاقه مند، و ضرورت آن را خاطر نشان کرد. آقای دکتر فیاض ـ که هرگز شاگرد کلاس درسش نبودم ـ از من یک علاقه مند پا به جفت علوم اجتماعی ساخت؛ علاقه ای که سرنوشت فکری مرا متحول کرد. با حجج اسلام دکتر دهقان و دکتر مصطفوی لذت تحصیل فقه را چشیدم. بسیاری برنامه های موفق کلاس من، همچون ارایۀ نسخۀ مکتوب طرح درس به دانشجویان، برخی آیینهای امتحانات و...، دستاورد خلاقیتهای ذهن من، با الهام از این دو بزرگوار است. آیةالله عمید زنجانی افزون بر حقوق اساسی مدیریت کلاس را به من آموخت و دکتر عادل آذر، افزون بر آمار، حسن تعامل با دانشجو را.

شرح دلدادگیهای من به دو استاد بزرگوار دیگرم، حکایتی مفصل تر است. قله های عظمتی که برای همیشه چشم غرور مرا کور کردند. آنچه از ایشان آموختم، حکایتی است که در وصف نمی گنجد. یک چیز و دو چیز نیست که قابل بیان باشد. هر چه در این باره بیشتر بگویم، نزد خود از ناگفته ها شرمنده تر می شوم و از این روی است که به یکباره قلم در می کشم و هیچ نمی نویسم.

یک زبان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم وصف آن رشک ملک

اینها استادان مستقیم من بودند و البته تنها استادان بزرگ من نبودند. معبودهای دیگری نیز داشته ام؛ معبودهای دیگری که بی لطف این معلمان مستقیم، هرگز توفیق شاگردی شان بهره ام نبود. مربی کتابخانۀ کانون پرورش فکری کودکان تربت جام، آقای هروی روزهای زیادی را در این کتابخانه صرف آموزش و پرورش من کرد. او برایم کتاب می خواند، با من ـ کودکی هشت، نه ساله ـ به بحث می نشست و به فکرم بها می داد. استادان خطم، همراه با هنر خوشنویسی مرا با ادبیات نیز پیوند دادند و در این مسیر، آقای نیک پرست لطف را بر من تمام کرد. به لطف ایشان شاگرد حافظ شدم، بزرگمردی که تدبر در کلامش، از اول راهنمایی تا کنون، همواره استاد من بوده است. هر گاه احساس دلمردگی کنم، جوشش بیتی از غزلیات او در ناخودآگاه ضمیر من، هستی تازه و زیستن جدیدی برایم ارمغان می آورد. آشنایی با حافظ، آغازگر راه انس من با ادبیات بود. خیلی زود با شهید سید اسماعیل بلخی انس گرفتم. در دل من مهر او نیز جا گرفت و همت طایر قدسش، بدرقۀ راهم شد. آشنایی کهن من با شهید مطهری، که به سالهای پایانی دورۀ ابتدایی باز می گردد، سالهای دانشگاه بود که به درک دغدغه های او مبدل گشت. از ویل دورانت نیز بسیار آموخته، و او را فراوان ستوده، و بسیار به او شیفته بوده ام. شرح این شاگردیها بسیار مفصل است و در این مجال و در این مقام نمی گنجد.

روزی نیست که به یاد این استادان بزرگ خود نباشم و به بهانه ای از آنها یاد نکنم. هرگز مهر و صفایشان از خاطرم نخواهد رفت و همواره درسها و خاطرات خوش شاگردی شان را چراغ راه خواهم دانست. همیشه بر خود می بالم که از آغاز تحصیل، از برکت مصاحبت بهترین استادان و معلمان برخوردار بوده ام. به بهانۀ روز معلم، به روان پاک درگذشتگانشان درود می فرستم و از خداوند متعال، سلامت و طول عمر با عزت و برکت را برای آن عزیزانی که در قید حیاتند، همراه خانوادۀ گرامی شان، به دعا می طلبم.

 

 

 

{20/ 12/ 1385}

به مناسبت سالمرگ دکتر مصدق، برای گرامیداشت یاد و خاطرۀ آن بزرگمرد وطن، بخشی از آخرین پیام او را می آورم:

«…آري تنها گناه من وگناه بسيار بزرگ من اين است که صنعت نفت را ملي کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادي عظيم ترين امپراطوري‌هاي جهان را ازاين مملکت برچيده ام و پنجه در پنجه مخوف ترين سازمان‌هاي استعماري و جاسوسي بين المللي در افکنده ام و به قيمت ازدست رفتن خود و خانواده ام و به قيمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفيق عطا فرمود تا با همت واراده مردم آزاده اين مملکت بساط اين دستگاه وحشت انگيز را درنورديدم. من طي اين همه فشاروناملايمات ، اين همه تهديد و تضييقات از علت اساسي و اصلي گرفتاري خودم غافل نيستم و به خوبي ميدانم که سرنوشت من بايد مايه عبرت مرداني بشود که ممکن است درآتيه در سراسر خاورميانه درصدد گسيختن زنجير بندگي و بردگي استعماربرآيند.

من ميخواهم براي آخرين باردرزندگي خود ملت رشيد ايران را از حقايق اين نبرد وحشت انگيز مطلع سازم و مژده بدهم:

مصطفي را وعده داد الطاف حق

گربميري تو نميرد اين سبق

حيات و عرض و مال و موجوديت من و امثال من در برابر حيات و استقلال و عظمت و سرافرازي ميليون‌ها ايراني و نسل‌هاي متوالي اين ملت کوچک ترين ارزشي ندارد و ازآن چه برايم پيش آورده‌اند هيچ تأسف ندارم و يقين دارم وظيفه تاريخي خود راتا سرحد امکان انجام داده ام و من به حس و عيان مي بينم که اين نهال برومند در خلال تمام مشقت‌هايي که امروز گريبان همه را گرفته بثمر رسيده و خواهد رسيد.

عمر من و شما و هرکس چند صباحي دير يا زود به پايان مي رسد ولي آن چه مي ماند حيات و سرافرازي يک ملت مظلوم و ستم ديده است. از مقدمات کار و طرز تعقيب و جريان دادرسي معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و اين صدا و حرارت را که هميشه درخير مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و ديگر جزدراين لحظه نمي توانم با هموطنان عزيز صحبت کنم. بدينوسيله از مردم رشيد و عزيز ايران مرد و زن و پيروجوان توديع ميکنم و تاًکيد مينمايم که در راه پرافتخاري که قدم برداشته‌اند از هيچ حادثه‌اي نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و يقين بدانند ، خدا يارو مدد کار آن‌ها خواهد بود.

دکتر محمد مصدق»

 

 

{13/ 12/ 1385}

«شترمرغ خیلی بزرگ بود؛ آن قدر بزرگ که می توانست با یک ضربۀ تنۀ بزرگش، لانۀ هر پرنده ای را بیندازد و بعد زیر پنجه های بزرگش، جوجه های بیچارۀ از درخت افتاده را له کند. او حتا می توانست با آن پاهای بلند، خودش را به تنها برکۀ آن دور و بر برساند و نگذارد که هیچ پرندۀ دیگری آب بخورد. بله! او خیلی بزرگ بود؛ اما بیچاره با آن همه بزرگی، نمی توانست حتا برای یک لحظه هم که شده، پرواز کند. این را هم خودش می‌دانست و هم آن پرنده که همیشه روی بلندترین شاخۀ درختان می نشست» (برگرفته از وب نوشتهای دوست عزیزم، آقای اکبر چنــانی). نمی دانم چرا یاد نوشتۀ زیبای بالا افتادم. می خواستم بگویم بعضیها وقتی می بینند خود برای دستیابی به کمال همتی ندارند، می کوشند رقابتی ناسالم را دامن بزنند و دیگران را از رسیدن به کمال بازدارند. آنها همان شترمرغ هستند. باید به آنها گفت: حتی اگر هیچ کس دیگری پرواز نکند، به معنای آن نیست که شما لیاقت و همت پرواز داشته اید.

 

 

{١٢/ ١٢/ ١٣٨٥}

زمانی که جوان تر بودم، فکر می کردم در مسیر رشد یک فرد، همۀ مشکلات به این برمی گردد که نمی داند برای تکامل از چه راهی برود. خودم به عنوان یک جوان، وقتی کسی پیش پایم راهی می گذاشت جدی می گرفتم و هرگز بدون آن که آن را هم بیازمایم، یا دلیل قاطعی بر خطا بودنش بیابم، از کنارش نمی گذشتم.

خیلی دیرتر بود که دریافتم همه این چنین نیستند. خیلیها بودند که وقتی سخنی را می شنیدند که حاصل عمری تجربه بود ـ از همان حرفها که در من آتش می زد و به نظرم زندگی ساز و زندگی سوز می نمود ـ بی تفاوت می گذشتند. خیلی به فکر فرو رفتم. سرآخر فهمیدم اینها چون همت بلند ندارند، فکر می کنند اگر حاضر شدند زحمت بکشند، پیدا کردن راه کار ساده ای است. بیچاره ها خبر ندارند که تازه بعد از آن که فرد حاضر به تحمل زحمات شود، خیلی باید بکوشد تا راه درست و مفید را پیدا کند؛ وگر نه همۀ زحماتش هدر خواهد رفت.

اکنون فکر می کنم کسی از دانستن قدر ذوی الحقوق خویش درکی دارد که پیش از آن، از قدر و منزلت خود به عنوان یک انسان درکی داشته باشد. همان که امام هادی (ع) فرمودند: من هانت علیه نفسه فلا تأمن شره [هر کس نزد خود حقیر نموده باشد، تو دیگری نیز هرگز از شر او در امان نخواهی بود].

 

راهنمای پایگاه آخرین صفحات به روز شده